وب نوشت های من
آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشانآرشیو برای دسامبر, 2008
مورچه 22
“میازار موری که دانه کش است”
دانه اش را بگیر
فردا هم دانه اش را بگیر
پس فردا هم
خودکشی می کند
تو هم مقاله بنویس و شعر بگو
مورچه 10
وقتی با انگشت تهدید به مرگ شدم، همه از من فرار کردند
وقتی یک دانه شکر دیدم همه با من دوست شدند
خانه ی هنر و خانه ی هنر
خیلی وقت است که می خواهم مطلبی یا شاید بهتر بگویم گوشزدی برای خانه ی هنر بنویسم. اما به دلایل مختلفی تا به حال این کار را نکردم. به چند نفر از دوستان هم که چیزهایی نوشته بودند پیشنهاد کردم که فعلن صبر کنند تا ببینیم اوضاع چطور پیش می رود. بعضی ها قبول کردند، بعضی ها نکردند و بعضی ها هم اول قبول کردند و بعد کار خودشان را انجام دادند. امروز که وبلاگ پسر و پست مربوط به خانه ی هنر را دیدم تصمیم گرفتم چیزی بنویسم.
رضا در معرفی به روز شدن این هفته ی خانه ی هنر نوشته بود: “خانه ی هنر پایگاه برخی از وبلاگ های گرباشان ایرانی به روز است. اگر مایل به اطلاع از به روز شدن و مشاهده تیتر مطالب جمعی از وبلاگ های دگرباش در هفته گذشته هستید کافی است روی لینک زیر کلیک نمایید”
این پست یک کامنت داشت و همانطور که انتظار می رفت ناشناس بود: “به نحو تاسف آوز و تفرقه افکنانه ای در حال موضعگیری هستید خانه پایگاه برخی نیست پایگاه همه است اگر هم آبتین فحاش را لینک نمی کند چون او کاری غیر از تفرقه افکنی و فحاشی و کپی کردن خبرهای تکراری خبرگزاری های غیر گی نمی کند و تو هم همان راه را می روی … متاسف شدم برای ات بعد از بازگشت ات که بسیار بی فروغ مصنوعی و تقلبی بود این مقدار ازبی مایه گی واقعا باعث تاسف است”
بی اختیار با خواندن این کامنت خندیدم. نمی دانم چرا می خندیدم اما فکر می کنم واقعن جالب بود و شاید دقیقن خنده دار. جالب اینجاست که چطور پس از گذشت زمان می توانیم بفهمیم چه برنامه هایی در دست اجرا بوده است. به عنوان کسی که ارتباط زیاد و دوستانه ای با کادر قبلی خانه ی هنر داشته، و همچنین مدتی در بروز رسانی خانه ی هنر هم به جای آرشام پارسی همکاری می کرده هم به جای مورچه، و به استناد آرشیو ایمیل هایی که از خانه ی هنر دارم و با توجه به ارتباط نزدیکی که با گرداننده ی جدید خانه ی هنر داشته ام، می توانم به خوبی مسائل پیش آمده را کنار هم بگذارم و مانند یک پازل آن را حل کنم. باید اقرار کنم که حیران مانده ام که چطور با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده ای همه چیز تغییر کرده است و چه هوشیارانه. اصلا باور نمی کردم که این اتفاقات بیافتد و هر زمان که نگرانی ای برایم پیش می آمد و به زبان می آوردم می شنیدم که “آرشام تو پارانویا به هم زده ای و الکی می ترسی” اما پارانویا نبود و امروز می توانیم این اتفاقات را ببینیم.
اول از همه باید اعلام کنم که گرداننده ی خانه ی هنر در حداقل یک سال گذشته گردانندگان قبلی خانه نیستند و از زمانی که این تغییر در خانه ی هنر به وجود آمد ما شاهد حذف و اضافه ها، حمله ها، بی منطقی ها و به نحوی تفرقه افکنی و … بوده ایم. بچه های قدیم خانه ی هنر معمولن کسی را از وبلاگ خانه حذف نمی کردند. خیلی محترمانه و مسئولانه برخورد می کردند. با سازمان و فعالیت های ما مشکلی نداشتند و یکی از دوستان و حمایت کنندگان ما هم بودند. اما پس از مدتی خانه ی هنر مطالبی بر علیه سازمان و یا به صورت غیر ملموس علیه شخص من منتشر می کرد. خبرها با یک سیاستی که جانبداری در آن موج می زد منتشر می شد. وبلاگ ها بدون هیچ دلیلی حذف می شدند. اختلافاتی به وجود می آمد که قبلن اصلن وجود نداشتند.
در فوریه ی دو هزار و هفت خانه ی هنر لینک وبلاگی را منتشر کرد که از اسم سازمان ما استفاده کرده بود و ادعا می کرد که سازمان همجنسگرایان ایرانی است و تلاش داشت از ارتباطات و اعتبار نام ما در جهت اهداف خودش استفاده کند که خود موضوع داستانی طولانی است. دلیل انتشار آن در خانه هم وجود اسم آن وبلاگ در لیست وبلاگ های خانه ی هنر بود. نامه ای به خانه ی هنر فرستادم و پیشنهاد کردم که آن لینک را منتشر نکنند و پاسخی به من دادند که نشانه ای از آئین نامه و اساس نامه ی خانه ی هنر در آن به چشم می خورد که خانه ی هنر فراگیر است و کسی را حذف نمی کند. قبول کردم.
نامه ی خانه ی هنر:
” From: manjam g
Sent: Sunday, February 04, 2007 6:18 AM
To: Arsham PArsi
Subject: pasokh
سلام آرشام عزیز. در مورد درخواست حذف آن وبلاگ باید به اطلاع برسانیم با توجه به اینکه خانه هنر نمی خواهد و نباید در طرفداری از فرد یا افراد خاصی وارد ماجرا شود بهتر است اجازه بدهید که در این موضوع حداقل تا روشن شدن تکلیف قانونی مالکیت وبلاگ ما از ایجاد حساسیت و موضعگیری بگذریم. ضمن آنکه حذف آن احتمالا با جو سازی و شلوغ کاری دارنده ی وبلاگ همراه خواهد شد که خود این موضوع بیشتر آن را مطرح می کند در حالیکه الان این وبلاگ در ایران فیلتر است و اصلا مراجعه کننده ندارد و در ضمن با توجه به اینکه وبلاگ فوق مدتهاست بروز نشده خودبخود در لیست های پایین قرار می گیرد و یک وبلاگ متروک است و اصلا محلی از توجه و حساسیت ندارد پس بهتر است نسبت به موضوع فوق بی تفاوت گذشت تا تبدیل به یک موضوع ویژه نشود .”
این حرف بچه های اصلی خانه ی هنر بود. اما آیا خانه ی هنر تا به امروز این بی طرفی خود را حفظ کرده و وظیفه ی رسانه ای خود را انجام می دهد؟ پاسخ من منفی است زیرا اتفاق های زیادی افتاده است.
الان که متن نامه ی خانه ی هنر را در آوردم این نکته توجه ام را جلب کرد که نوشته بودند “تا روشن شدن تکلیف قانونی مالکیت وبلاگ ما”. من به این مورد تا به حال توجه نکرده بودم و الان مانند یک تکه ی گم شده ی پازل شده است که بیشتر حکم مدرک را دارد. داستان از آنجایی شکل می گیرد که روزی خانم ساقی قهرمان به منزل من آمده بود و بر روی نشریه ی چراغ کار می کردیم. اتفاقن در همان موقع بود که من با بچه های خانه ی هنر ارتباط ایمیلی زیادتری داشتم. ایمیلی برای من زده بودند و من سوالی کرده بودم و جوابی دوباره برای من ارسال کردند. موضوع را خانم قهرمان متوجه شدند و فکر می کنم از همان موقع برنامه ریزی هایشان شروع به شکل گیری کرد. این جمله ی دوستانمان در خانه ی هنر و انتقال کلیه ی فعالیت های آن دوستان به خانم ساقی قهرمان که به نام “یک دوست” کار می کردند بعد از چند ماه نشانه ای از اجرای آن پروژه می تواند باشد.
این هم دو مکاتبه ی دوستانه ی من و خانه ی هنر:
(1)
” From: manjam g
Sent: Friday, January 05, 2007 4:22 PM
To: Arsham Parsi
Subject: motshakeram
سلام آرشام خوشگله
خیلی لطف کردی عزیزم بچه ها خوشحال شدند ( اوه ه ه ه ه نه فقط از جایزه دادنت ) از اینکه لطف و مهربونی خودتو اینجوری نشون دادی .
اگر لطف کنید و هدیه ای را که می خواهید بدهید از طریق ایمیل به ما اطلاع بدهید می توان برای روند دریافت آن و انتقال اش به برنده برنامه ریزی کرد .
در ضمن این روز نویسی های تو از محشر ترین کارهایی است که شروع کردی همه باید بفهمند چقدر برای سازمان زحمت کشیده میشه . بین خودمون باشه دهن ما سرویس شد اینبار که داشتیم وبلاگ تو را لیست می کردیم ولی خیالی نیست روزی هزار پست هم بزنید ما از خدامونه اینجوری دهنمون سرویس ! بشه .
راستی آرشام عزیز چند وقت پیش یه نامه برام فرستاده بودی و راجع به دگرباشی سوال کرده بودی من جوابتو دادم همون موقع ولی دیگه نامه ای ازت دریافت نکردم . بهرحال خوشحال که همه ی ما هستیم در همه جای این جهان برای کمک به هم نوعان خودمون . پایدار باشی عزیزم . متن اون نامه اين بود كه اين زير ميارم يادته ؟
(( سلام آرشام عزیز متشکرم از نامه با محبتت . در مورد آشنایی و اينكه پرسیده ای ما با هم آشنا هستیم یا نه . باید بگم ما همه هم را می شناسیم چون همه همزاد و هم سرشت و هم دل هم هستیم .
در مورد کلمه دگر باش هم که پر سیده ای من آن را از کجا اقتباس کرده ام باید بگویم من آن را اولین بار از لینک هنر گرفتم و دیدم و البته او هم ظاهرا از جای دیگری استفاده کرده بود . ولی در اکثر مصاحبه های و نوشته های سازمان آن را دیده ام از جمله نامه به گنجی ، مصاحبه مانی زانیار ، مصاحبه شما و سایر مسئولین سازمان و به نظر من این واژه خیلی گویا تر و با مفهوم تر از کلمه اقلیت جنسی است چون اقلیت فقط یک بودن را بیان می کند ولی دگر باش جنسی یک بودن و در عین حال آگاه بودن و صاحب فکر و اندیشه بودن را هم به ذهن متبادر می کند . کلمه اقلیت متاسفانه به اشتباه در جامعه ی ما با نوعی بی محلی بخاطر اقلیت بودن روبرو می شود ولی روبرو شدن با کلمه ی دگر باش خواسته یا ناخواسته به جامعه این را می قبولاند که با گروهی روبرو هستند که نوعی دیگرند ولی باید آنها را جدی بگیرند و حرفهایشان را بشنوند من هم مثل شما معتقدم دگرباش جنسی کلمه بسیار مناسب و گویایی برای نام بردن از گروههای مختلف جنسی اعم از همجنسگرایان دوجنسگرایان دگرجنسگونگان می باشد این کلمه بسایر فاخر تر از کلمه ی اقلیت جنسی و بسیار گویاتر و فراگیر تر از کلمه ی همجنسگراست و من به شما بخاطر نشر و ترویج این کلمه تبریک می گویم . برای شما آرشام عزیز در راه رشد فرهنگ درست فهمیدن همجنسگرایی آرزوی موفقیت دارم . )) “
(2)
“From: manjam g
Sent: Friday, January 05, 2007 5:48 PM
To: Arsham Parsi
Subject: salam
وایییییییییییی نه من نگفتم ما همزاد وهم سرشت وهم دل وهم قلوه هستیم ( اومدم افه ی ادبیاتی بیام ضایع شد ) منظورم اینه که همه ی ما با هم همزاد و هم سرشت و هم دل و از این جور چیزا هستیم پس این ذهنیت رو که ما یکی از اینا هستیم رو از ذهن خوشگلت پاک کن عزیزم .
در مورد دگرباش اولین بار این کلمه از طرف یکی از وبلاگ نویسان قدیمی تقریبا یکسال و نیم پیش وقتی او نقدی بر فیلم شب های برره و تحلیل شخصیت بگوری نوشته شده بود مطرح شد و این وبلاگ نویس پیشنهاد کرد که به جای کلمه ی همجنسگرا از کلمه ی دگرباش یا دگرباش جنسی و دگرباشان جنسی استفاده شود که گویاتر و فراگیرتر است ولی انصافا کاری را که شما در پرورش و جا انداختن این کلمه اانجام داده اید قابل مقایسه با هیچکس نیست ( قضیه مثل اختراع کامپیوتر توسط هلندی ها و ارتقا و گسترش و جهانی کردن آن توسط آمریکایی هاست ) بهرحال شروع استفاده از این کلمه و مهمتر از آن گسترش این کلمه که با آگاه سازی وفرهنگ سازی سازمان در حال انجام است به این شرح بود .
و اما درباره ی حرف آن دوستی که گفته خانه هنر چه صیغه ای هست و زیر سر سازمان است . چشمش کور من از خدا می خوام صیغه ی سازمان بشمممممممم . اینو نمی خواستم الان بگم ولی اتفاقا تصمیم دارم یه کم که کاره خانه هنر گرفت و تونستیم اونو به امید خدا بقول بچه ها تبدیل به یه مجله ی هفتگی و جریان ساز در داخل کشور بکنیم همینطور درسته و رسما خودمونو تقدیم سازمان بکنیم و اعلام کنیم ما از این به بعد دربست چاکر سازمانیم و ماله سازمان می شیم . ( البته خواهش می کنم این راز فعلا فقط و فقط پیش خودت بمونه ) برای ما مهم فقط رشد جنبش همجنسگرایی هست که می بینیم خوشبختانه سازمان با تمام وجود پرچمدار اونه وقتی هم که سازمان هست ما غلط می کنیم خودمونو ماله سازمان نکنیم . ( حالا توی دلت نگی وای الکی الکی خودشون صیغه ی ما کردند و به ما قالب کردند )
در مورد هدیه هم خوب معلومه که تو هم مثل منی چون هزینه خرید کارت اینترنت را هم من خودم تهیه کرده ام و به اسم خانه هنر و از طرف جمع اداره کننده هدیه می کنم و فکر کنم تا یه ماه دیگه نتونم برای خودم کارت بخرم و مجبورم از اینترنت مزخرف دانشگاه استفاده کنم با اونهمه چشمهای فضولی که اونجا هست . بهرحال به سختی اش می ارزید لذت داره .
در مورد مشارکت شما در دادن هدیه هم باید بگم خیلی این پیشنهادتان برای بچه ها جذاب و صمیمت آفرین بود یه احساسی مثل اینکه اونا درسته خارج از کشور هستن ولی در لحظه لحظه ی زندگی با ما شریک هستند در غم ها و شادی هایمان . و صرفنظر از کوچکی و بزرگی هدیه از نظر مادی که اصلا مهم نیست ارزش معنوی آن برای بچه ها می تواند بسیار مهم و تاثیر گذار باشد . البته من دقیقا می دونم تو هم مثل ما کله خرابی و مجبوری از جیب خودت و از گلوی خودت ببری برای تهیه کردن این هدیه بخاطر همین میگم زیاد خودتو توی خرج و زحمت ننداز مخصوصا توی اون جهنم دره ی گرونی . اگر تونستی یکی یه کارت پستال برای برنده ها طراحی و ارسال کنی به ایمیلشون فکر می کنم خیلی خوب و کافی باشه اگر خواستی برای خانه هنر هم بفرصت تا منعکس بشه . البته اگر طراحی برای هر برنده ( اول تا پنجم ) با اسم خودش و وبلاگش باشه که دیگه محشره اگر هم امکانش نبود می تونی فقط یک طرح با تعویض اسمها ارائه کنی . اگر هم خواستی خیلی خودتو بکشی و ولخرجی کنی ما تقریبا خرید 150 ساعت کارت اینترنتمون بیست و پنج هزار تومان شد و داریم یوزر پسورد استفاده از کارت را با ایمیل برای برنده ها می فرستیم . تو هم بگو در ایران برات هر چند ساعت که دوست داری هدیه بدی کارت اینترنت بخرن یوزر پسوردشو برات بفرستند و تو اونها رو برای ما بفرست تا بدیم به برنده ها یا اصلا خودت مستقیم از طرف سازمان بفرست برای برنده ها ( ایمیل هاشون توی وبلاگ هاشون هست ) فقط هر کاری کردی خبرشو به ما بگو تا منعکس کنیم تا همه بفهمند چه آرشام گلی داریم . موفق باشی خوش بگذره .
در ضمن من آقا هستم مگه نمی بینی چقدر آقــــــــــــــــــا هستم همکارام در خانه هنر هم فعلا آقا هستند “
چند ماهی ارتباط دوستان خانه ی هنر قطع شده بود و ایمیل ها را پاسخ نمی دادند. مدتی آدرس وبلاگ خانه ی هنر کار نمی کرد و چند آدرس پشت سر هم عوض شد. همه نگران بودیم که چه خبر شده است. چرا خانه ی هنر در بلاگفا یک دفعه از بین رفت و پس از مدتی به وردپرس منتقل شد و باز تغییر کرد و به بلاگ اسپات آمد. حرف های خیلی زیادی زده می شد و من بارها و بارها مورد سوال قرار می گرفتم که چه خبر شده است. آیا اتفاقی افتاده؟ من پاسخی نداشتم جز اینکه بگویم تحقیق می کنم و هر خبری شد شما را در جریان می گذارم. مدتی گذشت تا خانم ساقی قهرمان به من گفتند که مدتی است مسئولیت خانه ی هنر به صورت تمام و کمال به ایشان داده شده است و این تغییر وبلاگ ها به خاطر تازه کار بودن ایشان اتفاق افتاده و از من خواستند هر کس نگران بود من به آنها اطمینان دهم که همه چیز خوب است و سعی کنم شرایط را آرام کنم. من هم که متاسفانه در آن زمان به اطرافیانم اطمینان کامل داشتم (و دیگر به خودم قول داده ام که به هیچ احد الناسی اعتماد نکنم) این کار را کردم. هر کس از من می پرسید که چه به سر خانه ی هنر آمده و آیا امنیت ما به خطر افتاده است یا نه می گفتم که نه کسی که در خانه ی هنر کار می کند را می شناسم و همه چیز خوب است. چرا از من سوال می شد؟ چون نام من به عنوان یکی از همکاران خانه ی هنر نوشته شده بود.
از خانم ساقی قهرمان سوال کردم که آیا دادن خانه ی هنر به شما ملحض شدن آنها به سازمان است؟ و اگر بله چرا من در جریان قرار نگرفتم. که گفتند نه آنها خانه ی هنر را به سازمان نداده اند و به شخص من به عنوان ساقی قهرمان منتقل شده است. گفتم خب. اما همان جا و همانطور که خانم ساقی قهرمان روی مبل گوشه ی اتاق من نشسته بود متوجه مالیدن دست هایش به هم شدم و فهمیدم که یک خبری است. خانم ساقی قهرمان هر وقت از چیزی نگران می شد دستانش را مانند اینکه زیر آب با صابون می شوییم به هم می پیچید. من نمی دانستم باید چه کار کنم. حرف ها و تذکراتی که از ایران به من داده می شد و معمولن آنها را نمی پذیرفتم و از اطرافیانم که در ظاهر همان همکارانم بودند هم حمایت می کردم، مدام به ذهنم خطور می کرد که آیا واقن آن حرف ها حقیقت دارد؟
تصمیم گرفتم خودم را کنار بکشم تا در آینده مسئولیتی نداشته باشم و نامه ای برای خانه ی هنر فرستادم و از آنها خواستم که در خانه منتشر شود اما نشد. نوشته بودم که به دلیل درس و مشغله های زیاد از ادامه ی همکاری معذور هستم و دیگر نخواستم اسم من به عنوان همکار در آنجا گذاشته شود.
کسانی که در آن زمان با خانه ی جدید همکاری می کردند نمی دانستند که دیگر بچه های قدیم نیستند و فقط خانم ساقی قهرمان است که تصمیم می گیرد و یا اینکه ایمیل ها را جواب می دهد. بارها گفتم که باید اعلام کنی که تو این کارها را انجام می دهی اما همیشه دلایلی آورد که این کار انجام نشود. من هم بیشتر دخالت نمی کردم.
گذشت و گذشت و رویه ی خانه ی هنر جدید تغییر کرد. بارها شده بود که خانم ساقی قهرمان ناچار بود پاسخی در خانه ی هنر و از زبان گردانندان آن بنویسد و نگران بود که من چطور می توانم طوری بنویسم که مشخص نشود ادبیات نوشتاری آنان فرق کرده است. چند بار متنی را برای من ارسال کرد که ببین بچه های خانه ی هنر چه نوشته اند و به محض اینکه آن را می خواندم می گفتم این را آنها نوشته اند یا تو؟ و سریع می گفت اه پس هنوز نتوانسته ام مثل آنها بنویسم. شاید به همین خاطر جواب ایمیل ها داده نمی شد و آن معدود پاسخ ها هم به یک یا دو جمله خلاصه شده بود.
کسانی که در آن زمان با خانه ی هنر همکاری می کردند می دانستند که خانم ساقی قهرمان هم همکاری می کند اما نمی دانستند که آن کادر خانه ی هنر دیگر نیستند. بر این باور بودند که همه چیز سر جایش است و همه با هم همکاری می کنیم. متاسفانه به دلیل مسائل امنیتی و شرایط ما در ایران مشخص نیست که کادر اولیه ی خانه ی هنر چه کسانی بودند و چه بلایی سر آنها آمده است. آیا هنوز فعال هستند؟ آیا هنوز مایل هستند که کاری انجام دهند یا اینکه چاره ای جز سکوت ندارند؟ سکوت برای از بین نرفتن خانه ای که با هم ساختند اما مستاجری آمد و صاحب خانه شد. این تجربه فقط برای خانه ی هنر نبوده و سازمان ها و گروه های زیادی که همه ی آنها متعلق به جامعه ی دگرباش نیستند هم بی نصیب از این رفتار نمانده اند. شاید پس از انتشار این مطلب کسانی بگویند که ما همان بنیانگذاران خانه ی هنر هستیم، اما من چطور باید بفهمم که آیا آنها هستند یا نیستند. واقعن نمی دانم.
پس از ماجراهای زیادی و به دنبال جنجال آفرینی های خانم ساقی قهرمان که چنانچه فرصتی شود به آن پرداخته خواهد شد، خانه ی هنر بی طرف نبود بلکه جانب صد در صد خانم ساقی قهرمان را گرفته بود و مطالب زیادی را علیه من و در کل سازمان و همه ی فعالیت هایش منتشر می کرد. وبلاگ های زیادی یک شبه درست شدند و شروع به فحاشی کردند که فحاشی هایشان نه من را عصبانی کرد نه نگران، چون ادبیات نوشتاری آن ها را می شناختم و تجریه ی قبلی هم داشتم که چطور و از چه روش هایی استفاده می کنند. مطالب علیه من منتشر می شد و به مطالبی که در حمایت من نوشته شده بود اشاره ای نمی گردید. پس بی طرفی و وظیفه ی رسانه ای بی معنی شده بود. از آن طرف مدام آرشام پارسی چهره ای خطرناک معرفی می شد و از طرفی کل نوشته ی گی فرهنگ در توصیف خانم ساقی قهرمان که چندین تر و ترین در آن به چشم می خورد به صورت کامل در خانه ی هنر منتشر می شد چون همه عادت داشتند که مطالبی که خانه ی هنر آنها را مهم می داند را به صورت متن کامل بخوانند. بیانیه ی خانم ساقی قهرمان در خانه ی هنر منتشر شد اما تنها پاسخ من که در وبلاگم نوشتم نادیده گرفته شد. آرش بی سکوت و خیلی های دیگر به دنیا آمدند و هوار زدند که آرشام پارسی فلان است و فلان و از مظلومان همجنسگرا و ستمدیدگان سواستفاده می کند و چه ندبه ها که نکردند. همه مدعی پیراهن عثمان بودند. اما خبر مصاحبه ی من در صدای امریکا و بازتاب آن منعکس نشد. خانه ی هنر ننوشت که هزاران نفر این مصاحبه را تماشا کردند و اصلا خوب بود یا بد. آرش بی سکوت ننوشت که همان به قول خودش همجنسگرایان مظلوم و ستمدیده چه احساسی داشتند وقتی با خانواده هایشان برنامه را تماشا می کردند و بعضی از آنها عکس العمل های خوب خانواده را می دیدند.
مدتی پیش بر روی وبلاگم پیامی گذاشتم که آخرین شماره ی نشریه ی چراغ منتشر شد و پس از مدت کوتاهی خانم ساقی قهرمان بر روی یاهو مسنجر برای همه پیغام فرستادند و به قول خودشان متن من را اصلاح کردند که این خبر صحیح نیست و خانه ی هنر، گی نیوز، ماندگار، روزنگار هنر و … متن اصلاح شده ی خانم ساقی قهرمان را منتشر کردند نه متن وبلاگ من. مثال ها زیاد است و از حوصله من و حتی شما خارج است چون به راحتی می توانیم آنها را پیدا کنیم.
چیزی که مهم است و بر روی آن تاکید دارم این است که به عنوان عضو جامعه ی دگرباشان ایرانی، به عنوان فعال حقوق دگرباشان ایرانی، به عنوان کسی که وبلاگ دارد، به عنوان کسی که از خانه ی هنر حذف شده است، به عنوان کسی که مسئولیتی را بر دوش خود احساس می کند، به عنوان یک بشر، به هر عنوان دیگری که می تواند وجود داشته باشد وظیفه ی خودم دانستم که به کادر جدید خانه ی هنر بگویم:
خانه ای که با زحمت ساخته شده است، خانه ای که چند نفر برای ساختنش حاضر شدند امنیت خود را گرو بگذارند، خانه ای که اگر نه متعلق به “همه” ی وبلاگ ها بلکه حتی عده ای بسیار معدود از وبلاگ ها باشد، خانه ای که نامش اعتبار پیدا کرده است را خراب نکنید. خانه ی هنر حرمت دارد و احترامش را فدای بازی های دلخواه خود نکنید. اگر مایل هستید که کاری انجام دهید و اگر واقعن مشتاق هستید خانه ی هنر متعلق به همه باشد پس از خودتان شروع کنید. همه را در بر بگیرید و با تساوی و مساوات برخورد کنید. می نویسید که وبلاگ آبتین را حذف کرده اید چون فحاشی می کند و خبرهای خبرگزاری های دیگر را منتشر می کند. آیا به نظر شما دگرباشان حتما باید در رابطه با گرایش جنسی شان بنویسند؟ آیا دگرباشان نمی توانند در رابطه با مسائل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و … بنویسند؟ آیا این همان تفکر اشتباه جامعه نیست که دگرباشان فقط به ارتباط جنسی فکر می کنند؟ آیا برای مبارزه با این تفکرات اشتباه اجتماع سال ها وقت نگذاشته ایم؟ وبلاگ آبتین از همان اول خبرهای بی بی سی و رادیو فردا را بازچاپ می کرد و هنوز هم همانطور است. آیا به این دلیل حذف شده که انتقاد کرده است؟ آیا رضا پسر الان باید در جایگاه اتهام قرار بگیرد که چرا بی طرف است و به عنوان یک رسانه سعی می کند همه ی خبر ها را منعکس کند؟ حضور در خانه ی هنر هیچوقت شرطی برای محتوای وبلاگ ها نداشت پس شرط نگذارید. سعی کنید آبروی خانه ی هنر را حفظ کنید. اینطور القا نکنید که خانه ی هنر مثل برخی احزاب و گروه ها این باور را دارد که اگر با من نیستی پس علیه من هستی.
این را باید بدانیم که هیچکدام از ما موظف نشده ایم که کار کنیم و همه ی فعالیت هایمان داوطلبانه است. پس قبل از اینکه از رضا پسر انتقاد کنید اول از او تشکر کنید که کار می کند، وقت می گذارد، هزینه می کند و چه هزینه هایی را هم ممکن است بپردازد. اگر آن کامنت ناشناس از طرف خانه ی هنر نیست و خانه ی هنر معتقد است که متعلق به همه می باشد و از تمام این شک و شبهات به دور است پس نشان دهد. خبر به روز شدن همه ی وبلاگ ها را منتشر کند. اگر نیروی کمکی می خواهد اطلاع دهد. خیلی ها مایل هستند که کمک کنند. اگر بر تغییر عقایدش مصمم است و قوانینش عوض شده است پس قوانین و شرایطش را برای اطلاع عموم منتشر کند.
باز هم می گویم خانه ی هنر را خانه ی هنر نگه دارید. ویرانش نکنید.
با تشکر
آرشام پارسی
فعال حقوق دگرباشان ایرانی
info@irqr.net
ندا، نشریه ی دگرباشان ایرانی منتشر شد
اولین شماره ی ندا، نشریه ی شما دگرباشان ایرانی منتشر شد و هم اکنون بر روی وبسایت قرار دارد. می توانید ندا را از اینجا بخوانید: www.nedamagazine.net
دومین برنامه ی رها پخش شد
رها رادیوی همجنسگرایان ایرانی است. دومین برنامه ی آن در ارتباط با ترنسکشوال هاست و هم اکنون آنلاین می باشد.
www.radioraha.net
رضا و یاشار به امریکا خواهند رفت
پرونده ی رضا و یاشار چند روز پس از قبولی شان به سفارت امریکا ارجاع شد. امیدواریم که این زوج همجنسگرا همیشه در کنار هم شاد باشند.
شاهرخ هم به کانادا خواهد رفت
پرونده ی شاهرخ هم بعد از چند ماه از قبولی اش به سفارت کانادا ارجاع شد.
مجتبی هم به کانادا خواهد رفت
پرونده ی مجتبی هم بعد از چند روز از قبولی اش به سفارت کانادا ارجاع شد.
نلی هم به کانادا خواهد رفت
پرونده ی نلی هم بعد از چند روز از قبولی اش به سفارت کانادا ارجاع شد.
افشار هم قبول شد
افشار هم پس از یک سال انتظار قبول شد. امیدواریم که هر چه زودتر مراحل اسکان او انجام شود.
با یک ایمیل به علی در مالزی کمک کنید
علی یک همجنسگرای ایرانی است که به دلیل مشکلاتش حدود دو سال پیش از ایران به مالزی رفت و در دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سازمان ملل در کوالامپور درخواست پناهندگی داد. او هیچگاه فکر نمی کرد که انتظار این همه سخت و طاقت فرسا باشد. ماه ها از ثبت نام او خودداری کردند و هر روز به جلو در سازمان ملل می رفت و بعد از ساعت ها انتظار می شنید که برو فردا بیا.
بعد از اینکه بالاخره مصاحبه شد هر ماه می گفتند بیا و به چند سوال پاسخ بده و متاسفانه ماه هاست که بلاتکلیف است. دفتر UNHCR در مالزی بسیار کند عمل می کند و در حال حاضر چاره ای نیست جز راهاندازی یک پویش سراسری (کمپین) برای کمک به علی.
برای کمک به او می توانید از این نمونه نامه ی آماده شده استفاده کنید و آن را به UNHCR در مالزی بفرستید. لازم نیست حتما نام اصلی خود را در زیر کلمه ی Sincerely بنویسید. می توانید از یک نام مستعار استفاده کنید. مثلا بنویسید Ali, Iranian gay
ایمیل های شما کمک بسیار بزرگی خواهد بود و اگر انگلیسی تان خوب است می توانید برای آنها از زبان خودتان ایمیل بزنید.
نمونه ی ایمیلی که می توانید از آن استفاده کنید:
Sample Letter to UNHCR
To: mlslu@unhcr.org
CC: info@irqr.net
To United Nations High Commissioner for Refugees – Kuala Lumpur:
This letter particularly concerns the cases of Ali with file numbers 354-07C01854, respectively. Ali completed his legal interview and is currently waiting for the commissioner’s decision. We, as supporters of queer Iranians, urge the acceptance of his applications for refugee status, as there is every reason to suppose that his lives may depend upon it. We are concerned about his physical and emotional states in Malaysia, and urge you to bring him relief from the hard living conditions, which include unsanitary housing, lack of medical supplies and life expenses.
We realize you have many refugee applicants that you must respond to. However, due to the exigent circumstances especially facing queer refugees, we urge you to assist Ali, and grant him refugee status as soon as possible.
Your timely, informed and sensitive treatment of this case will be much appreciated.
Sincerely,
به امید موفقیت و یک بار دیگر پیروزی “با هم”. مثل دفعات قبل که با هم به دیگران کمک کردیم این بار نیز “با هم” این کار را خواهیم کرد.
م. هم به کانادا خواهد رفت
پرونده ی آقای م. پس از چند ماه امروز به سفارت کانادا ارجاع شد و او در حال حاضر باید منتظر مراحل اسکان خود باشد. امیدواریم که همیشه موفق و پیروز باشد.
علیرضا به کانادا خواهد رفت
پرونده ی علیرضا پس از حدود سه ماه به سفارت کانادا ارجاع شد و او در حال حاضر باید منتظر مراحل اسکان خود باشد. امیدواریم که همیشه موفق و پیروز باشد.
سیاوش هم قبول شد
درخواست پناهندگی سیاوش بالاخره پس از چند ماه انتظار پذیرفته شد. مدتی پیش وقت مصاحبه ی قانونی او نیز ده ماه به جلو افتاد.
به او تبریک می گوییم و امیدواریم که در تمام مراحل زندگی اش موفق باشد.
برای تو و امثال تو
روزانه ایمیل های خیلی زیادی دارم شاید میانگین آن صد تا باشد. ساعت ها وقت می گذارم و به تک تک آنها با حوصله جواب می دهم. یکی از آنها را که به تازگی گرفته ام و نمونه های مشابه زیادی دارد را با حذف مشخصات شخصی اش برای حفظ امنیتش در اینجا منتشر می کنم و پاسخی به آن می دهم. این پاسخ برای او و برای همه ی کسانی است که نامه های مشابه فرستاده اند.
salam arsham aziz
omidvaram har ja ke hasti salem va sarehal bashi be lotfe khoda . arshame aziz inghadr khoshhal shodam vaghti e-mail shoma ro khondam ke engar donya ro behem dadan .
arshame aziz inghadr zajr keshidam ke khoda midone va teshne in hastam ke kasi mano ba sharayetam dost dashte bashe .va ye roz befahmam ke man ham haghe zendegi daram
arshame aziz mano ba e-mail ton kheyli khoshhal kardin .bedonin ke kheyli doseton daram va salamatiton ro az khodavand mikham omidvaram to kareton va to zendegito movafagh bashin .khaheshi ke daram behem komak konin chera ke bad az khoda faghat shoma ro daram .
doseton daram
دوست/دوستان عزیزم:
من هم از گرفتن ایمیل های شما خوشحال می شوم. شاید نتوانیم بگوییم که به غیر از هم، هیچ کسی را نداریم اما این را منکر نمی شویم که خوب همدیگر را درک می کنیم.
تو زجر کشیده ای، من هم کشیده ام و مطمن هستم که خیلی از ما این تجربه های تلخ زندگی را چشیده اند.
اما زمان آن رسیده که به این زجر کشیدن ها پایان دهیم یا حداقل برای شروع به پایان دادنشان دست به کار شویم. راه طولانی ای خواهد بود و خیلی ها در این راه نخواهند گذاشت تا ما به حقوقمان برسیم. سال ها پیش وقتی می خواستیم از گرایش جنسی مان صحبت کنیم اول دور و برمان را نگاه می کردیم و با هزار ترس و لرز حرف می زدیم. حتی نامی از گرایش جنسی مان نمی آوردیم. به قول دوست عزیزم آقای الف در کالیفرنیا در آن زمان گرایش جنسی ما ن را با الفاظی مثل “همون” “فلان” و … می گفتیم اما شرایط امروز خیلی تغییر کرده است.
ما به غیر از خدا خیلی چیزهای دیگر داریم. جوانی، انرژی، امید، پشتکار، صبر و … که هر کدام از اینها برای خودش دنیایی است. همیشه مثال زده ام که ما دگرباشان ایرانی یاد گرفته ایم که چاقو روی گلویمان باشد و آب دهانمان را طوری قورت دهیم تا پوست گردنمان خراشیده نشود.
این می تواند یکی از مهم ترین دارایی های ما باشد که در شرایط بد هم برای رسیدن به حقوقمان تلاش می کنیم و اگر نگوییم نامردی، از نازنی ها هم باکی نباید داشته باشیم. پست قبلی من هم دور از این نوشته نیست. در دوران ابتدایی یاد گرفته ایم که “دست به دست هم دهیم” و با کمی تغییر ادامه می دهیم “که حقوقمان را بگیریم”.
دوستان عزیزم،
هیچ وقت فراموش نکنیم که با هم بودن و جلوگیری از تفرقه پراکنی مهمترین ابزار پیروزی است.
Milk
امروز وقتی با مادر ساویز شفائی تلفنی صحبت می کردم و حالش را جویا می شدم گفت که چند شب پیش با چند نفر از دوستانش به دیدن فیلم Milk رفته بودند و توصیه کرد که حتما آن را ببینم چون بدون شک چیزهای زیادی یاد خواهم گرفت.
امشب آن فیلم را دیدم و به همه ی دوستان به خصوص دگرباشان ایرانی توصیه می کنم که این فیلم را ببینند. فیلم که بر اساس یک واقعیت ساخته شده بود داستان آزادی خواهی همجنسگرایان در سانفرانسیسکو است. هاروی میلک که ا زنیویرک به سانفرانسیسکو مهاجرت می کند با تلاش های زیادش به اولین سوپروایزر همجنسگرای سانفرانسیسکو تبدیل می شود. فیلم فراز و نشیب های زندگی یک فعال حقوق همجنسگرایان در امریکا را نشان می دهد.
خیلی چیزها یاد می گیریم. باید بایستیم. مقاومت کنیم. به حقوق مان آگاه شویم و برای به دست آوردن آن مبارزه کنیم. مبارزه با چه کسانی؟ به نظر من مبارزه با دگرجنسگرایان که اکثریت بودنشان را دلیلی بر موجه بودن خود می دانند. با دگرجنسگرایانی که به حقوق ما تعدی می کنند و به هر دلیل که شده می خواهند ما را نبینند حتی اگر کمر همت ببندند و کسب و کارشان را کنار بگذارند و شبانه روز تفرقه افکنی کنند.
اما چیزی که مهم است حقوق ماست.
حق را نمی توان برای همیشه پایمال کرد. روزی آن را به دست خواهیم آورد.
26 آگوست 2008
یلدای سال های من
آن شب در آن اتاق کوچک عاریه ای
یلدا شد
فریاد که لباسش را به من قرض داد
گرمای تنم را به اسارت کشید
می دانست که عریان خواهم شد
لباس زردش را که می دیدم می گفت
همیشه در ذهن من خواهی بود
با او بودم
سرد
شب زفاف
دراز
سینه های صاف
زبان لغزان
تا اذان صبح
دستان کشیده اش را می گرفتم می رفتم می رفتم
خستگی راه را از یاد برده بودم
با او همه چیز یلدا شده بود
شب یلدا
امشب شب یلدا بود. دو نفر از دوستانم تماس گرفتند و پیش من آمدند. از دیدنشان خیلی خوشحال شدم. فرصتی شد تا کمی کامپیوترم را خاموش کنم و برای پذیرایی از آنها به خرید بروم و چند ساعتی در آشپزخانه مشغول باشم.
شب خوبی بود اما تمام مدت در فکر بودم. نیم ساعتی قبل از اینکه دوستانم به اینجا بیایند یکی از پناهجویان از انگستان زنگ زد و با هم صحبت کردیم. قرار است که پرونده اش را دوباره به جریان بیاندازد. وقتی گفتم که شب یلداست و امیدوارم که شب خوبی داشته باشی یک لحظه یادش آمد و گفت جدی؟ پس شب یلدایتان مبارک.
صدایش تا همین الان در گوشم می پیچد و مدام در این فکر بودم که خیلی ها هستند که به دلیل مشکلات فراوانی که در سال های گذشته داشته اند و زندگی پناهجویی شان آنچنان آنها را مشغول کرده است که دیگر روز و تاریخ ها را از یاد برده اند.
فکر می کردم چند نفر هستند که امشب تنها در اتاقشان نشسته اند؟ چند نفر هستند که سال هاست از ته دل نخندیده اند؟ چند نفر هستند که نگران فردا هستند؟ چند نفرند که انتظار آنها را بی تاب کرده است؟
هر چه بیشتر فکر می کردم تعدادشان بیشتر می شد.
یادم افتاد به طرحی که امیرحسین برایمان درست کرده بود و نوشته بود: “در این لحظه نگران پرنده های بدون کوچم” یادم افتاد به گذشته، ایران، ترکیه، اینجا و خیلی جاهای دیگر.
شب یلدا بلندترین شب سال است و آن را چشن می گیرند اما براستی این جشن برای بلندترین شب سال است یا کوتاهترین روز سال؟
برنامه ای درباره ی دگرجنسگونگان ایرانی در صدای امریکا
قرار است برنامه ای در رابطه با دگرجنسگونگان ایرانی و مشکلات آنها در برنامه ی زن امروز، صدای امریکا تهیه و پخش شود. در این رابطه گفتگوهایی انجام داده ایم و نیاز به اطلاعات و افرادی داریم که مایل باشند در تهیه این برنامه همکاری داشته باشند.
متن ایمیل یکی از تهیه کننده های برنامه ی زن امروز را بخوانید:
“آقای آرشام پارسی عزیز، من از تهیه کنندگان برنامه “زن امروز” صدای آمریکا هستم.
همانطوری که در تماس تلفنی شما را در جریان گذاشتم ما درحال تهیه برنامه ای درمورد جامعه ترنس در ایران هستیم. قصد داریم یک گزارش در این مورد تهیه کرده و در نهایت یک یا دو مهمان در این رابطه در برنامه داشته باشیم. فکر کردم که شما احتمالاً شماره های تماسی برای گفتگو با افراد مناسب در این زمینه را خواهید داشت. علاوه بر فعالان دگرباشان جنسی در خارج از کشور (ترجیحاً افرادی که در نزدیکی واشنگتن هستند) و فرد ترنسی در ایران، مایل به تماس و گفتگو با خانم ملک آرا و دکتر میرجلالی نیز هستیم.
همانطوری که درتماس تلفنی به شما توضیح دادم، گزارش ما نگاهی متفاوت از نگاه سایر گزارش هایی که در چند سال اخیر در این مورد تهیه شده خواهد داشت، و به جز جنبه های مثبت ِ امکان تغییر جنسیت در ایران به زوایای منفی این روند نیز خواهد پرداخت. پیشاپیش از کمک شما در این زمینه ممنون هستم.”
پس از تمام دگرجنسگونگانی که مایل هستند در تهیه ی این برنامه همکاری داشته باشند خواهش می کنم که به آدرس INFO@IRQR.NET ایمیل بزنند تا بتوانیم ارتباط آنها را با صدای آمریکا برقرار کنیم.
از شاملو و از زبان تو
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی به هیات اوآمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گزیر نیست
یک سال و نیم
هر وقت می خواهم ببینمش
بیست ساعت طول می کشد
هر وقت دلم تنگ می شود
چند دقیقه
وقتی صدای تاپ تاپ قلبش را
در تق و تق شلوغی قطار
می شنیدم یک سال و نیم گذشته بود
از آن روزی که نامه ای از او خواندم
عکس بریده شده اش را ساعت ها می دیدم
روزها و هفته ها به دیوار اتاق خانه ی جهانی ام
زده بودمش
آفتاب بهانه ای بود تا عینک سیاهش
قهوه ای چشمش را مخفی کند
زبانم نمی گشت تا بگویم
شاید ملاحظه می کردم
او هم نگفت
یک سال و نیم صبر کرد
برای سعید پارسا
یادم افتاد به آن شب
طبقه ی پنجم خیابان مولانا
صدایت می لرزید
سنگسار را می گفتی
یادم افتاد به آن شب
طبقه ی اول شهر نو
چه ضیافتی که داشتی
یادم افتاد به آن شب
در خیابان آسیاب دان
می خندیدید هم تو هم او با هم
و من آن طرف تر در بالکن طبقه ی دوازدهم
تنهایی ام را از تلفن عمومی چهار راه محله ای در آن سوی دنیا
از یاد می بردم
موسیقی صفحه ات همه چیز را به یادم آورد.
پناهجویان دگرباش ایرانی در انگلستان
به استناد آماری که در چند هفته ی گذشته تهیه کردیم بیشترین آمار پناهجویان ایرانی که درخواست پناهندگی آنها رد شده است انگلستان می باشد. سازمان IRQR در حدود پنجاه پرونده ی پناهجویی در انگستان را در دست دارد که قسمت عمده ی آنها رد شده اند و اکثر آنها پس از ردی درخواستشان و با دریافت حکم خروج از کشور به فکر پیدا کردن کمک افتاده اند و با سازمان ما آشنا شدند.
باید به اطلاع دوستان عزیز پناهجو برسانم که به زودی سفری به انگلستان خواهم داشت و با همکاری دوستان و همکاران عزیزم در آنجا برنامه هایی را برای کمک به پناهجویان دگرباش ایرانی اجرا خواهیم کرد.
اما قبل از آن باید پرونده های پناهجویان تکمیل و برای ارائه به وزارت کشور آماده شود. اگر در انگلستان پناهجو هستید و حتی اگر فرم سازمان را هم تکمیل کرده اید به آدرس info@irqr.net ایمیل بزنید و نام، نام خانوادگی و شماره تلفن تان را ارسال کنید تا با شما تماس بگیریم.
لطفا به دیگر دوستان تان هم خبر بدهید
ازدواج پسرخاله ام
امشب جشن ازدواج پسرخاله ام بود. او شش ماه از من کوچکتر است و تقریبا با هم بزرگ شدیم. امشب وقتی مادرم تلفن کرد می گفت که همه در میهمانی می گفتند که ان شاءالله روزی آرشام باشد.
من نمی دانم چرا مردم تا این حد به خودشان اجازه می دهند که در امورات خصوصی دیگران دخالت کنند. آن قدر تکرار کنند که عروسی فلانی و دامادی فلانی که اگر یک روز این شخص نخواست به هر دلیلی ازدواج کند باید پاسخگوی یک فامیل باشد.
مادرم به آنها پاسخ داده بود که هر وقت آرشام خواست تکیل خانواده بدهد با تصمیم و اختیار خودش و با هر کس که دوستش داشته باشد زندگی خواهد کرد و احتیاجی نیست که هوار بزنند و سور بدهند. زندگی شان را با دوست داشتن شروع می کنند.
این حرف مادرم خیلی برایم اهمیت داشت و به نظرم یک مبارزه ی اجتماعی و یک حمایت بزرگ بود. بعضی وقت ها خانواده ها باید با هم یکی و دو تا کنند چون حرف همدیگر را بهتر می فهمند.
ما مجبور نیستیم که پاسخگو باشیم. پاسخگو بودن یک انتخاب است و زمانی به کسی پاسخ می دهیم که آن فرد شعور دریافت آن پاسخ را داشته باشد.
در حالی که خانواده ها و حمایت کردن آنها بسیار مهم است اما ما باید خانواده هایمان را برای این گونه حمایت کردن ها آماده کنیم.
امیدوارم که پسرخاله ام خوشبخت شود و زندگی خوبی را شروع کند. من هم که احساس خوشبختی می کنم اما به یک مفهوم دیگر.
بالاخره محمد و علی هم به زودی پرواز خواهند کرد
محمد و علی دو پناهجوی همجنسگرا در هندوستان هستند. حدود سه سال است که با سختی های بسیار زیادی دست و پنجه نرم می کنند. همیشه انتظار، انتظار و باز هم انتظار.
قبولی خود را از UNHCR در دهلی نو گرفتند و روند سفارت آنها بسیار طول کشید. خیلی بیشتر از حد معمول. طوری که بارها از نمایندگان پارلمان در اینجا خواستم تا با سفارت کانادا در دهلی مکاتبه کنند. دو نفر از نمایندگان نامه فرستادند و پاسخی که دریافت کردیم این بود که پرونده ی آنها در دست اجرا است و به زودی به آنها خبر خواهیم داد. این ” به زودی” تا به حال حدود دو سال طول کشیده است.
محمد افسردگی شدید پیدا کرد و مدتی هم تحت نظر و مراقبت های پزشک بود. باید از علی تشکر کرد که همانند یک دوست واقعی در تمام لحظات در کنار محمد ایستاد و یک لحظه از فکر او بیرون نرفت.
مدام با هم در تماس بودیم. و الان خیلی خوشحال هستم که بالاخره ویزای خود را دریافت کردند و تا حداکثر دو ماه دیگر به کانادا خواهند آمد. این خبر بسیار خوشحال کننده ای است برای خودشان، من و همه ی دوستان عزیز اما باز به یادمان می آورد که پناهندگی آسان نیست. شاید سخت ترین مورد همین انتظار باشد. یادم می آید که مادربزرگم همیشه می گفت بدترین درد دندان درد است اما خدا نکند کسی به درد انتظار دچار شود.
محمد جان، علی جان،
تبریک می گویم و بهترین ها را برایتان آرزو دارم.
صدای امریکا – برنامه ی زن امروز – حقوق بشر و دگرباشان جنسی
برای قرار دادن در وبلاگ هایتان می توانید از این آدرس استفاده کنید.
http://video.google.com/videoplay?docid=-2706776417008237581&ei=goBFSeqnDZDy-wG2mJGOBw&q=voice+of+america+arsham+parsi&hl=en
تشکری از رضا «پسر»
رضا جان،
خیلی ها پس از پخش برنامه ی صدای امریکا با کامنت ها، پیام ها، تلفن، ایمیل و … از من تشکر کرده اند در صورتی که من کار خاصی انجام نداده ام و فقط وظیفه ی انسانی خودم را انجام دادم. ولی باید از تو یک تشکر ویژه بکنم.
یادت هست که حدود یک سال پیش نامه ای برای من فرستادی و گفتی که باید برنامه و طرحی مد نظر قرار دهی تا برنامه هایی در صدای امریکا داشته باشیم؟
طرحی که تو به سازمان پیشنهاد کردی امروز در حال اجرا شدن است. باید از تو تشکر کرد. و از همه ی دوستان خواست که هر طرح و یا برنامه ای که دارید به سازمان ارسال کنید تا چنانچه مقدور باشد با هم در انجام آن تلاش کنیم.
برای صدای امریکا ایمیل بزنید
برنامه الان تمام شد و امیدوارم که همه چیز خوب بوده باشد. هنوز برنامه را نگاه نکرده ام و هم اکنون از کامپیوتر مهشید عزیز استفاده می کنم و این ها را می نویسم.
به محض اینکه برنامه تمام شد همه ی کسانی که آنجا بودند هورا کشیدند. رئیس بخش برنامه ی زنان که یک زن امریکایی است و با استفاده از مترجم برنامه را می دید خیلی خوشحال بود و می گفت که یک سال و نیم تلاش کردیم برای این برنامه و زمان زیادی بود. من هم در پاسخ گفتم که ما سال ها منتظر این برنامه بودیم.
خیلی ها ایمیل فرستاده بودند و همه را به حمیده و مهشید دادم و قزرار شد که به مدیریت بفرستند برای درخواست ادامه ی این برنامه ها. از من خواسته شده که از همه ی شما بخواهم تا برای برنامه ایمیل بفرستید تا بتوانند به استناد درخواست ها و استقبال بیننده ها برای تدام برنامه های مربوط به دگرباشان جنسی اقدام کنند.
ایمیل هایی که قبلا فرستادید را دوباره به آدرس zane-emrooz@voanews.com بفرستبد
امیدوارم که این برنامه ها ادامه پیدا کند. بعدا بیشتر دراین باره خواهم نوشت چون باید بروم.
به امید موفقیت
تلفن پیامگیر صدای امریکا
دوستان عزیزی که مایل هستند برای صدای امریکا پیام تلفنی بفرستند:
2022059942 داخلی 22
لطفا پیامتان کمتر از 40 ثانیه باشد.
مصاحبه با تلویزیون صدای امریکا
تا چند روز دیگر به واشنگتن دی سی خواهم رفت. امروز از صدای امریکا تماس گرفتند و مایل بودند که برنامه ای در ارتباط با همجنسگرایان داشته باشند. وقتی پرسیدم که از کجا متوجه شده اند که من به امریکا مسافرت می کنم گفتند که همکارانشان زمانی که در ماه جولای به تورنتو آمده بودند و همدیگر را ملاقات کرده بودیم یادداشت کرده بودند که در ماه دسامبر می توانند برنامه ای داشته باشند.
چند بار پیاپی با مسئولین مختلف گفتگوی تلفنی داشتم و بالاخره قرار شد که روز جمعه این برنامه تهیه و پخش شود.
یکی از مسئولین گفت “تا به حال به بهانه های مختلف در ارتباط با همجنسگرایان صحبت هایی کرده ایم اما تا به حال برنامه ای مستقل و تنها با هدف آگاهی رسانی جامعه در این باره نداشته ایم. این اولین برنامه در تاریخ تلویزیون صدای امریکا است که به امر می پردازد”
به احتمال زیاد برنامه ساعت 18:10 دقیقه بعدازظهر به وقت تهران در روز جمعه 12 دسامبر به صورت زنده پخش خواهد شد.
به من اجازه داده شده که تعدادی از ایمیل های دوستان را در برنامه بخوانم که از زبان خودشان گویای شرایط زندگی شان، خوبی ها و بدیها، موفقیت ها و شکست ها و .. باشد.
بنابراین اگر مایل هستید که ایمیلی در این باره بنویسید آن را حداکثر تا تاریخ چهارشنبه دهم دسامبر به زبان فارسی و در فایل مایکروسافت ورد بنویسید و به آدرس INFO@IRQR.NET ایمیل کنید. من قبل از پرواز آنها را پرینت خواهم کرد و به استودیو صدای آمریکا خواهم برد. لطفا نامه ها طولانی نباشد و طوری بنویسید که مجری برنامه ناچار نشود قسمت های عمده ی آن را حذف کند. و در پی آن مفهوم و منظور شما ناقص اعلام شود. می توانید با خانواده هایتان حرف بزنید. می توانید حرف هایی را که هیچوقت نتوانسته اید به زبان بیاورید را بنویسید تا همه بشنوند.
پس منتظر ایمیل های شما هستم. به دیگر دوستان خود هم خبر پخش برنامه را ارسال کنید.
دگرجنسگونگان در کانادا
امروز یکی از دوستان دگرجنس شده ی ایرانی با من تماس گرفت. چند سال پیش در ایران تغییر جنسیت داده بود و حدود سه سال پیش هم به کانادا مهاجرت کرده بود. هم اکنون اسپانسر شوهرش هم شده و و او از ایران به کانادا مهاجرت کرده است و زندگی خوبی را با هم دارند. به من می گفت که احساس می کنم فرد موفقی هستم. شغل خوبی در ایران داشتم و در اینجا هم زندگی ام خوب است. رابطه ام با خانواده ام خوب است و مشکلی ندارم. اما یکی از دلایلی که با شما تماس گرفتم این است که از شما بخواهم به تمام ترنس های ایرانی بگویید که فکر نکنید اینجا بهشت برین است. فکر نکنید که همه چیز اینجا برای شما مهیا است و فرش قرمز انداخته اند تا از شما پذیرایی کنند چون فقط شما ترنس هستید. گفت بگویم که دگرجنسگونگان کانادا یکی از مظلوم ترین اقشار این جامعه هستند. همجنسگرایان از زندگی آرام تری نسبت به ترنس ها برخوردار هستند. پفت که بگویم اگر واقعا مشکل خاص امنیتی ندارید و جان تان در خطر نیست در ایران بمانید. گفت در ایران راحت تر می توانیم مشکلاتمان را حل کنیم و یا یانکه راه حلی برایش پیدا کنیم. اینجا واقعا سخت است چون یادگیری زبان، تفاوت فرهنگ و اخلاقیات و … باعث می شود ک نه تنها مشکلات گذشته باقی بماند بلکه مشکلات دیگری هم به آن اضافه شود.
در آخر قرار شد که چند مرکز مخصوص دگرجنسگونگان را به ما معرفی کند تا بچه های ایرانی بتوانند از آنجا استفاده کنند. شاید کمک کوچکی باشد.
همانطور که قبلا گفتم و به تک تک کسانی که تلفنی در ارتباط با پناهندگی شان سوال می کند اشاره کرده ام “پناهندگی آسان نیست” در چند روز گذشته با چند نفر صحبت کرده ام که حال و روز خوبی ندارند. انتظار و آن هم برای حدود دو سال ساده به زبان می آید. در ابتدا همه می گویند که حتی اکر یک سقف باشد و روزی یک وعده غذا بخورم و آن هم نان با پنیر باشد مشکلی ندارم چون اینجا واقعا خسته شده ام و امنیت ندارم. اما چند ماه بعد مشکلات جدیدی دارند که گلایه مند هستند و حق هم دارند.
دو روز دیگر به امریکا خواهم رفت و قرار است در دادگاه یکی از پناهجویان به عنوان شاهد شرکت کنم. این فرد حدود نوزده سال است که منتظر پروسه ی پناهندگی اش مانده و هیچ جوابی ندارد. یعنی نوزده سال از بهترین سالهای زندگی اش در انتظار گذشته است انتظاری که هر لحظه اش بی حقوقی در پی داشته است.
احتمالا تاریخ دادگاهش را باز به عقب خواهند انداخت. هماهنگی هایی انجام داده ام و چنانچه روز چهارشنبه دادگاهش به عقب بیافتد در روز پنجشنبه با یک وکیل مجرب در امور پناهندگی و سناتور ویرجینیا قرار ملاقات دارم تا پرونده ی او را به صورت ویژه بررسی کنند.
امیدوارم که همه چیز به خوبی پیش رود و همه زندگی آرامی داشته باشند اما باز هم باید بگویم که پناهندگی آسان نیست
رادیو سراسری کلمبیا
امروز از رادیو سراسری کلمبیا تماس گرفتند که در رابطه با پیشنهاد فرانسه و سازمان ملل و رابطه ی آن با همجنسگراستیزی در ایران مصاحبه ای انجام دهند. ساعت هشت صبح بود و قرار شد پنج دقیقه ی دیگر تماس بگیرند تا روی خط بروم. مجبور بودم سریع چند مورد را یادداشت برداری کنم. برنامه به زبان اسپانیایی بود و با استفاده از مترجم مصاحبه انجام شد. سوالات خیلی خوبی پرسیدند و خوشبختانه به جز یک مورد تکراری نبود.
یکی از سوالات این بود که آیا به نظر شما تصویب این پیشنهاد فراسنه و امضا کردن کشورهای مختلف بر این کنوانسیون تاثیری بر ایران و کم کردن فشار بر همجنسگرایان و لغو قانون اعدام برای آنها دارد؟ پاسخ دادم که ایران خیلی از کنوانسیون های سازمان ملل را امضا کرده است و امضا کردن این کنوانسیون ها معمولا سمبلیک هستند و متاسفانه الزام آور نیستند. ایران قانون منع اعدام کودکان را هم امضا کرده است اما کودکان هنوز در ایران اعدام می شوند. مسئله ی انرژی اتمی هم در همین موارد قرار دارد. سازمان ملل و کشورهای عضو چه تضمینی می توانند بدهند که کشورهای ناقض ناچار شوند خواست های بین المللی را تامین کنند؟ این مشکل و ضعف سازمان ملل است که نمی تواند کشورهای عضو را مجبور به اجرا قوانین کند و تنها پیشنهاد می دهد که ایران کودکان را اعدام نکن و یا ایران لطفا طندانی های زن را آزاد کن و یا ایران لطفا بهایی را دستگی نکن و یا ایران لطفا همجنسگرایان را پیگرد قانونی نکن اما ایران می گوید قوانین داخلی کشور ماست و این حرف ها دخالت در امورات داخلی است. سازمان ملل باید تدابیری اتخاذ کند که این مسله دیگر پیش نیاید.
پرسید که واتیکان با این پیشنهاد مخالف است چون معتقد است که کانون خانواده باید مورد احترام قرار گیرد. گفتم که باید ببینیم تعریف خانواده و ازدواج چیست. ازدواج و تشکیل خانواده یعنی اینکه دو انسان تصمیم بگیرند که با هم زندگی مشترکی را شروع کنند و در شادی و غم با هم شریک باشند. حال اگر تعریف دیگری از خانواده و ازدواج وجود دارد باید این تعاریف را بازنگری کرد. خانواده می تواند از دو مرد و یا دو زن و یا یک مرد و یک زن و … تشکیل شود.
در کل امیدوارم که این اتفاق در دهم دسامبر بیافتد و شصتمین ساگرد منشور حقوق بشر به نام جرم زدایی از همجنسگرایی نامگذاری شود. بی شک مهم و تاثیرگذار است.
اعدام ماکوان مولود زاده و همزمانی آن با شصتمین ساگرد منشور حقوق بشر
امروز پنجم دسامبر است. یک سال پیش در چنین روزی در اولین ساعات روز تلفن وکیل ماکوان مولود زاده زنگ می خورد و به او خبر می دهند که باید برای تحویل جسد مراجعه کند. این خبر در حالی به او داده می شود که پس از پویش های بسیار (کمپین) آقای شاهرودی رئیس قوه ی قضائیه دستور داده بود که به فتوای آقای خامنه ای اثبات لواط ایقابی کار دشواری است و خواسته بود حکم اعدام به صورت تعلیق درآید و پرونده به دادگاه تجدید نظر ارسال شود اما قاضی پرونده ی ماکوان که مسئله ی شخصی ای هم با او داشت بدون درنظر گرفتن این دستورالعمل و به بهانه ی دریافت نکردن به موشقع دستور او را به پای چوبه ی دار فرستاد.
چند روز دیگر در دهم دسامبر در مجمع عمومی سازمان ملل به مناسبت شصتمین ساگرد تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر در ارتباط با پیشنهاد فرانسه در راستای فراخواندن سازمان ملل از دولت ها برای جرم زدایی از همجنسگرایی رای گیری صورت می گیرد. تا به حال دولت هایی از جمله واتیکان با این پیشنهاد مخالفت های جدی ای کرده اند.
ماکوان مولود زاده قربانی همجنسگراستیزی و مجازات آن شده است. امیدواریم که سازمان ملل به مناسبت شصتمین ساگرد منشور حقوق بشر پیشنهاد فرانسه را بپذیرد و از دولت ها بخواهد تا از همجنسگرایی جرم زدایی کنند چون حقوق دگرباشان جنسی حقوق بشر است.
نیما دهقانی و دعوت از خاتمی
سلام آقا محمد با ارادت و عرض احترام از روی عادت
به رسم خوب ایام رفاقت نوشتم نامه تا گیرم سراغت
نوشتم نامه ای با عشق و امید اگر خطم بده لطفاً ببخشید
گمانم برده ای مارا ز یادت؟ منم … «کبلا مرادو» از ولایت
چه ایام خوشی با هم سپردیم چه بحث و گفتمانهایی که کردیم …
حدوداً دوم خرداد بودا … دل مردم ز غم آزاد بودا …
مث برق و مث توفان گذشتها … به یادت هست که؟ هفتاد و هشتها …
کجایی مشتی؟ اینجا جات خالیست بدون تو تو ده صلح و صفا نیست
به این شدت که نه … اما خدایی محمد خاتمی! … جداً کجایی؟
تو یاهو وقتی on هستم که نیستی کلوب و سیصدوشصتم که نیستی …
نه اخبار و نه بیست و سی میایی هنوز چپ میزنی؟ یا با اونایی؟
دل مردم براتان تنگه تنگه … «حتی خاطرات تلختم واسه ما … خیلی قشنگه!»
(زیادی شد اگر این مصرع فوق ولیکن شد پر از احساس و از ذوق! (با تشکر از گروه سون)
همه اینجا سلامی میرسانند اگرچه اکثراً چندیست خوابند
ولی شکر خدا این کدخدائه میگن قلبش طلاس … دستش شفائه …
اصن دست روی هر چی که میذاره طلا میشه … سه سوت! ردخور نداره
خدا مرگم بده …كافر شدم باز چرا اینگونه شد این نامه آغاز؟
به قول شاعر رند نظرباز(؟!) بدون نام او کی نامه شد باز؟
«به نام حضرت باری تعالی»
( بدین صورت شروع شد نامه … حالا!)
محمد خاتمی … حالت چطوره؟ بگو دانم که احوالت چطوره؟
هنوز کیفیت به کوکه … شاده جونت؟ هنوز سبزه سرت؟ سرخه زبونت؟
دماغت چاقه؟ اوضات خوبه سید؟ هنوز جنس عبات مرغوبه سید؟
هنوز هم بیجهت میخندی یا نه؟ به نافت گفتمان میبندی یا نه؟ (در صورت حذف بیت زیر جایگزین شود لطفاً)
هنوز دل به همه میبندی یا نه؟ به ریش جامعه میخندی یا نه؟
هنوزم طالب اصلاح هستی؟ به قول کدخدا … گمراه هستی؟
اگر از حال ماها هم بخواهی سلامت … شادمانی … روبه راهی
تمام مردم ده خوب خوبند زنان مثل قدیم … در رفت و روبند
و مردان مثل سابق گرم کارند نه معتادند و نه دیگر خمارند …
جوونای ده پایین و بالا … همه دنبال تحصیلن به مولا!
نه ماهواره نه علافی … نه هیزی … نه کوکائین … نه شیشه … نه مریضی
از اون روزی که رفتی از ده ما از این رو شد به اون رو کل اوضا(ع)
خلاصه از جلو … پایین و بالا به ما خوب میرسن … الحمدللا
كريم اوقلي که گاوش شیر میداد! همون که سهم آب و دیر میداد …
درست شد وام تعمیرات خونهاش … جواد هم زن گرفته نوش جونش!
خودت دیدی که ده چی بود … چی شد زن اوستا غلام هم ساکشنی شد!
میگن جراحی کرد هفتاد و نه بار … حالا باید ببینيش … روم به دیوار!
پس از یک دوره فعل و انفعالات … هزار الله اکبر … از کمالات!
همه خوشحال و شاديم و غمي نيست دگر بحث حضور خاتمي چيست؟
تمام گاوها … گوسالهها خوب عموها … عمهها و خالهها خوب
مراتع سبز … شالیها به سامان هوا عالی … بهاری … ناز … مامان!
میگم راستی رضاتون چونه؟ سید؟ هنوزم درسشو میخونه سید؟
میخواست دکتر بشه از اون قدیما؟ تهش شد یا که زایید زیر درسا؟
نوشتی توی آن دستخط پیشی میخواد دکتر شه … میگفتی: «نمیشی!»
یه دانشگاه زده آکسفورد اینجا که مدرک میده مفتی … ده تا ده تا!
به زیرکها … به دانشجوی باهوش … مگه کردان نیومد؟ خوب اونم روش!
رفیقت بود که یک ذره تپل بود … مشاور بود اگرچه، عقل کل بود!
دماغش چاقه؟ فوله گیگا بایتش؟ هنوز چیز مینویسه توی سایتش؟
فرامرز بچه مش اصغرآقا براش کامنت میذاره … روزی صدتا
آخه پهنای باند ما زیاده … یه جورایی سر شیرش گشاده
خدا قوت بگو به این رئیسا … چه حالی داد به این وبلاگ نویسا …
پروکسی و مروکسی ما نداریم صدا داریم ولی سیما نداریم!
همه چی اینورا آزاد و مفته اینو بیبی توی اخبار شنفته
رسیور این طرفها هم حلاله arab sat این وری … سمت شماله!
میگن ارزونی بیسابقه است این انیشتینه؟ خدایا! نابغه است این؟
اصن دنیا به یک هو زیر و رو شد شنیدی بوش چطور بیآبرو شد؟
شنیدی چیزی از طرحای تازه؟ (قلندر خوابه و شب هم درازه؟)
جلو قاچاق خشخاشو گرفتن شنیدی کل اوباشو گرفتن؟
خدا خیرش بده ما که رضاییم نباشه، دسته جمعی کله پاییم
ز وضع قوت گر خواهی بدانی پریم تا خرخره از شادمانی
اگر یک دو نفر هم شکوه دارند از آن مزدورهای جیره خوارند
ملالی نیست اینجا طبق آمار به جز دوری تو آن هم نه بسیار …
برنج و نان و گندم هست کافی میگم راستی توهم با قالیبافی؟!
ببینم توی دوری از ریاست … خبرهایی شنیدی از سیاست؟
شنیدی گنجی و آزاد کردن؟ به شدت مردم و ارشاد کردن؟
شنیدی توی دانشگاه زنجان … شنیدی چیزی از الهام و کردان؟
شنیدی برج میلاد و فروختن؟ شنیدی میشه چند تایی گرفت زن؟
خلاصه وضع ما که بیمثال است گرانی؟ چی؟ تورم؟ نه … محال است
«برنج آنجا کیلویی خون باباست؟» برو سید، اینم از اون جواباست
برنج اینجا نهایت صد تومان است مرامی، بهترین جای جهان است
خیار و سیبزمینی مفت مفت است همانطوری که در آمار گفته است …
تورم یک دو در صد «رشد» کرده … گرانی سوی مردم «پشت» کرده …
تساهل معنی تازه گرفته … نمونهاش قافیه در مصرع فوق!!
تمام شد جیره کاغذ ولیکن حکایت همچنان باقیست عمراً
خلاصه میکنم ای خاتمی جان ببین من چه خوشم: «آخ جانمی جان!!»
همه خوشحال و شادیم و غمی نیست نیازی به حضور خاتمی نیست
به جان تو خوشیم بسیار سید! حالا میخوای بیای چی کار سید؟
برو هر جا که حال کردی سفر کن اصولاً فکر ده از سر به در کن …
برو ایتالیا … قسطنطنیه ولایت را دودر کن کی به کیه؟
فقط رفتی اگر از این بیابان سلامم را رسان لطفاً به باران …
در آخر این تو و این وضع ایران …
حالا میخوای بیا … میخوای بپیچان!
Don’t Give Up,You Are Loved
Don’t Give Up,You Are Loved
Don’t give up
It’s just the weight of the world
When your heart’s heavy I
I will lift it for youDon’t give up
Because you want to be heard
If silence keeps you I
I will break it for you
Everybody wants to be understood
Well I can hear you
Everybody wants to be loved
Don’t give up
Because you are loved
Don’t give up
It’s just the hurt that you hide
When you’re lost inside I
I’ll be there to find you
Don’t give up
Because you want to burn bright
If darkness blinds you I
I will shine to guide you
Everybody wants to be understood
Well I can hear you
Everybody needs to be loved
Don’t give up
Because…you are loved
Don’t give up
It’s just the weight of the world
Don’t give up
Everyone needs to be loved
You are loved
بالاخره گریه کردم
مدتی بود که به شدت دلم گرفته بود. آرزو می کردم که بتوانم گریه کنم. نمی شد. حالم بد بد می شد اما اشک نه!
دیشب با ژیل یکی از دوستانم در اتاوا صحبت می کردم. از مشکلاتی که باید در روز با آنها سر و کله بزنم می گفتم.
- زندگی خانوادگی ام
- کارهای روزمره ی سازمانی
- مسائل پناهندگان و شنیدن داستان های دردناک آنها و پیگیری کارهایشان
- مشکلاتی که یک سری آدم های سودجو به وجود می آورند و باید به آنها رسیدگی کرد
- زندگی شخصی ام که از همه اوضاع بدتری دارد
و نوشتم که دلم می خواهد گریه کنم اما نمی شود.
می گفتم که بعضی مواقع حس می کنم که کم می آورم و خسته شده ام. ژیل گفت آرشام، همه ی ما که در اینجا زندگی می کنیم و در طول سالیان گذشته با تو در ارتباط بودیم می دانیم که چه کارهایی انجام شده است و تو کجا ایستاده ای. انرژی خودت را از دست نده. بلند شو کامپیوترت را خاموش کن و پیش دوستانت برو. یا اینکه برو یک ساعت قدم بزن. انرژی تو باید مثل قبل باقی بماند. و یک لینک برایم فرستاد و نوشت امیدوارم این موزیک را به یاد بیاوری.
وقتی که روی لینک کلیک کردم. یک دقیقه هم نگذشت که اشک هایم جاری شد. همان موقع برایش ایمیل زدم که ممنون بالاخره گریه کردم.
این موزیک را در روز سوم نوامبر 2007 در اتاوا شنیدم. روزی که ژیل از من دعوت کرده بود تا در مراسم خاص مذهبی آنها در کلیسای یونیترین یونیورسال سخنرانی کنم و بعد از معرفی ده دقیقه ای اش این موزیک را گذاشتند و گفت تقدیم می کنیم به آرشام. بعد از اینکه موزیک تمام شد به ژیل نگاه کردم. داشت گریه می کرد و می گفت همیشه شنیدن این موزیک من را به یاد تو می اندازد.
با شنیدن این موزیک یادم به ژیل و تمام کمک های او در طول سه سال گذشته افتاد. دیشب تا به حال بیش از 15 بار این موزیک را شنیده ام و فکر می کنم انرزی ام را به دست آورده ام. به این نتیجه رسیده ام که نباید گذشته ی را فراموش کرد. چون اگر گذشته ات را فراموش کنی با کله به زمین می خوری اما اگر همیشه آن را به یاد داشته باشی که کجا بوده ای و الان کجا هستی و چه جیزهایی بر تو گذشته است روز به روز موفق تر خواهی بود.
موزیک را از اینجا می توانید بشنوید:
یک خبر بد و یک خواهش
همین الان ویلیام از امریکا تماس گرفت و گفت که دوست پسرش از ایران چند روزی هست فرار کرده. قبلا دستگیر شده بوده و مشکلات زیادی داشته. الان در آتن یونان هست. داستان غم انگیزی داشت. این دوست همجنسگرای ما شماره تلفن من رو به صورت اس ام اس برای دوست پسرش فرستاده بوده تا با من تماس بگیره.
قرار هست که به آلمان بره و از اون ور به کانادا و سپس به امریکا بره. مشکلات قانونی ای در این میان وجود داشت که باهاشون در میان گذاشتم.
یک نگرانی ای که وجود داره این هست که باید همه بدونند پناهندگی آسون نیست. این خبرهای خوبی که ما می فرستیم که فلانی قبول شد فلانی پرواز کرد و … همگی آنها پس از ماه ها بدبختی و مشکلات زیاد قبول شدند. هر وقت به ترکیه مسافرت می کنم به قول معروف سبک می روم و سنگین بر می گردم. غم و اندوه و زندگی بد و یادآوری خاطرات گذشته.
بعضی وقت ها بعضی از آدم ها در بعضی شرایط تصمیم می گیرند که از کشور خارج شوند که راه حلی برای به دست آوردن امنیتشون نیست اما بعضی وقت ها راه حل های دیگری هم وجود دارد.
خوب فکر کنید. فقط به خاطر خارج رفتن درخواست پناهندگی ندید. با مشکل مواجه خواهید شد.
از ما گفتن بود. اما باز هم خواهیم گفت.
روز جهانی ایدز
امروز روز جهانی ایدز است. یادم می آید که هشت یا نه سال پیش فعالیت هایم را در زمینه ی ایدز شروع کردم. در جلسات مختلف کمیته ی ایدز دانشکاه شیراز شرکت می کردم و فعالیت های خیلی زیادی داشتم. به مسئول کمیته ی ایدز استان فارس که خانمی چادری و فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد امریکا بود گفتم که من همجنسگرا هستم و دوستانی هم دارم که باید اطلاعاتی در ارتباط با ایدز به آنها منتقل کنیم. این شد که علاوه بر جلسات معمول، جلسات خصوصی ای هم داشتیم.
پس از مدت ها کار های زیرزمینی برنامه ای گذاشتیم که همجنسگرایان به صورت مجانی تست ایدز بدهند. یادم می آید در آن زمان 14 هزار تومان هزینه ی آزمایش ایدز می شد و خیلی ها نمی توانستند این مبلغ را پرداخت کنند و یا اینکه نگران بودند که اگر ایدز داشتیم ما را دستگیر می کنند.
سیستم بارکدی تهیه کردیم که هیچ کس اسم دیگری را نبیدند و همه ی اطلاعات کاملا محرمانه بماند. حدود پنجاه نفر تست دادند بدون اینکه هیچ نامی از گرایش جنسی آنها بیاید و فقط به عنوان نمونه ی تحقیق معرفی می شدند تا اگر جواب کسی هم مثبت بود اتفاق خاصی نیافتد.
خوشبختانه کسی اچ آی وی مثبت نبود.
قرار بود برای کنفرانس ایدز به فکر کنم باکو برویم و من را هم به دلیلی فعالیت های داوطلبانه ام دعوت کرده بودند تا در آنجا شرکت کنم اما نتوانستم پاسپورتم را به موقع تهیه کنم. مدتی گذشت و سرنوشت زندگی من هم تغییر کرد و تغییر کرد تا امروز که در تورنتو هستم.