وب نوشت های من

آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشان

آرشیو برای ژانویه, 2009

ت ل ن گ ُ ر

یکی از دوستان می گفت اگر یک مرجع رسمی از من بپرسد که مانع اصلی در راه تحقق حقوق دگرباشان در ایران چیست، در مورد امنیت جانی، فرهنگ عمومی، آزادی و … حرف نمی زنم. در یک کلام می گویم مانع اصلی «خودشان» هستند.

جنبش دگرباشان ایرانی و اعتبارش، فعالیت های سازمانی و حقوق بشری ام، پناهجویان و … به یکی از عمده ترین قسمت های زندگی ام تبدیل شده اند که در هشت سال گذشته اکثر ساعات شبانه روزم را به آن اختصاص داده ام و همواه برایم مهمترین بوده است. هیچ گاه نخواسته ام که اهداف شخصی افراد، اعتبار جنبش را نشانه بگیرد و باعث شود اختلالی در آن به وجود بیاید. زیرا معتقد هستم که اگر جنبش دگرباشان خدشه دار شود، همه ی دگرباشان بی اعتبار شده اند.

به دلیل فعالیت هایم تا به حال بارها پیام های تهدید کننده دریافت کرده ام و اتهامات شخصی زیادی نیز به من وارد شده است. اما هراسی ندارم و همه ی اینها را جزئی از فعالیت هایم برای گسترش حقوق دگرباشان ایرانی می دانم زیرا معتقدم برای موضوعی کار می کنم که تابو است و در جایی ایستاده ام که تعصب و حسادت خیلی ها را بر می انگیزد.

همچنین در جریان اکثر نوشتارها، وبلاگ ها، حرف و حدیث ها و … قرار می گیرم. برخی از آنها آنقدر جدی است که بقیه ی کارهایم را برای مدتی کنار می گذارم و سعی می کنم به آن بپردازم، برخی از آنها هم اصلن برایم مهم نیست و حاضر نیستم حتی یک دقیقه هم وقتم را روی آن صرف کنم. تعیین میزان اهمیت موضوعات هم مسلمن در اختیار شخص خودم می باشد.

به عنوان مثال وقتی از علیرضا دوست عزیزم در انگلستان چیزی می شنوم و احساس می کنم در دوره ای بحرانی قرار دارد و حتی ممکن است به خودکشی فکر کند، مهمترین کارهایم را هم ممکن است کنار بگذارم و ساعت ها یا تلفنی با او صحبت کنم یا سعی کنم کسی را برای او بیابم تا بتواند برای تعطیلات سال نو مسافرتی کند و حالش خوب شود. این در چارچوب وظیفه ی سازمانی ام نیست، انتخاب من است.

از طرفی به عنوان مثال وقتی با مسئله ی بوجود آورده شده توسط خانم ها قهرمان و سلیمی مواجه می شوم اهمیتی نمی دهم. مسئله ای که اگر من جمهوری اسلامی ایران بودم و آنها اپوزوسیون خارجی، نامش انقلاب مخملی می شد، به هیچ عنوان من را وانداشت تا حداقل یک چهارم سطوری که آنها نوشتند را بنویسم و از خودم دفاع کنم. حتی نخواستم به سوالات هدفمند وبلاگ های قارچ مانند نیز پاسخ دهم، چون روابط حرفه ای اصول خاصی را می طلبد که آن وبلاگ ها فاقد آن بودند.

حتی در زمانی که مسئله ی شاهرخ رئیسی هم پیش آمده بود علاقه ای به پاسخ دادن نداشتم اما خانم ها قهرمان و سلیمی اصرار به پاسخ دادن نامه ی بی نام و نشان «گی ایرانی» داشتند و دلیل آن شاید دور کردن اذهان عمومی از دعوا بر سر یک شکست شخصی به مسئله ی سازمانی و آرشام پارسی بود که برای حدود دو سال مدام منت آن را تحمل می کردم که اگر ما آن روز آن نامه را نمی نوشتیم کار تو تمام شده بود. در صورتی که پاسخ آنها به دنبال مسائل شخصی خودشان بود و اگر اصرار آنها نبود، من عکس العملی نشان نمی دادم زیرا برایم اهمیتی نداشت.

همانطور که در قبلا اشاره کردم و به سوالات تعدادی از دوستان که بدور از جنجال آفرینی و خرابکاری خیلی ساده و رسمی سوال پرسیده بوند و توضیح دادم، من فعالیت هایم را با انگیزه های شخصی شروع نکرده ام که بخواهم به دلیل مسائل شخصی از ابزاهایی که باید برای پیشبرد جنبشی که راه افتاده است استفاده کنم. اگر اهداف شخصی داشتم از سازمان، نشریه ی چراغ، رادیو و … سوء استفاده می کردم و البته واضح است که دسترسی راحتی هم به رسانه های بین المللی داشته و دارم. اگر تهمت زدن و تخریب شخصیت را روشی مناسب برای رسیدن به اهدافم می دانستم، می توانستم در مصاحبه هایم که به دلیل افتتاح سازمان IRQR انجام می شد چشمانم را ببندم و دهانم را باز کنم. اما در هیچ جا حرفی عجولانه، ناپسند و علیه دیگران نزدم و فقط دلایل منطقی وجود این سازمان جدید را توضیح دادم. زیرا بیم آن داشتم که گفتن این حرف ها کوچکترین ضربه ای به جنبش وارد کند. نمی خواستم دیگران که غریبه هستند و رگ های گردنشان با حرف زدن درباره ی حقوق همجنسگرایان بیرون می زند، بنشینند و بخندند و بگویند “تق این ها هم که در رفت پس گور بابایشان” اما متاسفانه به دلیل برخی کارهای نابخردانه بعضی ها خندیدند و گفتند.

در این جریان شخص من، آرشام پارسی، زیانی ندید زیرا من همه ی مدارک دریافت و پرداخت های مالی چند سال گذشته را نگه داری کرده ام و بیلان گرفتن آن یک جمع و تفریق ساده می خواهد و به راحتی قابل اثبات است که نه تنها به قول برخی تفرقه جو پولی به جیب نزده ام بلکه سازمان بابت هزینه های پرداخت شده، چند هزار دلاری هم به جیب بنده بدهکار است. البته ساعت ها مجانی کار کردن در طول هشت سال گذشته هم پیشکش. در این راستا از وکیل و حسابدار قانونی ام خواسته ام تا بر عکس دیگران و بدون سر و صدا به رفق و فتق قانونی امورات بپردازد و این کار در حال انجام شدن است. اما مسئول ضربه ی وارد شده به اعتبار جنبش چه کسانی هستند و چه پاسخی دارند؟

بدیهی است که سازمان پی جی ال او و ایرکیو را من بنا نهادم، معرفی کردم و گسترش جنبش دگرباشان ایرانی را سرعت بخشیدم. دلایل اثبات آن هم همجنسگرایی من، مصاحبه هایم، کنفرانس هایی که شرکت کرده ام، سخنرانی هایی که داشته ام و هزاران شواهد دیگر است. هر جا سخنی از ایرکیو است نام آرشام پارسی هم آنجاست چون غیر از آرشام پارسی کسی نبود. سازمان همراه با آرشام پارسی از ایران به ترکیه و سپس به کانادا آمد. اگر آرشام پارسی به انگلستان مهاجرت می کرد مسلمن در کانادا هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد همانطور که قبل از ورود او نیافتاده بود و تا کنون در انگلستان نیافتاده است. نشریه چراغ و رادیو رها را هم آرشام پارسی راه اندازی کرده بود و عده ای در انتشار و پخش آن همکاری می کردند. و آرشام پارسی تنها همجنسگرای ایرانی ای است که تا به حال خسته نشده، کنار نکشیده و هنوز ایستاده و مبارزه می کند و روز به روز موفقیت های بیشتری را برای جنبش دگرباشان ایرانی فراهم می آورد و به آن افتخار هم می کند. شاید قبول این حرف برای عده ای سخت باشد اما قابل انکار نیست و فقط کمی دقت و انصاف می خواهد.

سوال اینجاست که چرا تمام این کارها را باید آرشام پارسی انجام دهد. نویسندگان و منتقدان بی نام و نشان «وبلاگ های سوال کننده» و داعیه داران جنبش دگرباشان کجا هستند؟ کجا هستند آنانی که نظر می دهند، محکوم می کنند و حکم جهاد فی سبیل الناس می دهند. آرشام پارسی چه تعهدی به دیگران داده است که برای عمل کردن به آن امنیت جانی خودش و اطرافیانش را به خطر انداخته است و تا رسیدن به هدفش دست از کار نخواهد کشید. چرا آرشام پارسی باید با این آمادگی پشت تریبون سخنرانی هایش بایستد که هر لحظه ممکن است از هر گوشه ای گلوله ای شلیک شود. چرا آرشام پارسی باید مدام به پلیس تماس بگیرد تا گزارش تهدیدهای رسیده را ثبت کنند. اگر به گفته ی بعضی ها از این کار منفعتی کسب می کند چرا دیگران دنبال این منفعت نیستند و در اتاق های دربسته شان نشسته اند؟ مسلمن آشکارسازی را لازمه ی فعالیت نمی دانم چون خیلی ها را می شناسم که با وجود اینکه هیچ کس از گرایش جنسی آنها آگاه نیست، فعالیت های بزرگی انجام می دهند. اما متاسف هستم برای کسانی که ادعایشان آسمان را خراش می دهد اما می ترسند حتی میکروفن یاهو مسنجرشان را برای دوستان نزدیکشان روشن کنند.

در تاریخ جنبش همجنسگرایان این اولین باری نیست که این اتهامات شخصی به فعالان آن جنبش وارد شده است. و متاسفانه خود دگرباشان هم در بروز این مشکلات سهیم هستند. وقتی که از من می خواهند تا همانند اقدامات تروریستی مسئولیت خودکشی سایه، دگرجنسگونه ی ایرانی ساکن تورنتو، را به عهده بگیرم و اصلا دقت نمی کنند که خودکشی با تصمیم فرد انجام می شود و مسئولیتی بر گردن کسی نیست، وقتی که امروز به ایمیل شخص متقاضی کمک مالی پاسخ می دهند که منابع مالی ما بسیار محدود است و فردای آن روز می نویسند که پول های هنگفتی به سازمان واریز می شده است و به اصطلاح در صف خونخواهان عثمان قرار می گیرند، وقتی که گروه مافیا تشکیل می دهند و برای گرفتن تاییدیه سازمان که بدون دریافت هیچ وجهی ارائه می شود از پناهجویان مبالغ چند هزار دلاری مطالبه می کنند، وقتی که می گویند نشریه ی چراغ حرفه ای نیست و ما با آن همکاری نمی کنیم و زمانی که با خواندن جمله ی بی پایه و اساس «آرشام را اخراج کرده ایم»، یک دفعه دایه ی مهربان تر از مادر می شوند و مسئولیتی در نشریه ای به عهده می گیرند که از نام و اعتبار دیگران دزدی می کند، چیزی جز تاسف باقی نمی ماند. کسانی که ادعای روشن فکری دارند و در همه جا سرک می شکند و نظرهای شخصی خود را به دیگران القا می کنند، آیا متوجه هستند که چه ضربه ی بزرگی را به جامعه ی دگرباشان وارد می سازند؟

این نوشتار می تواند تعریف کردن از کارهایی که انجام داده ام باشد و اشکالی هم ندارد چون گفتن حقایق است. می تواند هم تعریف نباشد و فقط اعتراضی باشد در قبال کارها و فعالیت های مخربی که حتا خواسته یا ناخواسته توسط دگرباشان هم انجام می شود. شاید جامعه ی دگرباشان هنوز به درجه ای از رشد نرسیده باشد که نقد شوند، اما شاید با تلنگری بتوان آنها را به وظیفه خطیرشان آگاه کرد.

نتیجه ی تمام کارهایی که انجام داده ام کاملا ملموس است و باید به مدعیان بگویم که اگر شما هم عرضه دارید دست به کار شوید. وگرنه اگر حرف زدن بلد نیستید، لااقل حرف نزدن که بلد هستید.

ریوا و هادی ترکیه را ترک کردند

ریوا و هادی بالاخره ترکیه را به سمت کانادا ترک کردند و دیروز وارد فرودگاه تورنتو شدند. امیدواریم که زندگی جدیدشان در اینجا توام با شادی و آرامش باشد.

Little Drummer Boy

دینگ و دینگ

ماه هاست که با صدای دینگ دینگ گوگل تاکم زندگی می کنم. هر وقت دلم تنگ می شود چند تا کلیک می کنم تا اشک هایم با موسیقی وبلاگ سعید پارسا هماهنگ شود. موسیقی در حال پخش شدن است، ساعت ها و گونه هایم خیس. قدرت کنترل اشک هایم را ندارم. همینطور می آید سرازیر می شود می چکد با دستمال پاک می شود و در نهایت به سطل زباله پناه می برد. دلم برای خیلی چیزها تنگ است.

دیشب یکی از سخت ترین شب های زندگی من بود. شاید یکی از معدود زمان هایی بود که حس می کردم هیچ کاری از دست من بر نمی آید.  می دانستم که باید به یکی از عزیزترین دوستانم کمک کنم اما نمی دانستم چطور و چگونه. حس می کردم یک موجود بی مصرف هستم و آنقدر سنگین شده ام که نمی توانم از روی صندلی ام بلند شوم. تنها کاری که تنواستم بکنم این بود که از روی صندلی خودم را به روی زمین برسانم.

ساعت حدود یک شب بود که همانجا روی زمین خوابم برد. وقتی چشمانم را باز کردم نمی دانستم چند ساعت خوابیده ام. به زحمت موبایلم را پیدا کردم. همه اش ده دقیقه گذشته بود. می خوابیدم، ساعت ها می گذشت، بیدار می شدم اما فقط چند دقیقه گذشته بود. بالاخره صبح شد شاید هم نشده بود که نشستم و چشمانم را به صفحه ی مانیتور دوختم. نمی دانم چه حالتی داشتم اما دلم نمی خواست هیچ کاری کنم.

چند ساعتی گذشت و کلافه شده بودم. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. هنوز موسیقی وبلاگ سعید پارسا پخش می شد. صدای دینگ و دینگ گول تاکم را شنیدم. به سرعت آمدن تا ببینم چه خبر است اما یک یاز دوستان دیگر بود که می خواست حال و احوال کند. پیغام گذاشت و رفت. من هم باز نشستم.

الان باز صدای گوگل تاکم آمد. بلند شدم. خودش بود.

علی در مالزی قبول شد

علی هم بالاخره بعد از سال ها انتظار در مالزی توسط دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سامزان ملل در کوالالامپور به عنوان پناهنده شناخته شد.

در بیست و دوم دسامبر سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) کمپینی برای حمایت از علی ایجاد کرد و از همگان خواست تا به UNHCR در مالزی ایمیل بزنند و خواستار تسریع در پرونده ی علی شوند. به مدت دو هفته نزدیک به 450 نفر ایمیل زدند که در میان آنها نام تعداد زیادی از دگرباشان ایرانی ساکن ایران هم به چشم می خورد. دگرباشانی که نگران وضعیت دوستان و هم احساسان خود هستند و مایل هستند به آنها کمک کنند.

علی امروز تلفنی خبر قبولی خودش را به ما داد و خوشحالی در صدایش موج می زد.

از همه ی دوستان ممنونیم و بهترین ها را برای علی آرزو می کنیم.

خبر خوب برای پناهجویان

امروز صبح با وزیر مهاجرت و دستیار او در کینگ ادوارد هتل تورنتو ملاقات کردم.
جلسه ی خیلی خوبی بود. اول از همه آقای وزیر گفت که هدف من از دیدار با شما این است که ببینم چطور اداره ی مهاجرت می تواند با سازمان شما همکاری نزدیکی داشته باشد، که شروع فوق العاده ای بود.
جلسه ما حدود 40 دقیقه بود و در این مدت در مورد موضوعات مختلفی صحبت و تبادل نظر شد که می توان موضوعات پناهندگان دگرباش در ترکیه و تسریع در اسکان مجدد آنها از طریق سفارت کانادا در ترکیه، حمایت از پناهجویان دگرباشی که در اروپا پرونده ی آنها رد شده و در خطر بازپس فرستاده شدن قرار دارند و پذیرش آنها از طریق دولت کانادا در جهت جلوگیری از بازپس فرستاده شدن آنها به ایران، وضعیت دگرباشان در ایران (از نقطه نظر حقوقی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی)، وضعیت پناهجویان دگرباش ایرانی در کانادا را از جمله موارد مورد مذاکره ذکر کرد.
آقای وزیر در ارتباط با هر دسته از پناهجویان تعداد آنها را می خواست. وقتی تعداد پناهجویان رد شده در اروپا را اعلام کردم لبخند زد و گفت خب خیلی زیاد نیست و رو به دستیارش کرد و گفت نه؟ من فکر می کردم ارقام ها هزارتایی باشد اما ده تایی و صدتایی کار سختی نیست.
در ارتباط با پناهجویان ترکیه هم قول داد که پیگیری های لازم را انجام دهد و قرار شد ترتیب جلسه ای در سفارت کانادا در ترکیه فراهم شود تا به مسئله ی آنها رسیدگی کنند. از میان پناهجویانی که منتظر مصاحبه ی سفارت کانادا هستند هم نام تعدادی که مشکل حاد امنیتی و پزشکی داشتند را یادداشت و قول همکاری داد.
و در آخر قرار شد هر سه ماه یک بار سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) جلسه ای با دفتر وزیر داشته باشد.

به امید موفقیت

ملاقات با وزیر مهاجرت کانادا

دو روز پیش تلفنم زنگ خورد و گفتند که مصاحبه ی شما در تورنتو استار را خوانده ایم و آقای جیسون کنی می خواهند شما را ملاقات کنند.
خیلی عادی پرسیدم از کدام سازمان؟
گفتند که از وزارت مهاجرت و شهروندی.
باز پرسیدم وزارت مهاجرت دولت انتاریو؟
گفت که نه خیر وزارت مهاجرت در دولت فدرال.
خیلی شوکه شده بودم و با یک حالت دستپاچگی پرسیدم باید به اتاوا بیایم؟
شخصی که آن طرف تلفن بود با حالتی که متوجه دستپاچگی و هراس من شده بود گفت نه. آقای وزیر شنبه در تورنتو هستند و ساعت 9 صبح تا نه و نیم مایل هستند شما را ملاقات کنند.
تشکر کردم و خواستم که آدرس محل ملاقات را برایم ایمیل کنند. مدت ها بود دنبال ملاقاتی با اداره ی مهاجرت کانادا بودم. تا به حال چند بار با اداره ی مهاجرت دولت انتاریو ملاقات داشته ام اما اکثر سوالات من را به اتاوا ارجاع می دادند و می گفتند تصمیم با آنهاست. خیلی خوشحال شده بودم که فرصت چنین ملاقاتی فراهم شده است و خوشحالی من زمانی بیشتر شد (نه، شوکه شدنم) که ایمیل آنها را دریافت کردم. آنجا بود که متوجه شدم آقای جیسون کنی شخص وزیر مهاجرت و شهروندی است و من بر این تصور بودم که با فردی از اداره ی مهاجرت ملاقات دارم.
به هر حال در دو روز گذشته همه ی کار من شده بود فراهم کردن گزارش وضعیت پناهجویانی که منتظر انجام مراحل انتقال خود به کانادا هستند و چند دقیقه پیش بالاخره تمام شد.
امیدوارم که جلسه ی فردا هم همانند بقیه ی جلسات به خوبی پیش برود و بتوانم وزیر مهاجرت را قانع کنم که شرایط پناهندگان در ترکیه، هنودستان، پاکستان و تایلند به شدت سخت است و این افراد باید هر چه سریعتر مراحل اسکان مجدد آنها انجام شود.

تورنتو استار

محمد قبول شد

محمد پس از ماه ها انتظار بالاخره قبول شد. امروز طی یک مکالمه ی تلفنی خبر قبولی اش را داد و مایل است که پرونده اش به امریکا انتقال یابد. سازمان تلاش خود را خواهد کرد تا پرونده ی محمد برای مراحل اسکان به سفارت امریکا ارجاع شود.

رادیو رها – همجنسگرایی در اسلام

ششمین برنامه ی رادیو همجنسگرایان ایرانی بر روی وبسایت قرار گرفت. در این برنامه به همجنسگرایی در اسلام پرداخته شده است.

www.radioraha.net

جا به جایی

مدتی درگیر بودم. خانه ام را آخر ماه دسامبر تحویل دادم و تا چند روز پیش دنبال خانه می گشتم تا بالاخره قرارداد بستم و جا به جا شدم. دوستان خیلی زیادی ایمیل زده بودند و وقتی طبق معمول سریع پاسخشان را دریافت نکرده اند دوباره ایمیلشان ر ارسال کرده بودند. و بعد از آن تلفن می زدند که اتفاقی افتاده یا نه.
ممنونم از همه ی شما که نگران شدید. اتفاق مهمی نیافتاده است و فقط یک عالم کار ریز و درشت است که باید انجام دهم تا مراحل اسکان مجددم تمام شود. (اسکان مجدد است شاید هم بدتر چون از ترکیه که به کانادا آدم این همه سختی نداشتم)
امروز که ایمیل ها را نگاه کردم به 328 رسیده بود. در چند روز آینده ایمیل هایتان را پاسخ می دهم.

پنجمین برنامه ی رادیو رها

نجمین برنامه ی رادیو رها منتشر شد و می توانید آن را از اینجا بشنوید:
www.radioraha.net
در این برنامه از من دعوت شده بود که میهمان آنها باشم و از این بابت باید دوباره تشکر کنم.

لحظه ی دیدار

یادم نمی رود
.
وقتی از در وارد شدم
لباس سفیدی به تن داشت
سلام کرد

در آغوشش که گرفتم
انگار سال ها او را می شناختم
نگران بود
از چشم هایش فهمیدم که او هم
به همان اندازه انتظار را تحمل کرده است
.
وقتی آن روز صبح
همراهم به ایستگاه قطار آمد
جرات پیدا کردم
که بگویم دوستش دارم
اما باز
ده روز دل دل کردم تا
آن شب
میان همهمه ی قطار
.
و امروز فرسنگ ها آن طرف تر هنوز دوستش دارم

Red Bull

نگاهش که می کنم

می فهمم که باید بروم

آن طرف میدان کوچکی که همین جا

سر چهار راه نزدیک خانه است

- خانه ای که ساکنانش آن را دوست ندارند -

چیزی بخرم برگردم بنشینم و نگاهش کنم

کلافه بودنش را هم دوست دارم

وقتی ساکت و آرام

به گوشه ی تخت پناهنده می شود حتمن از چیزی عصبانی است

می گوید برو

می داند که نمی روم

آرشام پارسی
12 ژانویه 2009
تورنتو

فحشا زیر چادر

دیشب مستند فحشا زیر چادر از ناهید پرشان را دیدم. حدودن چهار صبح بود که تمام شد و تا پنج خوابم نمی برد.
چقدر دردناک بود.
زندگی دو زن که فقر، اعتیاد، فحشا، خشونت و هر چیز بد دیگری که به ذهن می آید، بر زندگی آنها سایه انداخته بود.
وقتی فیلم تمام شد با خودم گفتم این همه مشکل در جامعه ی ایران وجود دارد اما مسئولین نگران جامعه های دیگر هستند. فریبا و مینا از زندگی خود چه می خواستند؟ به کدام از آنها رسیدند؟ مسلمن خیلی چیزها می خواستند اما به هیچ کدام از آنها نرسیدند و امیدوارند که بچه هایشان خوشبخت شوند. اما چه ضمانتی برای آن دارند؟ هیچ.

پرچم ایران

موضوع پرچم یکی از مواردی است که شاید به صورت روزانه مورد سوال قرار می گیرم. در پروفایل منجم، در فیس بوک، در اورکات و … دوستان زیادی کامنت می گذارند که ای کاش پرچمی که تو به دست گرفته ای آرم الله در میان آن نبود. به همین دلیل لازم دیدم توضیحی دوباره بنویسم.

پرچمی که من در مراسم های مختلف از آن استفاده می کنم پرچمی است به رنگ های سبز، سفید و قرمز که در میان آن آرم الله نقش بسته است و پرچم جمهوری اسلامی ایران است. برای این انتخاب هم دلایل خاص خودم را دارم.اما با عکس العمل های بسیار متفاوتی روبرو می شوم.

در مراسم گی پراید سانفرانسیسکو در سال 2008 بود که من پرچم ایران را بالای چادر اطلاع رسانی خودمان زده بودم و در تمام فضای فستیوال همجنسگرایان این پرچم به چشم می خورد. شاید بیش از پنجاه نفر به چادر ما آمدند و گفتند که چه خبر شده است؟ ما از دور پرچم ایران را دیده ایم و تعجب کردیم که این پرچم در اینجا و در این روز!!!

خانم میان سالی گفت که ای کاش این پرچم را اینجا نمی گذاشتید و پرچم خودمان را به دست می گرفتید. پرسیدم منظور شما از پرچم خودمان چیست؟ گفت پرچم شیر و خورشید. گفتم شاید پرچم شیر و خورشید پرچم شما باشد اما پرچم من نیست. بر افروخته شد و حدود نیم ساعت صحبت ما به درازا کشید.

من به عنوان یک فعال حقوق بشر که خواستار رعایت مصوبات جهانی سازمان ملل هستم باید در ابتدا از خودم شروع کنم.  قوانین و مصوبات سازمان ملل را به رسمیت بشناسم و بعد از آن تلاش کنم تا دیگران هم به آن قوانین احترام بگذارند. ایران با نام جمهوری اسلامی ایران عضو رسمی سازمان ملل است و پرچم آن در آنجا به احتزاز درآمده است. پس من باید آن را به رسمیت بشناسم و احترام بگذارم.

از طرف دیگر من به این پرچم رای نداده ام. به پرچم شیر و خورشد هم رای نداده ام. زمانی که مردم در یک شرایط دموکراتیک دولت و پرچم خود را انتخاب کنند آن زمان پرچم ملی وجود دارد و وقتی سازمان ملل آن را به رسیت شناخت من هم از آن استفاده خواهم کرد. در حال حاضر استفاده از پرچم شیر و خورشید به نظر من درست نیست چون خیلی ها آن پرچم را نمی شناسند چون در تلوزیون ها، اطلس های گیتاشناسی و … پرچم جمهوری اسلامی ایران وجود دارد.

مسلمن برای من استفاده از پرچم جمهوری اسلامی ایران به معنای حمایت از سیاست های دولت جمهوری اسلامی ایران نیست چون من با قوانین ضد بشری مبارزه می کنم و هدفم گسترش حقوق بشر در ایران است. اما مایل نیستم که پیرو کسانی باشم که هدفشان حقوق بشر نیست و می خواهند برای رسیدن به قدرت تلاش کنند. به عنوان مثال برای من تضمینی وجود ندارد که سلطنت طلبان، کومونیست ها، و … حقوق من به عنوان یک همجنسگرا را در آینده ی ایران و با برنامه هایشان برای براندازی دولت رعایت کنند.

من به عنوان یک فعال حقوق بشر برای براندازی دولت فعالیت نمی کنم. شاید بتوانم بگویم من با هیچ دولتی مشکل ندارم و مشکل من نقض قوانین حقوق بشری وسط دولت هاست. من با قوانین ضد حقوق بشری مخالف هستم. وقتی قوانین مطابق با حقوق بشر باشد خب به زبانی دولت ها هم قابل احترام خواند شد. و چنانچه اشکالی در آن ها وجود داشته باشد حل کردن آن امنیت افراد را به خطر نمی اندازد.

فکر می کنم منظورم را برای کسانی که سوال داشتند، بیان کرده باشم.

رضا هم قبول شد

رضا پس از حدود یک سال و نیم قبول شد. از صمیم قلب برایش خوشحال هستم و امیدوارم که بقیه ی مراحل او سریعتر انجام شود.

غلامرضا قبول شد

غلامرضا پناهجوی ایرانی که چند ماه پیش از ایران خارج شد پس از پشت سر گذاشتن مراحل پر تنشی از قبیل باز شدن مجدد پرونده و … امروز قبول شد.
امیدواریم که هر چه سریعتر مراحل او به اتمام برسد و سلامتی خود را حفظ کند.

سیاوش هم به کانادا خواهد رفت

پرونده ی سیاوش برای اسکان مجدد به سفارت کانادا ارجاع شد. امیدواریم که هر چه سریعتر سفارت کانادا اقدام به انجام مراحل مهاجرت پناهجویان نماید.

افشار هم به کانادا خواهد رفت

پرونده ی افشار برای مراحل اسکان به سفارت کانادا ارجاع شد. امیدواریم هم روند اسکان او همانند قبولی اش به طول نیانجامد

بیتا، دگرجنسگونه ی ایرانی هم قبول شد

بیتا یک دگرجنسگونه ی پناهجوی ایرانی است که توسط دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سازمان ملل به عنوان پناهنده قبول شد. برای بیتا هم آرزوی موفقیت داریم و امیدواریم که همیشه شاد و سربلند باشد.

مریم، لزبین ایرانی قبول شد

مریم یک لزبین پناهجوی ایرانی است که پس از ماه ها انتظار بالاخره توسط دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سازمان ملل به عنوان پناهنده قبول شد. برای مریم آرزوی موفقیت داریم و امیدواریم که همیشه شاد و سربلند باشد.

بغض

دلم تنگ.
صدایم گرفته.
هوای تو کرده ام.
بیا
از چشمانم بریز
گلویم را دیگر فشار نده
پاره شو
گونه هایم خشک است

می خواهم که بنشیند همین جا کنار من
روی دسته ی صندلی
با موهایم بازی کند کلافه شوم دستش را بگیرم ببوسم بگویم نکن

می خواهم که بنشیند همین جا کنار من
کتاب شاملویش را باز کند بگردد تا
شعر مورد علاقه اش را برایم بخواند

می خواهم گریه کنم
سنگینی قفسه ی سینه ام درد می کند
چشمانم که تر شد صفحه ی کاغذ را نمی بیند
و شعرم تمام می شود.

آرشام پارسی
تورنتو – دوم ژانویه 2009

از جنگ متنفرم

2hyl4zc

از جنگ متنفرم. چه کسی مسئول مرگ این نوزاد است؟ مهم نیست که مقصر کشتار غزه اسرائیل است یا حماس یا هر کس دیگر مهم است که مردم هزینه ی قدرت طلبی های سیاسیون کثیف را باید بپردازند.

کاش جنگ تمام می شد. نه، کاش آدمیت معنایش را حفظ می کرد. نه، کاش من نبودم.

هدیه ی سال نو از رادیو فردا

امروز رادیو فردا برنامه ای درباره ی همجنسگرایان پخش کرد. شروع شدن اینگونه برنامه ها موفقت بزرگ برای جامعه ی دگرباشان است. خوب است که برای آنها ایمیل بزنیم و از آنها تشکر کنیم.

می توانید برای ارسال نامه ها از این آدرس ایتفاده کنید: javanan@radiofarda.com


آخرین ساعت سال 2008

حدود یک ساعت دیگر به عمر سال 2008 باقی نمانده است. خیلی از دوستان برای این تغییر سال به خیابان ها و مراکز مهم شهرشان رفته اند و یا در کنار دوستانشان در انتظار سال جدید هستند.

من هم منزل یکی از دوستانم میهمان هستم. اما آنها سر کار هستند و تنها جلو تلویزیون نشسته ام وبه خیلی چیزها فکر می کنم. به سالی که گذشت و سالی که در پیش روست. به تغییر تقویم. به اول فروردین به اول ژانویه. به تمام تجربیاتی که در این سال داشت.

یک بازنگری خوبی بود. سال 2008 هم برای من سالی  پر از شلوغی، حادثه، هیجان، خوشحالی، موفقیت و … بوده است. برنده ی دو جایزه ی حقوق بشری برنده شدم، باخیلی از پناهندگان همراه شدم. دو بار به ترکیه سفر کردم. یک سفر بسیار کوتاه به بلژیک داشتم. دو بار هم به امریکا سفر کردم. چند ماه در امریکا بودم و کسانی را که سال ها دلم می خواست ملاقات کنم را دیدم. مادر ساویز شفائی، برادر او، عزت گوشه گیر، ژانت آفاری، حسین علیزاده، علی بلور، و ده ها نفر دیگرکه از دیدن آنها بسیار خوشحال هستم. خیلی چیزها یاد گرفتم و تصمیم گرفتم که بعضی وقت ها “نه” گفتن هم لازم است. سعی کر تغیراتی ایجاد کنم و کردم.

در سال 2008 علاوه بر تمام موفقیت های سازمانی و حقوق بشری ام، امیدی هم در زندگی شخصی ام نمایان شد. با فردی آشنا شدم که من را به خاطر قبولی اش، به خاطر کمک مالی، به خاطر پناهندگی اش، به خاطر شهرت یافتن، به خاطر قدرت و … نمی خواست. من را دوست داشت و من هم او را دوست داشتم. بعد از یک سال و نیم او را ملاقات کردم و امروز خوشحال هستم که او در زندگی من و یا من در زندگی او (فرقی نمی کند) هستم/هست.

امیدوارم سال 2009 هم سرشار از موفقیت، بهروزی و پیروزی و صلح باشد.