بیست و هشت ساله شدم.
دیروز یکی از دوستانم به شوخی گفت: خب آرشام به سلامتی چند ساله شدی؟ هجده سال؟
گفتم نه. بیست و هشت سال.
این ده سال آخر زندگی ام از مهمترین سال های عمرم بوده است و زندگی ام دستخوش تغییرات زیادی شده است. سربازی، اشتغال در ایران، اشتغال در دبی، دوباره بازگشتن و اشتغال در ایران در سه شرکت مختلف به طور همزمان. خروج از ایران و سیزده ماه زندگی در ترکیه. ورود به کانادا و بیست و هشت ماه زندگی در اینجا.
ایجاد سازمان، گذر از مراحل مختلف کاری، برنده شدن دو جایزه ی حقوق بشری، تجربه های خوب و شیرین، تجربه های تلخ، همه و همه در ده سال گذشته اتفاق افتاد.
این ده سال برای من از اهمیت زیادی برخوردار است چون فهمیده ام که کجا باید بایستم. کجا نایستم. چه جایی حرف بزنم. چه جایی حرف نزنم. به چه کسی اعتماد بکنم. به چه کسی اعتماد نکنم. و … بکنم …. نکنم …. بکنم …. نکنم و …
امیدوارم در ده سال آینده موفق تر از ده سال گذشته باشم. از کمبودها و کاستی بکاهم و بر خوبی ها و موفقیت ها بیافزایم. مطمئن هستم که می توانم این کار را بکنم چون خودم را به خوبی می شناسم و از توانایی ها و ناتوانایی هایم باخبر هستم.
دلم نمی خواهد که سنم را پائین بیاورم. خودم را هم بابت از دست دادن عمر سرزنش نمی کنم. ناراحت نیستم که سنم روز به روز زیادتر می شود. چون می دانم که از لحظه لحظه ی زندگی ام استفاده کرده ام و روزی نبوده که بخواهم آن را در دهم و به بطالت بگذرانم که یادآوری آن غصه دارم کند.
از تمام دوستانی که با تماس ها و ایمیل ها و پیغام های محبت آمیزشان تولدم را تبریک گفتند تشکر می کنم و برای همه ی آنها آرزوی موفقیت دارم.
به امید آینده ای روشن برای همه ی ما
TAVALODETOON MOARAK
khoshhalam baraye vojoodet