وب نوشت های من
آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشانآرشیو برای می, 2008
سی و سومین روز در امریکا
اورلاندو – وینترپارک
امروز آخرین روزی است که در اورلاندو بودم و فردا صبح به لس آنجلس می روم. در این مدت به اینترنت دسترسی نداشتم و خیلی خیلی برایم سخت بود. از همه چیز عقب افتاده ام و خب بعضی از بچه ها هم فشار مضاعف بودند. در کنار این همه کار و گرفتاری باید درددل های طعنه آمیز آنها را هم گوش کنم و حرف ها و پاسخ های منطقی را هم نمی خواهند بشنوند. صبح کمی کمک به مهین جان کردم تا کتابخانه اش را مرتب کنیم و بعد از آن هم فیلم فرستاده ساخته ی پرویز صیاد را دیدیم که خیلی جالب و با محتوا درست شده بود. پس از آن هم بیرون رفتیم و من یک سری خرید داشتم که باید انجام می دادم. باید چیزی برای عمویم هدیه می خریدم و هم یک سری هدیه برای چند تا از دوستان نزدیکم در تورنتو. یعنی مجتبی و دوست پسرش و علیرضا. هر چند آنها توقعی از من ندارند اما دلم می خواست برایشان هدیه ای بخرم.
پس از آن با اصرار زیاد مهین را برای شام دعوت کردم. قبول نمی کرد و می گفت تو در شهر ما میهمان هستی و حق چنین کاری را نداری اما من این حق را داشتم که کسی را دعوت کنم و کسی نمی توانست این حق من را ضایع کند. بالاخره به یک رستوران ایتالیایی رفتیم و یک پیتزای خوشمزه خوردیم و برای سابو هم آوردیم. باید وسائلم را جمع کنم و برای فردا آماده شوم.
امروز که لباس می خریدم و در اتاق پرو بودم متوجه شدم که خیلی چاق شده ام و شکمم جلو زده است. یک ماه است که فقط نشسته ام و تحرک چندانی ندارم. باید از فردا که لس آنجلس رفتم آریا را مجبور کنم که هر روز به ورزش برویم. عمویم قرار است فردا به فرودگاه بیاید. هیجان زده هستم هم برای دیدن او و هم پسر عمویم بعد از بیست و شش سال.
اینجا که اینترنت نبود اما امیدوارم که آنجا اینترنت در دسترسم باشد.
سی و دوم امین روز در امریکا
اورلاندو – وینترپارک
امروز تقریبن قسمت عمده ای از کارها تمام شد. همه ی فایل ها و موارک اسکن شده را دسته بندی کردم و بر روی سی دی منتقل کردم و آن را به مادر ساویز تحویل دادم. یادداشتی هم بر روی آن نوشتم که شاید در چراغ منتشرش کنیم. فرصتی ایجاد شد تا چند فیلم ببینیم. یکی از آن فیلم ها مراسم شب یلدا بود که مربوط به حدود سال نود و چهار می شد و ساویز آن مراسم را تدارک دیده بود. دیدن او و شنیدن صدا و سخنانش برایم خیلی جالب بود. خاطرات زیادی وجود دارد که باید همه ی آنها ثبت شود.
بعد از آن هم فیلم شب یلدا را دیدم. بازی محمدرضا فروتن هنرپیشه ی مورد علاقه ی من شاهکار بود. از این مرد فقط حس و حال به بیننده منتقل می شود. خیلی دوستش دارم، از همه نظر.
امروز با چندین نفر از ترکیه صحبت کردم. بعضی از بچه ها قبول شده اند، بعضی تازه رسیده اند، بعضی هنوز منتظر هستند. با یکی از دوستان در نیویورک راجع به وضعیت آنها صحبت کردم و قرار شد جمعه سیزدهم جون در لس آن جلس همدیگر را بینیم و بررسی کنیم که چطور می توان بهتر و بیشتر به پناهجویان کمک کنیم. پروژه هایی دارم که برایش خیلی جالب بود. خیلی چیزها در سر دارم که باید انجام دهم. به تورنتو که برپردم کلی کار باید انجام شود.
میرزا آقا عسکری، مانی، در چند روز آینده به امریکا سفر می کند و در چند شهر امریکا سخنرانی دارد. احتمالا او را به تورنتو دعوت می کنم تا آنجا هم سخنرانی کند. موضوع برنامه در ارتباط با فریدون فرخزاد خواهد بود و زندگی او. البته مانی نمی تواند از گرایش جنسی فرخزاد هم طفره برود، باید همه چیز را گفت. حالا باید دید که چه پیش خواهد آمد. قرار است تا چند روز دیگر برنامه ی مانی تهیه شود و ببینیم آیا فرصتی دست می دهد یا نه.
سی و یک امین روز در امریکا
اورلاندو – وینترپارک
باز مثل روز گذشته بر روی مدارک کار می کردم. به چیزهای جالبی برخوردم. به فعالیت هایی که برای تغییر واژه ی همجنس بازی به همجنسگرایی انجام شده بود. با مادر ساویز در این رابطه بحث مفصلی داشتم اما درست منظور من را متوجه نمی شد و یا اینکه من نمی توانستم متوجه شوم.
من معتقدم که تلاش برای تغییر معنی یک کلمه مفید است اما تمام کار نیست. فعالیت های ارزشمندی تا به حال انجام شده است تا کلمه ی همجنسگرا بین ادبیات نوشتاری و گفتاری جا افتاده است و استفاده از همجنس باز غلط و نادرست شده است اما آیا مطمئن هستیم کسانی که قبلن از واژه ی همجنس باز برای تحقیر استفاده می کردند امروز از همجنسگرا برای همان منظور استفاده نمی کنند. آیا کسانی که از واژه ی جنده برای تحقیر استفاده می کنند و معنایی خاص به این کلمه بخشیده اند امروز از تن فروش، کارگر جنسی و دیگر عبارات مثبت حقوقی برای همان منظور استفاده نمی کنند. زمانی به کسانی که گرایش به همجنس داشتند می گفته اند کونی. آیا این امکان وجود ندارد که روزی بگویند مرتیکه ی همجنسگرا، و به همان اندازه در زبان و فرهنگ زشت باشد که واژه ی کونی امروز زشت است. به نظر من علاوه بر ویرایش زبان و برطرف کردن واژه های اشتباه باید فرهنگ را تغییر داد. باید یاد داد که استفاده از کلمات جنسی برای تحقیر و فحش کار اشتباهی است. باید یاد داد که به تمسخر گرفتن رابطه های جنسی نادرست است. این یک کار بزرگ فرهنگی است. تا مادامی که داشتن رابطه بین دو همجنس تابویی زشت باشد بهترین و صحیح ترین واژه ها هم مورد سواستفاده قرار می گیرند.
سی امین روز در امریکا
اورلاندو – وینترپارک
امروز هم باز فقط بر روی مدارک ساویز کار می کردم. عصر هم با مهین جان رفتیم تا از یک سری از مدارک کپی تهیه کنیم و این بیرون رفتن بهانه ای شد تا در مرکز شهر چرخی بزنیم. اینجا تا دلت بخوتاهد فضای سبز است. به دیدن رستورانی که ساویز و مادرش آن را اداره می کردند رفتیم و مهین جان خاطرات سخت آن روز ها را تعریف می کرد که با چه سختی توانسته بودند که زندگی خودشان را بسازند و باز و دوباره از اول شروع کنند.
بعد هم به یک رستوران چینی رفتیم. از آن نمونه رستوران هایی که به بوفه معروف است یعنی به ازای هر نفر یک مبلغ معین پرداخت می شود و هر چه قدر خواستی می توانی غذا بخوری. حسابی پرخوری کردم اما مهین می گفت که غذای من خیلی کم است. نمی دانم، شاید معده ام کوچک شده باشد اما به نظر خودم که خیلی خوردم. به شوخی گفتم غذای بعد را به امید خدا در لس آنجلس می خورم.
امروز لابلای اسناد و مدارک به عکس ها و فعالیت هایی برخود کردم که متعلق به سال ها پیش بود. همجنسگرایان ساکن در این شهر که چقدر ناچار بوده اند با افکار غلط مردم مبارزه کنند. مطمئن شدم که ظاهر همجنسگرایان در پذیرش آنها در جامعه از اهمیت خاصی برخوردار است. مثلا اگر دختری برهنه در خیابان بیاید و بگوید این حق من است که انتخاب کنم حجاب داشته باشم یا نه علاوه بر نپذیرفتن حق او ممکن است مشکلات دیگری هم برایش به وجود بیاید اما اگر با یک ظاهر مناسب و با زبانی بسیار منطقی و مودبانه بگوید که انتخاب پوشش یک حق شخصی من است و من می توانم تشخیص دهم که آیا حجاب داشته باشم و یا نه و یا اینکه این لباس را بپوشم و یا نه حداقل اگر نپذیرند ولی به حرف هایش گوش می دهند. این تجربه ی خیلی مهمی است که خواستم در اینجا و به طور خلاسه آن را با دیگران قسمت کنم و سر فرصت مطلبی مفصل خواهم نوشت.
بیست و نهمین روز در امریکا
اورلاندو – وینترپارک
دسشب تا ساعت سه بر روی مدارک کار می کردم. امروز هم از ساعت نه صبح شروع به کار کردم و تا الان که ساعت دوازده و نیم شب است هنوز بلند نشده ام. سه آلبوم را تمام کردم. باید مطالب را بخوانم و آنهایی که لازم است را مستند کنم. برخی مدارک مربوط به دوستان ساویز است و ثبت آنها در اولویت قرار ندارد. هر چه بیشتر جلو می روم احساس نزدیکتری به ساویز دارم. عکس های او را که در شیراز گرفته شده، ملاقات هایش، سخنرانی هایش، نامه هایش و … همه تداعی کننده ی یک چیز غریبی است که هنوز نمی دانم چیست.
مهین جان می گوید که بعد از اتمام سخنرانی هایم به اورلاندو برگردم تا کارها را تمام کنیم اما برایم سخت است چون باید تمامی هزینه هایم در تورنتو را پرداخت کنم و خب منبع درآمدی هم که ندارم. باید ببینم چه می شود.
بیست و هشتمین روز در امریکا
اورلاندو – وینترپارک
امروز از صبح شروع به تحقیق درباره ی وضعیت اینترنت برای خانه ی مهین جان کردم و با شرکت های مختلفی تماس گرفتم. یک اسکنر هم تهیه کردیم و قرار شد که از فردا صبح بر روی مدارک کار کنم. برای شام منزل دکتر مسعود نقره کار دعوت شدیم و خیلی خوش گذشت. خانه ی بسیار شیکی داشتند و شیدی جان هم خیلی زخمت کشیده بود و با میهمانانی که دعوت کرده بودند گرم صحبت شدیم. طبق معمول هر چقدر مشروب خوردم مست نشدم. برای من اثر نمی کند. شاید نزدیک به ده شات تکیلا خوردم اما انگار اینکه یک بطر گلاب خورده ام. انگار نه انگار.
بیست و هفتمین روز در امریکا
اورلاندو – وینترپارک
امروز دوره ی زبان فرانسه ام را شروع کردم و امیدوارم که بتوانم آن را به موقع تمام کنم. باز مثل روز قبل پای حرف های مهین جان بودم. تصمیم گرفتیم که عکس ها و مدارک ساویز را الکترونیکی کنیم. باید اسکنر تهیه می کردیم. باران شدیدی گرفت و صاعقه شروع شد. باران مثل این بود که شیلنگ آب را باز کرده باشی و جلو آن را بگیری. بعد از ده دقیقه آب در خیابان جمع شده بود. اورلاندو را من اهواز امریکا می دانم. شهر پر از دریاچه های کوچک است و در کمال تعجب تمساح ها در آن زندگی می کنند و بارها آنها به انسانهایی که در آن نزدیکی پیاده روی می کردند حمله ور شده اند. اما هوای اینجا من را به یاد کیش می اندازد. هوای نرم و گرم که حسابی به درد پیاده روی می خورد اما فقط برای ده دقیقه.
با مهین حان به چند فروشگاه رفتیم و خرید کردیم. بعد از آن هم برای خرید اسکنر رفتیم. به مهین پیشنهاد دادم که لب تاپ بخرد چون نشستن پشت کامپیوترش سخت است و باعث کمربند می شود. او هم قبول کرد و چند تا از کامپیوترها را قیمت کرده ایم تا فردا برای خرید برویم.
اسکنر را هم خریدیم و وقتی به خانه آمدیم تا شروع به اسکن عکس ها کنیم متوجه شدم که یکی از کابل ها را ندارد و ناچار باید تا فردا صبر کنیم.
بیست و ششمین روز در امریکا
اورلاندو – وینترپارک
تمام امروز پای صحبت های مادر ساویز بودم. از خاطرات قدیم و کارهایی که انجام شده است. آلبوم عکس های ساویز را دیدم. و اینکه چطور زندگی روی تلخ خود را به او نشان داد.
ساعت های زیادی حرف زدیم. همین و همین.
با سابو سگ مهین جان خیلی اخت شده ام و امروز کمی با هم پیاده روی کردیم. خیلی شیطان و پر جنب و جوش است. خیلی هم باهوش و به غیر از فارسی و زبان واق واقی چیز دیگری بلد نیست.
کمی هم کامپیوتر مهین جان را مرتب کردم و قرار شد فردا با هم برای وصل مجدد اینترنت و یا خرید یک کامپیوتر خوب بیرون برویم.
بیست و پنجمین روز در امریکا
اورلاندو – وینترپارک
صبح از عزت خداحافظی کردم و به فرودگاه رفتم. یک ساعت در راه بودم و حدود یک ساعت هم در قسمت بازرسی فرودگاه معطل شدم. از بعد از یازدهم سپتامبر به شدت مسائل امنیتی در فرودگاه اضافه شده است و خیلی دردسر ساز شده است. بالاخره یکی دو ساعت به پروازم مانده بود و مشغول نوشتن کتابم شدم. مهین مادر ساویز قرار بود به فرودگاه بیاید. پرواز خوبی بود و عکس های خیلی قشنگی گرفتم. دمای اورلاندو تقریبا نود درجه ی فارنهایت بود. گرم و اکثر درخت ها نخل بودند. تقریبا مثل اهواز بود اما خیلی قشنگ تر. اهواز خارجی ها. مادر ساویز را دیدم. خیلی خوشحال شدم. زنی بسیار مهربان و معقول. نمی توانم توصیف کنم.
در راه خیلی با هم حرف زدیم و از آب و هوای بد و طوفان های شدید جک و کاترینا و … برایم گفت که می آیند و همه جا را نابود می کنند و می روند. خانه ی قشنگی دارد و یک سگ سیاه و سفید کوجولو که خیلی هم واق و واق می کند که اسمش سابو است. سابو تا یک ساعت پارس می کرد و از سر و کول من بالا می رفت تا اینکه عادت کند. من از لیس زدن سگ ها متنفرم و یک ساعت زجر کشیدم تا به هیچ عنوان زبانش به بدنم نخورد.
تا آخر شب حرف زدیم و از همه چز گفتیم اما حرف ها که تمامی ندارد. اجازه گرفتم که حرف ها را ضبط کنم تا بتوانم در آینده از آنها استفاده کنم. شام هم ته چین و چلو و خورشت کرفس خوردیم. اتاقی که برای من در نظر گرفته بود خیلی ساده و با صفا بود. فکر می کنم کنار اتاق ساویز بود اگر خود آن نباشد. اتاق کناری همه ی کتاب ها و نوشته های آنها در آن قرار دارد و قرار ست که از فرا بنشینیم و حرف بزنیم و ثبت کنیم.
خیلی خوشحالم.
بیست و چهارمین روز در امریکا
شیکاگو – اونسون
امروز از صبح مشغول کار کردن بر روی گزارش وضعیت دگرجنسگونگان در ایران بودم و می بایست برای برنامه ام در دانشگاه دوپال شیکاگو آماده می کردم. ظهر بود که تلفنم زنگ خورد. مهدی کاظمی پشت خط بود و با خوشحالی خیلی زیاد گفت که قبول شده است. خیلی خوشحال شدم. بعد از سه سال تلاش عاقبت موفق شد. گفتم پس امسال شب سال نو با خیال راحت می توانیم بیرون برویم و نگران نیستیم که تو در بازداشتگاه هستی و بازداشت می شوی. خندید و گفت آره تمام شد.
گفتم که امروز صبح یک نفر به من زنگ زد و گفت می خواهم با مهدی مصاحبه کنم و من گفتم حوصله ی روزنامه نگاران را ندارد. خندید و گفت قرار شده که با کسی مصاحبه نکنم و فقط یک بیانیه بیرون بدهم تا تمام رسانه ها از آن استفاده کنند. گفت حوصله ی سئوالات تکراری روزنامه نگاران را ندارم. اما خب برای چراغ مصاحبه خواهد کرد. بعضی مواقع پارتی بازی و تبعیض به زندگی مزه می دهد.
بعد از ظهر هم رفتیم به دانشگاه. بچه های خیلی صمیمی و خوبی بودند و بحث های خوبی در گرفت. دو فیلم مستند نمایش دادیم و در ارتباط با آن بحث و گفتگو داشتیم.
شب من عزت را برای شام دعوت کردم اما متاسفانه همه ی مغازه ها زود تعطیل کرده بودند و نشد. قرار شد که فردا صبح با هم بیرون برویم. آخر شب هم با عزت فیلم جهاد برای عشق را نگاه کردیم و در رابطه با اینکه چه طور این فیلم سیری را طی می کند که نباید به آنجا برسد، صحبت کردیم.
فردا صبح هم باید به اورلاندو برویم.
بیست و سومین روز در امریکا
شیکاگو – اونسون
امروز قرار بود با باب برای گشتن شیکاگو بیرون برویم اما اصلا حال خوبی نداشتم. در موقع صبحانه خوردن با عزت مصاحبه ای انجام دادم و در رابطه با هنر و همجنسگرایی و هنرمندان همجنسگرا حرف زدیم. بعد از ظهر هم با رادیو سراسری شیکاگو مصاحبه داشتم که زنگ زدم و لغو کردم. اصلا حوصله ی سوالات و حرف ها ی تکراری را نداشتم. کمی بر روی کتابم کار کردم و با عزت برای ناهار به یک رستوران چینی رفتیم و غذای خیلی خوشمزه ای خوردیم. امروز من از بس غذا خوردم منفجر شدم. بعد از اینکه به خانه برگشتیم سعی کردم کمی مشکلات کامپیوتر عزت را برطرف کنم. تکنولوژی و استفاده از آن یکی از مشکلاتی است که خیلی ها با آن مشکل دارند اکثر دوستان اطراف من هم از همان دسته هستند و خوشحالم که می توانم کمک شان کنم.
با ژانت آفاری قرار داشتم و من را برای شام دعوت کرده بود. خیلی خوشحالم که ژانت را دیدم.زن بسیار با فهم و با شعوری بود. شوهرش هم مرد بسیار مودب و تحصیل کرده ای بود. تمام دیوارهای خانه شان پوشیده از کتاب بود. خیلی صحبت کردیم و راهنمایی های خوبی در ارتباط با کتابم کردند و پیشنهادهای سازنده ای داشتند.
بعد از آن هم با سامان برادر ساویز قرار داشتم. به خانه ی ژانت آمد تا با هم بیرون برویم. باز هم برای شام. اما این بار من سعی کردم که فقط سالاد بخورم. ساعت ها با سامان حرف زدم. از خودم، کارهایم، از ساویز، کارهایی که او انجام داده بود. ار سانسورهایی که برایش قائل شده بودند. از خیلی چیزهای دیگر که مجال آن اینجا نیست.
روز خیلی پرباری بود و خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی تصمیمات مهمی گرفتم.
بیست و دومین روز در امریکا
شیکاگو – اونسون
امروز صبح قرار مشغول کار کردن بر روی وبسایتم شدم و کمی دستی به سر و گویش کشیدم. ببینید چطور است؟ www.arshamparsi.net
ظهر قرار است که به خانه ی عزت گوشه گیر بروم. خیلی هیجان دارم و می خواهم بیشتر با او آشنا شوم. باب مرا به خانه ی عزت آورد. خانه ی او در آپارتمان زیبایی بود که از محله و اطرافش کاملا مشخص بود که پر از صفا و صمیمیت است. خانه شان هم خیلی با صفا بود. احساس خیلی خوبی داشتم. حسابی حرف برای گفتن داشتیم. کمی استراحت کردیم و بعد برای پیاده روی بیرون رفتیم. چند ساعتی در فضای بسیار سر سبز و کنار دریای آبی و آرام قدم زدیم و از خاطراتم برایش گفتم.
شب هم به یک فیلم مستند در رابطه با کرگدن ها تماشا کردیم که خیلی جالب بود. عزت یک غذای ایرانی خیلی خوشمزه ای درست کرده بود که انگشتانم را هم نزدیک بود با آن بخورم. ساعت ها حرف زدیم. از همه چیز. از همه جا و از هر موضوعی.
فیلم مستند مثل دیگران و مستند سی بس سی کانادا را با هم دیدیم و راجع به آن هم حرف زدیم چون قرار است روز سه شنبه در دانشگاه دوپال شیکاگو در کلاسی که عزت تدریس می کند در رابطه با موضوع زنان جدید در ایران صحبت کنم. الان هم شب و وقت خواب است.
بیست و یکمین روز در امریکا
شیکاگو
صبح زود از خواب بیدار شدم چون خیلی کارها بود که باید انجام می دادم. یکی از متن های سخنران یمن آماده بود و یکی از آنها را هنوز ننوشته بودم. شروع کردم به نوشتن و وقتی تمام شد طبق معمول با همکارانم در سازمان باید چک می کردم تا تایید کنند. به ساقی زنگ زدم نبود. به سام زنگ زدم روی پیغامگیر بود. به روشن تماس گرفتم بیرون از خانه بود. به نیاز تماس گرفتم روی پیغامگیر بود. بالاخره تصمیم گرفتم با آرشام تماس بگیرم. باز متن را خواندم و گفتم بله خوب است.
تا ظهر مشغول ویرایش کرذن و کم و زیاد کردن جمله ها بودم و آماده ی رفتن شدیم.
وقتی به محل مراسم رسیدیم با چند روزنامه نگاری که قبلا با آنها صحبت کرده بودم از نزدیک آشنا شدم و گپ م یزدیم که یک نفر گفت آرشام. تویی؟ نگاه کردم و درست نشناخنم. گفت عزت هستم. وای عزت گوشه گیر بود. قرار بود همدیگر را ببینیم اما خیلی دیدنش برای من هیجان انگیز بود. من عاشق صدای عزت هستم و بارها هم به او گفتم که لحن صدایش با همه فرق دارد و یک طور خاصی است. عزت برای شرکت در برنامه آمده بود. با هم صحبت می کردیم که یک نفر دیگر گفت سلام آرشام. می دانستم قرار است بیاید اما از دیدنش خیلی تعجب کردم. اصلا شبیه برادرش نبود. اصلا فکر نمی کردم این شکلی باشد. سامان برادر ساویز شفائی.
قرار بود خلاصه ای از زندگی نامه ی ساویز را برایم بیاورد تا به همراه کتاب هایش ارائه کنیم. نمی توانست زیاد بماند و قرار شد که همدیگر را فردا یا دوشنبه ببینیم.
بالاخره برنامه شروع شد و اندی شروع به صحبت کردن کرد و دلیل گردهمایی و راهپیمایی امروز و حمایت از پراید مسکو را توضیح داد و از من خواست تا چند دقیقه در این باره صحبت کنم. من هم کردم و متنم را به فارسی بر روی وبسایت خواهم گذاشت.
بعد از آن راهپیمایی شروع شد و شعار م یدادند و همه یک پرچم رنگین کمانی به دست گرفته بودند. امسال اولین سالی است که روز مقابله با هوموفوبیا در امریکا برگزار می شود و تنها در سه شهر این مراسم اجرا شد. نیویورک. شیکاگو و سانفرانسیسکو.
یک یاز شعارهایی که خیلی از آن خوشم آمد این بود:
Obama, Obama, let Mama Marry Mama
شعارهای ضد حمله به ایران هم به وفور در بین حرف هایشان شنیده می شد. بعد از حدود چهل و پنج دقیقه راهپیمایی به کتابخانه رسیدیم. تعدادی آنجا بودند و راهپیمایی کنندگان هم به جمع آنها اضافه شدند و کمی از از خودشان پذیرایی کردند.
نوبت صحبت های من در مورد ایران بود و بعد از صحبت های من پرسش و پاسخ ها شروع شد. سئوالات خیلی خوب یمطرح کردند. اولین سوال این بود که آیا سازمان شما از جایی کمک مالی دریافت می کند؟ و با توجه به شرایط امروز امریکا و ایران آیا گروه هایی به شما نزدیک شده اند که بخواهند شما را تقویت کنند یا نه؟
سوال خیلی حساسی بود و کاملن فهمیدم منظور از سوال چیست.
گفتم از این اتفاق ها کم نیست. همین چند روز پیش در واشنگتن با یکی از نمایندگان سازمان ان ای دی ملاقات داشتم و خیلی دوستانه گفت که ما حاضر هستیم به شما کمک مالی کنیم. درخواست خودتان را بفرستید و ما این کار را خواهیم کرد. خیلی خوشحال شدم اما یک مورد من را به شک واداشت که بیشتر تحقیق کنم. گفت ما معمولا سی هزار دلار می توانیم به هر سازمان بدهیم اما برای سازمان های ایرانی تا پنجاه هزار دلار هم م یتوانیم اختصاص دهیم.
از خودم می پرسیدم که چرا سازمان های ایرانی باید ویژه باشند. این بود که بعد از تحقیقاتم فهمیدم این سازمان وابستگی نزدیکی به سازمان سیا امریکا دارد. درخواست پول نمی دهیم. هفت سال مجانی کار کرده ایم باز هم کار می کنیم اما استقلالمان را از دست نمی دهیم.
یک نفر پرسید که خوب از هر جای دیگری هم که بخواهید پول بگیرید همین مسئله ممکن است وجود داشته باشد و بعد فهمیدم که همین شخص ایرانی است و این سوالاتش بقیقن به دلیل حساسیت هایی است که وجود دارد. گفتم ما وقتی با سازمان آزادیخواهان همجنسگرا کار می کنیم و الان اینجا ایستاده ام اندی متن سخنرانی من را ننوشته است. من خودم اختیار دارم که چه چیزی بگویم چه چیزی را نگویم اما در آن صورت من قبل از هر اظهار نظری باید از آنها اجازه بگیرم و اگر به صلاح منافعشان باشد کار کنم ممکن است منافع آنها در منافع ما خلاصه نشود. این کار را نمی کنیم. ما باید این اختیار را داشته باشیم که در امریکا بگوییم با سیاست های دولت امریکا مشکل داریم. در صورتی که پول بگریم این آزادی وجود ندارد.
یک نفر پرسید که اگر امریکا به ایران حمله کند و بخواهد که آزادی و حقوق بشر را در آنجا گسترش دهد آیا شما مخالف هستید. یعنی شما دوست ندارید که به عنوان همجنسگرا آزاد شوید؟
گفتم یعنی منظور شما این هست که همجنسگرایان در امریکا از حقوق کاف یبرخوردار هستند؟ یعنی منظور شما این هست که در امریکا کسی اعدام نمی شود؟ گفتم من نمی توانم به خودم بقبولانم که برای گرفتن آزادی ام به عنوان یک همجنسگرا در ایران خیلی چیزها را از دست دهم. نم یخواهم هویت ملی ام خانواده ام سرمایه های کشورم و خیلی چیزهای دیگر را فدا کنم. جنگ و خونریزی فقط جنگ و خونریزی است نه هیچ چیز دیگر
یک نفر پرسید از کدام کاندیدا حمیات می کنید. گفتم اول اینکه من امریکایی نسیتم که بخواهم نظر بدهم اما به عنوان یک ایرانی هیچ کدام. اوباما چند سال پیش در ارتباط با بمباران ایران صحبت کرد. کلینتون برای جنگ عراق رای داد و به تازگی گفته است اگر ایران به اسرائیل حمله کند ما آن را از روی زمین محو می کنیم و فکر می کنید باید راجع به مک کین هم نظر بدهم؟
یک نفر پرسید شما در امریکا هستید و توانستید به راحتی به اینجا بیایید و حرف هایتان را بزنید. چه پیامی برای ما در امریکا دارید.
گفتم اول اینکه من به این راحتی که شما گفتید به اینجا نیامد ماه ها پیش درخواست ویزا داده ام و به هزاران سوال جواب دادم. در فرودگاه هم چند ساعت معطلم کردند و هزار سوال و جواب احمقانه پرسیدند فقط به خاطر اینکه شهروند ایرانی هستم. اما دولت من با دولت شما مشکل دارد اما من و شما اینجا ایستاده ایم که بگوییم ما بشر هستیم و حقوقمان را می خواهیم. دولت ها معمولا بر سر قدرت داشتن با هم مبارزه می کنند و من فکر می کنم ملت ها باید با اتحاد خودشان جلو این بازی قدرت را بگیرند.
خلاصه سه ساعت پرسش و پاسخ طول کشید و بعد از آن هم حدود دو ساعت تک به تک سوال و جواب می کردیم و بعد از آن آماده شدیم که به رستوران برویم. همه می پرسیدند که کدام رستوران بروند. ایرانی یا لبنانی یا هندی یا چینی و … من گفتم چرا شما از خودتان حرف نمی زندی چرا رستوران امریکایی نمی روید؟ خندیدند و گفتند ما فقط یک همبرگر داریم. به آنجا رفتیم و یکی از معروف ترین همبرگر ها را خوردیم اما از نظر مزه و قیافه و اندازه هیچ تفاوتی با همبرگر فروشی شب چهره واقع در خیابان زند شیراز نداشت.
این روز هم تمام شد و باید آماده شوم تا در روز سه شنبه در دانشگاه دوپال راجع به دگرجنسگونگان و تغییر جنسیت در ایران صحبت کنم.
…
اره می دونم تشخیص من بین این همه گل سخت هست. فقط برای راهنمایی: من همونی هستم که کلاه سرم گذاشتند.
باز هم برای رضا: هاهاهاها
بیستمین روز در امریکا
شیکاگو
فرودگاه واشنگتن از مرکز شهر خیلی دور بود و حدود یک ساعت در راه بودم. خیلی بزرگ بود و بازرشس خیلی زیادی هم داشت. چند نفر را گرفته بودند و حسابی آنها را تفتیش می کردند. داشتم فکر می کردم که این رفتارهای بسیار زشت و زننده در امریکا بشتر به چشم می خورد تا در دیگر کشورها. اینجا فقط یک توپ تو خالی است. همانطور که قدم م یزدم چشمم به یک کتابفروشی افتاد و تصمیم گرفتم که برای باب که در منزل آنها اقامت خواهم داشت کتابی به عنوان هدیه بخرم. فقط دو کتاب داشتند که نویسندگان آن ایرانی بودند. یکی کتاب لولیتا خوانی در تهران نوشته ی آذر نفیسی و دیگری کتاب مارینا نعمت بود. لولیتاخوانی را خریدم. خودم هیچ کدام از آن دو کتاب را نخوانده ام اما حرف های اطراف کتاب مارینا باعث شد که از خریدن آن صرف نظر کنم. کمی آن طرف تر هم به وسیله ی چرب زبانی یک از فروشندگان بسته ی آموزشی زبان را خریدم. حدود 400 دلار هزینه ی آن بود. آموزش زبان فرانسوی را خریدم. ایران که بودم چند ترم فرانسه گذرانده بودم اما مجبور شدم آن را نیمه کاره بگذارم و به ترکیه بروم. نرم افزار خیلی گرانی است و تا پنج ماه وقت دارم که آن را پس بدهم و کل مبلغ را پس بگیرم. فروشنده گفت اگر بتوانی در این پنج ماه یاد بگیری می توانی آن را پس بفرستی و یک زبان دیگر را شروع کنی. باید دید چه می شود.
وبلاگ دستنوشته های محمود را م یخواندم که در آن به فیلم اتوبوس شب اشاره شده بود. تحریک شدم تا آن را ببینم. در هواپیما آن را تماشا کردم. فیلم خوبی بود و واقعا به قول محمود بعضی جاهای فیلم آدم می تواند اشک ها و بغض های خودش را هم حس کند. نمی دانم آن فیلم را دیدید و یا نه هنرپیشه ی مورد علاقه ی من در آن بازی می کند. محمدرضا فروتن.
بالاخره به شیکاگو رسیدم. شهر قشنگی است و دریاچه ی میشیگان هم در اینجا است و ساحل خیلی زیبایی دارد. با ماشین که از فرودگاه می آمدیم موفق شدم نگاهی به کل شهر بیاندازم. تعجب م یکنید چه چیزی حسابی توی ذوقم زد. واقعن خیابان های ایران با آن دست انداز هایش شرف دارد به اینجا. خیابان ها افتضاح بود. خیل یاز قسمت های شهر هم کثیف بود. ساختمان های بلند تقریبن زیاد بودند اما یک حس خاصی داشت. باید ببینم در چند روز آینده هم همین حس را دارم یا نه.
به خانه رسیدیم. باب و همسرش رافین حدود چهارده سال است که با هم هستند و سه سال پیش در تورنتو کانادا با هم ازدواج کردند. یک یسفید و دیگری سیاه است. اتاق خوابشان سیاه و سفید است. همه چیز از ترکیب دو رنگ سفید و ساه درست شده. تخت خواب بالش ها آباژورها و …
شب هم با هم به رستوران ایرانی رضا رفتیم. جای خیلی جالبی بود و غیر ایرانی ها خیلی بیشتر از ایرانی ها بودند تقریبا صد نفری آنجا نشسته بودند و غذا می خوردند. وقتی با خانمی که مدیر آنجا بود صحبت کردم حس کردم شیرازی است. از او ژرسیدم کجایی هستید؟ قبل از اینکه حرف بزند گفتم شیراز؟ خندید و گفت از کجا فهمیدید؟ گفتم خوب من اگر نفهمم که دیگر ….
پارتی بازی هم کرد و شک و بادمجان و سالاد مجانی برایمان سفارش داد. غذای خوشمزه ای داشتند. من که بعد از مدتی (دو هفته) غذای ایرانی خوردم. کباب چنجه.
شب هم یکی از دوستانم را دیدم. ژسر خیلی خوبی است. 35 سال سن دارد. ده سال با دوست پسرش زندگی م یکرد اما الان بنا به شرایطی از هم جدا شده اند. دوست های خوبی هستیم. چیزی که از او خوشم می آید این است که خیلی چیزها را با هم دارد. اصلتن عراقی است اما در اسرائیل به دنیا آمده است. یهودی است. همجنسگرا است. فرهنگ عربی دارد. در امریکا زندگی می کند. خانواده اش مذهبی هستند و به او فشار می آورند تا ازدواج کند و برای فرار از این امر ناچار است که دور از خانواده اش زندگی کند. با وجود اینکه اسرائیلی است اما مخالف سیاست های اسرائیل است. خلاصه شصیت جالبی دارد. چند ساعتی با هم حرف زدیم و خیلی خوش گذشت.
بعد از آن یکی از دوستان دیگرم را در راه برگشت به خانه دیدم. البته بعد از یک ساعت انتظار. تلفن زد و گفت به تو نزدیک هستم. با دوچرخه می آمد. یک ساعت منتظر بودم تا رسید. او در مکزیک به دنیا آمده است اما ساکن امریکاست. خیلی هم خوشکل و خوش قیافه است. حدود دو ساعت پیاده روی کردیم. اطلاعات خیلی خوبی از وضعیت خاورمیانه بود و یکی از مخالفین شدید سیاست های امریکا. من هر وقت از سیاست های امریکا ایراد می گرفتم که این کار درست نیست. می خندید و می گفت نه تنها درست نیست بلکه افتضاح است. اینجا اکثر کسانی را که من دیده ام به شدت مخالف دولت امریکا هستند. خیلی برایم جالب بود.
چیز جالبی که شنیدم این بود که اوباما و کلینتون هر دو از مدافعان جنگ بوده اند. اوباما در سال دو هزار و دو طرح بمباران ایران را مطرح کرده بود و چند ساعت بعد از سخنرانی اش آن را از روی وبسایتش برداشت. اما به تازگی گروه های مخالف او آن را منتشر کرده اند. کلینتون هم که برای حمله به عراق رای مثبت داده بود. در کل همه ی آنها سر و ته یک کرباس هستند و حالا که موقع قدرت گیری است همه مادر ترزا شده اند. امان از این امریکای جنایتکار.
یک نکته ی جالب دیگر اینکه آقای احمدی نژاد هم اینجا کم طرف دار ندارد. مخالفین بوش به طریقی از احمدی نژراد خوشان می آید. هاهاهاها (این هم برای رضا)
یک خبر دیگر اینکه امروز دادگاه عالی کالیفرنیا رای داد که ازدواج همجنسگرایان قانونی شود و کالیفرنیا در حقیقت دومین ایالت امریکا است که ازدواج همجنسگرایان را به رسمیت می شناسد. باید تبریک گفت.
یک نکته: نمی دانم چرا اکثر وبلاگ نویسان نوشته اند که روز هوموفوبیا سالروز اعدام دو نوجوان مشهدی است. نه بابا نیست. آنها در روز نوزدهم جولای اعدام شدند. این روز با آن روز فرق دارد.
نوزدهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امروز روز آخری است که اینجا هستم. البت اوایل جولای هم برای شرکت در دادگاه حسن به واشنگتن خواهم آمد اما فقط برای دو روز. امروز با صدای آلمان مصاحبه داشتم. فکر می کنم برای روز مقابله با همجنسگراستیزی آن را می خواستند تهیه کنند. برنامه های سانفرانسیسکو هم تقریبا تکمیل شده است و فقط مسئله ی اقامتم مانده که کجا باید بروم هتل و یا منزل یکی از دوستان.
امروز دو خبر مهم دریافت کردم. یکی اینکه وکیلی از تورنتو زنگ زد و گفت که پناهجویی به اسم علیرضا حدود شش سال پیش به کانادا آمده، درخواست پناهندگی داده و درخواستش رد شده و در معرض خطر بازپس فرستاده شدن است. دلیل رد درخواست او هم غیرواقعی بودن داستانش بوده است. مشخص شده است که همه چیز را دروغ گفته است. نحوه ی ورودش به کانادا ، مشخصاتش، داستانی که تعریف کرده و … این شخص کاملا بی اعتبار شده است به طوری که حتی همجنسگرا بودن و مشخصات فردی اش را هم نمی پذیرند. وکیل او می گفت که یک روز بیشتر وقت ندارد تا گزارش خود را بفرستد. کاملا می دانست که پرونده ی خیلی سختی است اما او را به چندین آزمایشگاه روانشناسی فرستاده بود و جواب تمام آزمایش ها نشان می داد که این شخص همجنسگرا است. خود وکیل هم همجنسگرا است و می گفت با وجودئ اینکه می دانم پرونده ی بی سر و ته ای است اما خودم را موظف م دانم که کمکش کنم چون می دانم که همجنسگراست و نمی خواهم به ایران بازپس فرستاده شود. متاسفانه در طول این شش سال علیرضا معتاد به مواد مخدر شده است. روزی که وارد کانادا شده حدود 120 پوند وزن داشته که الان 250 پوند شده است. بارها توسط پلیس به جرم مواد مخدر و درگیری دستگیر شده است و پرونده ی خوبی ندارد. وکیل او می گفت نامه ی مفصلی نوشته ام که زندگی همجنسگرایان در ایران بر پایه ی دروغ می گذرد. این ها از بچگی ناخوداگاه برای پنهان کردن حقیقت زندگی شان که جانشان را به خطر می اندازد ناچار به دروغ گفتن می شوند. این دروغ گویی با دروغ گویی های دیگر فرق دارد. این دروغ برای زنده ماندن است. و وقتی که علیرضا به این کشور وارد شده است، فرد رابط به او گفته است که این چیزها را بگوید و چه چیزهایی را نگوید و او چون هنوز می ترسیده است همه را مو به مو انجام داده است. او مقصر نیست.
از ما خواست که برایش گزارشی از وضعیت ایران بفرستیم تا بتواند برای دفاع از پرونده اش استفاده کند. می بایست فرم را پر م یکرد، عکس می فرستاد و مدتی طول می کشید که نامه آماده شود اما یک بعدازظهر بیشتر وقت نبود. از وکیل او خواستم که نامه ای به شورای دبیران سازمان بفرستد و توضیح دهد که مسئله چیست ما سعی می کنیم که همین امروز نامه را آماده کنیم. خوشبختانه او این کار را کرد و ما هم آن کار را کردیم.
امیدوارم مشکلش حل شود.
یک تلفن دیگر گرفتم از تگزاس امریکا که باز ناراحت کننده بود. یک دختر لزبین بارها دستگیر و شکنجه شده بوده است و شش ماه پیش به امریکا آمد و دو ماه پیش هم اقامت خود را گرفت. نوبت دادگاهش فرا رسیده بوده و چون مراجعه نکرده دیشب به خانه شان می ریزند و مادرش را به شدت کتک می زنند که بگو دخترت کجاست و چرا به دادگاه نیامده. دو دندان مادر بیچاره می شکند، بدنش کبود می شود و او را تهدید می کنند که هر چه زودتر باید دخترش را برگرداند. بیچاره نگران مادرش بود. نمی دانست چه کار باید بکند. واقعا من هم نمی دانستم. فقط شماره تلفن یکی از وکیل های آشنا که در ایران زندگی می کند را به او دادم که زنگ بزند و تمام مسئله را برایش تعریف کند. شاید او بتواند کاری انجام دهد.
متاسفانه بعضی وقت ها دردسرها با خروج از کشور و اقامت گرفتن حل نمی شود. ریشه ها هنوز در جای دیگری هستند.
وسائلم را هم باید جمع می کردم اما خیلی خسته بودم. یک فیلم دیدم به اسم گردباد که به فارسی دوبله شده بود و در روزهای نوروز از شبکه ی یک پخش شده بود. خیلی جالب بود. بعد هم شروع کردم به جمع آوری وسائلم که برای فردا صبح آماده شوم.
هجدهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امروز با دوست ایرانی مان در کتابخانه ی کنگره ی امریکا قرار ملاقات داشتم. از دیدن او بسیار خوشحال شدم و حدود سه ساعت با هم صحبت ی کردیم. از همه چیز گفتیم. کتابخانه ی کنگره ساختمانی بسیار شیک و زیبا داشت. معماری های خاص با فضایی آرام و دوست داشتنی. عکس های زیاید گرفتم که همه ی آنها را در Facebook گذاشتم.
هیراد قسمت خاورمیانه ی کتابخانه را به من نشاد داد. فردی بسیار با سواد و جالب بود. کلی در ارتباط با تاریخ ایران صحبت کردیم. تاریخی که اگر درست آن را بدانیم دیگر بهانه ای برای نژاد پرستی، فشار به اقلیت های قومی، مذهبی، زبانی و خیلی چیزهای دیگر نمی ماند.
کتابخانه ی کنگره با کتابخانه ی ملی ایران هم همکاری می کند و سالیانه تعداد زیادی کتاب با هم خرید و فروش می کنند. یکی از دف های این کتابخانه جمع آوری و آرشیو کردن کتاب ها به تمامی زبان ها و در کل تمام مطالب چاپی است. جالب اینجاست که آرشیو نشریه ی چراغ نیز در آنجا وجود داشت. هیراد به دنبال آرشیو مجله ی هومان بود که همه ی شماره های آن را نداشت. من آرشیو کامل آن را دارم و تا به حال 5 شماره از آن را پی دی اف کرده ام. هنوز وقت نشده همه ی 18 شماره تمام شود. قرار شد بعد از اینکه کار پی دی اف آنها تمام شد آنها را به کتابخانه هدیه کنم تا برای همیشه امن و سالم بماند. قرار شد با بقیه مجلات هم مثل هومان (ببخشید منظورم ماها بود، هومان رو که قبلا اجازه گرفته بودم) و دلکده و رنگین کمان و همجنس من تماس بگیرم تا اجازه بدهند آرشیو آنها را هم در اختیار کتابخانه قرار دهم.
بعد از ملاقاتمان به خانه برگشتم و تا به حال که تقریبا ساعت 2 شب است مشغول کار بودم و دیگر وقت خواب است.
هفدهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امروز هم از صبح با حسن بودم. حسن فروشگاه ماشین دارد و قرار بود که یک سر به مغازه بزنیم و من را به کتابخانه ی کنگره ببرد تا آن دوست ایرانی مان را ببینم. اما آنقدر طول داد و آنقدر این طرف و آن طرف چرخید تا دیر شد و من ناچار شدم ملاقاتم را به فردا بیاندازم. حسن مشکلی داشت که باید به یکی از شهرهای اطراف می رفت و من هم همراه او رفتم. چه جاده های زیبایی. می گفت یکی از ماشین ها را بردارم و تا زمانی که دی سی هستم استفاده کنم اما من گواهینامه نداشتم. در دو سالی که کانادا بودم مدام تصمیم می گرفتم که گواهینامه ام را بگیرم اما آنقدر سرم شلوغ بود که تازه سه روز قبل از خروجم از تورنتو توانستم گواهینامه ی ایرانی ام را ترجمه کنم. حالا وقتی برگشتم حتما باید پیگیر این مسئله شوم. خلاصه وقتی دیدم چه جاده های زیبایی است یاد بازی های آتاری و سگا افتادم چون دقیقا جاده ها مثل مسابقات ماشین سواری آنها بود. من هم سه سال بود رانندگی نکرده بودم. دلم را به دریا زدم و از حسن خواستم که راه برگشت را من رانندگی می کنم. دل را به دریا زدیم و رانندگی کردم. حدود دو ساعت در راه بودیم. چقدر هم که اعصابم خورد شد. رانندگی های مردم به شدت افتضاح بود و از سمت راست و چپ سبقت می گرفتند. در ایالت مریلند سبقت از راست هم قانونی است.!
بالاخره رسیدیم و خسته و گرسنه بودیم. به یک همبرگر فروشی رفتیم و حسن برای غافلگیر کردن من یک همبرگر یک پوندی سفارش داد. وای اصلا نمی شد خورد. دقیقا اندازه ی همبرهای روی پوسترهای تبلیغاتی بود. من که نتوانستم بیشتر از نصف آن را هم بخورم. عصر همان روز با درک قرار ملاقات داشتم. درک امریکایی است و زبان فارسی را کمی بلد است و برای یادگرفتن بیشتر تمرین می کند. او را در یکی از کافی شاپ ها دیدم و تقریبا یک مصاحبه هم با او انجام دادم. آشنایی ما خیلی جالب بود. همدیگر را در یکی از سایت های دوستپابی پیدا کردیم. پسر خیلی خوب و خوش قلبی است. درک می تواند فارسی هم بخواند و من وبلاگ رضا پسر را به او معرفی کردم که از آنجا بتواند با بقیه وبلاگ ها هم آشنا شود. خیلی خوشحال بود و شروع به خواندن وبلاگ های دگرباشان خواهد کرد. رضا جان گفتم اگر هم کاری داشت برای تو ایمیل بزند.
حسابی خسته از یک روز شلوغ به خانه برگشتم و همه خواب بودند. بعد از سی دقیقه انتظار پشت در اندی در را باز کرد و باید هر چه زودتر بخوابم چون نباید دیگر قرار ملاقات فردا را از دست بدهم.
شانزدهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
دیشب با آقای شکلاتی قرار داشتم. حسابی باران می آمد و سر شده بود. من هم که وقتی از تورنتو می آمدم هوا خیلی خوب بود و باطبع لباس گرم نداشتم. تا به ایستگاه مترو رسیدم تمام شلوارم خیس خیس شده بود. یک ساعتی هم در راه بودم تا به خانه ی آقای شکلاتی رسیدم. نگران شده بود و فکر می کرد که اتفاقی برایم افتاده است. سریع یک چای داغ به من داد که از بس داغ بود نتوانستم بخورم.
صبح هم با هم به یک رستوران رفتیم و یک صبحانه ی جانانه خوردیم به طوری که دیگر اشتهای ناهار خوردن نداشتم. قرار شد من را در یکی از کافی شاپ های نزدیک مترو پیاده کند تا آنجا بتوانم چند ساعتی بر روی کتابم کار کنم. همخانه ی اهورا ساعت سه بعدازظهر به خانه می آید و من چون کلید ندارم نمی توانم زودتر از آن به خانه برگردم. به هر حال در یک کافی شاپ نشستم و چند ساعتی کار کردم. در همین حین آلبرت از لس آنجلس زنگ زد و یکی از دوستانش در دی سی را معرفی کرد. او در کتابخانه ی کنگره کار می کند و قرار هست که او را فردا ملاقات کنم.
شب هم حسن پرهیزگار همان همجنسگرایی که در معرض خطر بازپس فرستاده شدن از امریکا قرار داشت و دوم جولای دادگاه او برگزار می شود تماس گرفت و قرار شد که با هم برای خوردن شام بیرون برویم. ساعت ها به حرف هایش گوش دادم. خیلی با احساس و مهربان بود. خیلی نگران بچه های داخل و به خصوص مادرش بود. تا نیمه شب بیرون بودیم و تمام شهر را با ماشین دور زدیم. خیلی خوش گذشت. فردا هم همدیگر را خواهیم دید.
صد زندگی – صد شهادت
احتیاج به کمک صد نفر از دگرباشان دارم. یک همکاری صد نفره.
می خواهم از شما خواهش کنم که فقط یک صفحه بنویسید و برای من بفرستید. یک پروژه دارم به اسم صد زندگی، صد شهادت.
در یک صفحه زندگی تان را به عنوان یک دگرباش تعریف کنید.
به همین سادگی. می توانید به فارسی، انگلیسی و یا پینگلیش بنویسید. بعد از جمع آوری این داستان های یک صفحه ای همه ی آنها در یک کتاب صد صفحه ای منتشر خواهند شد.
لازم نیست که از اسم و محل دقیق زندگی تان و یا شناسه های خود نامی ببرید. نگران نباشید. همه ی نامه ها را با دقت بررسی می کنم و اگر هم چیزی وجود داشت که می توانست به عنوان شناسه تعبیر شود، حذف خواهم کرد.
این پروژه ی سازمان دگرباشان جنسی ایرانی نیست و من خودم شخصا مسئولیت این پروژه را بر عهده دارم. شاید در آینده در جلسات سازمان هم مطرح شود و اجرای آن را به دست سازمان بسپارم.
منتظر داستان های شما هستم.
یک صفحه وقت زیادی نخواهد گرفت.
لطفا به همه ی دوستانتان هم خبر دید.
پانزدهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امروز از صبح که بیدار شدم تا آخر شب فقط می نوشتم. روی کتابم کار می کردم. خاطراتم در ایران. خیلی سخت هست. به یاد آوردن خاطرات تلخ گذشته و نوشتن جزئیات آن درد آور است. اسم کتابم هست: من هم یک آرزو دارم. در چند قسمت چاپ خواهد شد. اولین قسمت آن خاطرات و طندگی شخصی من در ایران است. از زمان تولدم تا روزی که از ایران خارج شدم. با چند تا شرکت انتشاراتی صحبت کرده ام و نم یدانم که کدام یک از آنها بهتر از دیگری هستند. باید با چند نفر مشورت کنم.
امروز هم از صبح بارانی بود و من عاشق این هوا هستم.
خلاصه امروز غیر از نوشتن کار دیگری نداشتم.
چهاردهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امروز روز تولدم است. البته دومین تولدم. من دو تا تولد دارم. یکی بیست و نهم شهریور ماه پنجاه و نه که در شیراز به دنیا آمدم و یکی دهم ماه می دو هزار و شش که وارد کانادا شدم. یعنی امروز. دومین سالگرد دومین تولدم مبارک.
امروز با یکی از فعالان حقوق بشر که نمی توانم اسمش را بیاورم قرار ملاقات داشتم. به این دلیل اسمش را نمی آورم که نمی خواهم مشکلی برایش پیش بیاید. خانمی به شدت محترم، زیبا و معقول با دشمنان بسیار زیاد. با هم چند ساعت در کافی شاپ نشستیم و صحبت کردیم. راجع به مسئله ی دگرباشان، زنان، مبارزه با مرد سالاری، جلوگیری از اعدام و …
بعد از آن هم با همان پناهجوی تازه وارد قرار ملاقات داشتم و ساعت ها پای حرف هایش نشستم و خاطراتش را از اتفاق های دلخراش ایران شنیدم. کشته شدن شهرام شمالی، دردسرهای شهرام موزیسین، دستگیری های پارک دانشجو، دعواهای مردم، چاقو زدن های همجنسگراستیزان و یا به عبارت دیگر دشمنانی که در قالب دوست می آیند و وقتی که دلباخته ی آنها شدی تو را به جایی می برند که ببوسند اما زخم چاقوی آنها را در پهلویت حس خواهی کرد. خیلی غمگین کننده بود. تحمل همه ی این داستان های تلخ برخی اوقات به من فشار می آورد. از او خواهش کرده ام که همه ی این ها را بنویسد. باید این اتفاقات ثبت شوند. باید سند و مدرک وجود داشته باشد. با هم به یکی از رستوران های محله ی دوپان سیرکل رفتیم که تقریبا محله ی دگرباشان است و ا یکی دیگر از ایرانی های مقیم واشنگتن دعوت کردیم تا بیاید و همدیگر را ببینیم. او هم آمد و حسابی در ارتباط با شرایط زندگی اش در ایران و ترکیه و امریکا صحبت کردیم. از ازدواج اجباری اش گفت از فشارهایی که خانواده اش به او می آوردند از اتفاقاتی که در زندگی اش افتاده بود. من نمی دانم چطور باید همه ی این اتفاقات ثبت شود. فقط می دانم که باید بشود.
با سهیلا و دوست دخترش در فیلادلفیا هم نیم ساعتی گفتگوی تلفنی داشتیم و روی مسائل کلی ای صحبت کردیم و قرار است یک گروه فعال در شرق امریکا و کانادا ایجاد کنیم و اهداف خاصی را با آن پیش ببریم.
چند نفر هم به تازگی به ترکیه آمده اند و باید گارهایشان را پیگیری کنم. امیدوارم که مشکلی برایشان پیش نیاید. با سعید پارسا تماس گرفتم تا به یکی از آنها کمک کند تا مراحل ثبت نام او انجام شود و شکر خدا مشکل خاصی نداشت و تقریبا کار او سریع هم پیش رفته است تا به حال فقط زمان مصاحب اش را برای یک سال دیگر داده اند که باید تماس بگیرم ببینم چه می شود کرد.
شب هم با اهورا و دوست پسرش و دوست جدید و تازه واردمان به گی کلاب رفتیم. من حالم از این مکان ها به هم می خورد نه به دلیل گی بار بودنش به دلیل اینکه حوصله ی صدای بلند و رقص و شلوغی آدم ها را ندارم. کلاهم را سرم گذاشته بودم و فقط روی یکی از کاناپه ها نشستم و کمی هم بالا و پائین رفتم تا ببینم چه خبر است. هیچ خبری نبود. همه نوشیدنی می خوردند و راه می رفتند و می رقصیدند. من در همان گوشه ایستاده بودم و یکی از رقصنده ها که روی استیج آمده بود کنار من آمد و کلاهم را از سرم برداشت و بر روی سر خودش گذاشت. توقع داشت مثل بقیه دست در جیبم ببرم و پول بدهم اما من خودم را به کوچه ی علی چپ زدم و فقط نگاهش کردم. وقتی دید خبری نیست برگشت کلاه را سر جایش گذاشت.
ساعت چهار صبح به خانه برگشتیم و مثل یک جنازه افتادم
سیزدهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امروز از صبح بر روی کتابم کار می کردم. مطالب خیلی زیادی هست که باید بنویسم و قسمت هایی از آن آماده شده اما هنوز به بیست درصد هم فکر نمی کنم رسیده باشد. ظهر با آقای سجادی از کارمندان صدای امریکا قرار ملاقات داشتم و راجع به مسائل مختلف سیاسی و اجتماعی و وضعیت همجنسگرایان و راه های فعالیت های مثبت تر خیلی صحبت کردیم. آقای سجادی در ارتباط با کتابم خیلی کمک فکری کردند و خیلی مفید بود و در واقع توانستم چهارچوب کتاب را در ذهنم ببندم.
احتمالا قرار است یک جلسه پرسش و پاسخ در سازمان ملی تلاش برای دموکراسی در واشنگتن برگزار شود و من، علی افشاری از رهبران دانشجویی و محسن سازگارا در آن شرکت کنیم. من در یک نشست با علی افشاری برخورد داشتم و تجربی جالبی بود. نازلی کاموری از او پرسید که چه حسی دارید که در کنار آرشام پارسی نشسته اید. کمی مکث کرد و گفت هیچی. مثل حس همه ی شما. حس خاصی نیست. و نازلی بعد نوشت که علی افشاری ا اینکه در کنار آرشام پارسی نشسته بود حسی نداشت و در آینده ی ایران حقی هم برای او قائل نمی شد. آقای سازگارا هم شخص مذهبی ای است و ظاهرا از سردمداران سپاه پاسداران بوده است. احتمالا این جلسه بسیار خوبی خواهد بود اما با توجه به مدت زمان محدودی که من در واشنگتن هستم ممکن است عملی نشود.
بعد از این جلسه با یکی از پناهجویانی که به تازگی از ترکیه به امریکا آمده بود قرار داشتم. خیلی خوشحال شدم وقتی که او را دیدم. احساس خاصی داشتم. از زمانی که وارد ترکیه شده بود پرونده اش را پیگیری کرده بودم و الان به امریکا رسیده بود. او یکی از پرونده هایی بود که باید خیلی مراقب می بودم چون در وضعیت بسیار خطرناکی قرار داشت. به یک رستوران رفتیم و حدود سه ساعت پای حرف هایش نشستم. از همه چیز گفت. از خانه و خانواده اش از ترک از امریکا، احساساتش، شکست و غصه هایش. بعضی وقت ها اشک هایش را می دیدم بعضی وقت ها لبخندش.
رضا پسر پیشنهاد کرده بود که از روابط زوج های اینجا بنویسم. روابط زوج های اینجا هم مثل ایران و یا بهتر و در شرایطی بدتر. به نظر من مکان جغرافیایی مهم نیست. من زوج هایی را می شناسم که در ایران بیش از دوازده سال است با هم زندگی می کنند. زوج هایی هم ی شناسم که بعد از یک هفته از هم جدا شدند. این جا هم همینطور است. عده ی زیادی که اصلا به دنبال روابط طولانی مدت نیستند و فقط یک شب می مانند. عده ای هم به دنبال روابط طولانی مدت هستند اما هزار و یک شرط وجود دارد که این تصمیم را تحت تاثیر قرار می دهد. من در فیلادلفیا دو زوج ایرانی (یک زوج لزبین و یک زوج گی) را دیدم که نزدیک به شش سال بود با هم زندگی می کردند. آنها هم هزاران بار دعوا داشتند و جدا شدند اما برگشتند. یکی از آنها می گفت دیگر این حرف ها از ما گذشه دیگر نمی شود جدا شد. یک وقت فکر می کردم که در غرب روابط ثابت و پایدار تر است اما الان این طور فکر نمی کنم. شاید در ایران چون محدودیت بیشتر است روابط پایدار تر باشد. در این مورد مقاله ها باید نوشت.
سخنرانی شیکاگو را هم تمام کردم و فکر می کنم خیلی جامع شده باشد. حال باید به انگلیسی هم آماده شود.
ساعت یک شب شده و باید کمی بر روی کتابم کار کنم و بعد بخوابم.
دوازدهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امروز از هشت صبح تا 5 بعد از ظهر بیرون بودم و کار می کردم. با مسئول بخش خاورمیانه و افریقای شمالی سازمان دیده بان حقوق بشر ملاقات داشتم و در مورد پرونده های ایران صحبت کردیم که چطور وقتی که یک نفر توسط دولت دستگیر می شود ما می توانیم از او حمایت کیم و در رابطه با راه های موجود برای استفاده از امکانات حقوقی در ایران صحبت کردیم. بعد از آن هم با مسئول بنیاد برومند و یکی از کارمندان آن برای نهار قرار ملاقات داشتیم و در مورد اعدام ها و اینکه چطور می توان آنها را ثبت و مورد استفاده قرار دهیم صحبت کردیم. بنید نیرومند در چند سال گذشته تلاش کرده است که پایگاه داده هایی از اعدام های ایران را مستند کند که از اهمیت زیادی برخوردار است. آنها برای تکمیل پرونده های خود نیاز دارند که با یک عده گفتگو کنند. بعد هم که خسته به خانه آمدم دیدم که تعداد زیادی از ایمیل های سازمان پاسخ داده نشده و شروع کردم به جواب دادن. من همیشه خودم پاسخ ایمیل ها را در کمتر چند ساعت می دادم اما مدتی است که ایمیل ها را همه دریافت می کنند و همه در پاسخ دادن به آنها همکاری می کنند اما خوب شاید نزدیک به سی ایمیل که بی جواب بودند را امروز خودم جواب دادم. باید بر روی سیستم پاسخ دهی ایمل ها توسط شورای دبیران تجدید نظر کنیم.
با یکی از بچه های سن فرانسیسکو هم تلفنی صحبت کردم و برنامه های سانفرانسیسکو را تنظیم کردیم. 26 جون مصاحبه ی مطبوعاتی است، 27 جون برنامه ی سازمان بی بی و 29 جون شرکت در پراید سانفرانسیسکو.
در ضمن دو تی شرت خیلی خوشکل هم خریدم که خیلی دوستشان دارم.
یازدهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امرز باید چراغ منتشر می شد. از ساعت 8 صبح تا 7 بعدازظهر بکوب کار کردم و بالاخره منتشر شد. در بین کار مصاحبه ای هم با یکی از روزنامه های شیکاگو داشتم که خیلی جالب بود. گفتم، از مصاحبه ها و سوال های تکراری خسته شده ام و مدتی است که در پاسخ به سوال های تکراری می گویم که جستجو کنید، جواب سوالتان را پیدا می کنید. امروز این خانم سوالات جدید می پرسید. این جالب بود که وقت گذاشته بود و مصاحبه های قبلی و سخنرانی های من را خوانده بود. مثلا می پرسید دو سال پیش در سخنرانی تان در تورنتو گفتید Do Not Leave Iranian LGBT Abandon اما الان دیگر این جملات را تکرار نمی کنید. آیا دلیلش لحن ادبیاتی جمله بود یا تغیر روند دادید؟ سوال خیلی خوبی بود. نه؟ یا اینکه موضعتان را در مورد اعدام های مشهد تغییر دادید و در فلان روزنامه گفتید دو همجنسگرا اعدام شدند اما یک ماه بعد در فلان روزنامه گفتید دو نوجوان اعدام شدند و ما از گرایش جنسی آنها خبر نداریم. این تغییر به چه دلیل بود؟ این هم سوال خوبی بود. نه؟ و چندین نمونه سوال دیگر.
عصر هم قرار بود به دیدن آقای شکلاتی بروم. پسر خیلی خوبی بود و خیلی با هم صحبت کردیم. او هم تاریخچه ای برای خودش از اینترنت در آورده بود و مدام از اینکه چه اتفاق هایی افتاده و چه کارهایی کردم می پرسید. خسته شدم از بس تکرار کردم.
دهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امروز بر روی چراغ کار می کردم و ظهر با مدیر بخش فارسی صدای امریکا قرار ملاقات داشتم. برای اولین بار بیرون رفتم و چقدر لذت بردم. خیابان های واشنکتن خیلی تمیز تر از بقیه ی شهرها بود. مترو هم که دیگر حرف نداشت. از هر متروی دیگر زیباتر و تمیزتر بود حتی از تهران. یکی از دلایل آن فکر م یکنم این بود که خوردن و آشامیدن در ایستگاه و داخل مترو ممنوع بود و صد دلار جریمه داشت. بالاخره بعد از کلی پرس و جو که متاسفانه همه ی آدرس ددن هایشان هم اشتباه بود و همان راهی درست بود که خودم از روی نقشه پیدا کرده بودم، به دفتر وی او ای یا همان صدای امریکا رسیدم. بعد از تفتیش وسایل و ثبت نام در دفتر مراجعه کنندگان بیل رویس مسئول بخش فارسی صدای امریکا که شاید حدود 70 سال داشت را دیدم و ساعت ها با هم حرف زدیم. بیل کاملا به فارسی مسلط است و خیلی باید دقت کرد که اشتباه های تلفظش را فهید و معمولا ما خودمان بیشتر اشتباه داریم. چیزی که خوشم آمد این بود که وقتی فارسی حرف می زد، فقط فارسی حرف می زد مثل اون جریان آرش شو نبود.
بیل از خاطرات ایرانش تعریف کرد که چطور فارسی را یاد گرفته و جالب اینجا بود که مدت زمان زیادی را در شیراز زندگی کرده بود و همه جای شیراز را ی شناخت و روی میز دفترش پر بود از خاتم و قاب های خطاطی شده. بالاخره به بخش فارسی رفتیم. بهنود مکری را برای مدت کوتاهی دیدم چون می بایست به اتاق ضبط می رفت. چند تا از دوستانم که در کانادا با هم آشنا شده بودیم هم در آنجا کار می کردند و من اصلا نفهمیده بودم که کی از کانادا رفته اند. وقتی گفتم تازگی ما همدیگر را دیده بودیم گفت نه آقای پارسی حداقل هشت ماه گذشته.
دوست خوبم حمیده آرمیده رو هم دیدم و با هم کلی خندیدیم. حمیده برنامه ای داره در رابطه با زنان و به طعنه گفتم چقدر تبعیض. زنان برنامه داشته باشند و مردان نداشته باشند. چند تا هم عکس گرفتم که همه ی آنها در FaceBook هست.
آقای رامش رو هم دیدم و از فرصت استفده کردیم و چهار تا مصاحبه ضبط کردیم برای چند هفته. یک جورهایی بهروه وری زمان.
سوراسرافیل هم از لس آنجلس به واشنگتن آمده بود و وقتی بیل ما را به هم معرفی کرد و چون حدس می زدم سوراسرافیل خیلی هوموفوب باشد به عمد کارتم را به او دادم و گفتم آرشام پارسی هستم. فعال حقوق همجنسگرایان. نگاهی کرد و گفت خوشبختم. اما از چشمش می شد فهمید که چه چیزی می خواست بگوید اما نمی توانست چون نباید می زد. این اتفاق برای یکی دو نفر دیگر هم افتاد و بیل خیلی خوشحال بود از اینکه بچه های داخل شبکه نمی توانند روبروی من حرفی بزنند و فقط پشت سر نق می زنند که ما نباید شبکه ی همجنسگرایان بشویم.
بالاخره بعد از همه ی اینها به یک رستوران ایرلندی رفتم. فکر ی کردم غذای خوبی داشت باشد اما خیلی بد مزه بود. قرار بود آقای شکلات یرا ببینم که آنقدر خسته بودم که حال و حوصله ی حرف زدن نداشتم. شب وقتی به خانه آمدم یکی دو ساعت ایمیل رد و بدل می کردیم. پسر خیلی با شعوری است و خیلی هم از اوضاع ایران باخبر است و خبرهایش هم تقریبا دقیق بود. شاید فردا ببینمش.
فعلا باید به کار بر روی چراغ ادامه دهم که پدرم درآمده.
اعلامیه جهانی حقوق بشر را امضا کنید
دسامبر سال 2008 شصتمین سالگرد امضای اعلامیه جهانی حقوق بشر توسط اعضای سازمان ملل متحد است.
بسیاری از سرشناسان و مدافعان حقوق بشر (Nelson Mandela, Desmond Tutu, Ela Bhatt, Gro Brundtland, Jimmy Carter, Lakhdar Brahimi, Fernando H Cardoso, Kofi Annan, Graca Machel, Mary Robinson, Muhammad Yunus, Aung San Suu Kyi ) کمپینی راه انداخته اند به نام “هر بشری حق دارد”
آنها مایل هستند که امسال اعلامیه جهانی حقوق بشر توسط مردم به امضا برسد.
لطفا برای امضای اعلامیه جهانی حقوق بشر به این آدرس مراجعه کنید.
http://www.everyhumanhasrights.org/sign_up
سعی کنید حتی اگر خارج از ایران زندگی می کنید کشور خودتان را ایران بزنید.
نهمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
امروز از صبح مشغول کار بر روی نشری چراغ بودم. ساقی فایل ها را برایم فرستاد و من مشغول کار بر روی فایل پی دی اف شدم اما هنوز منتظر سرمقاله و یکی دو مطلب دیگر هستم که تقریبا کار به نصف برسد. امروز سه مصاحبه هم انجام دادم که با روزنامه های شیکاگو و اورلاندو بود. حدود شصت ایمیل هم داشتم که جواب دادم و هنوز 23 تای دیگر مانده است. اهورا و اندی از صبح به سر کار رفتند و شب برگشتند. بعد از آن مشغول صحبت شدیم. با سازمان دیده بان حقوق بشر در واشنگتن قرار ملاقات دارم. فردا هم احتمالا رئیس بخش فارسی صدای امریکا را خواهم دید. مشغول نوشتن کتابم هم هستم و باید تا برگشتنم به تورنتو آن را تمام کنم. با دو نفر از دگرباشان ایرانی که از ترکیه آمده اند هم قرار ملاقات دارم. از طرف دیگر هم با این آقای خوش تیپ قرار ملاقات دارم.
هشتمین روز در امریکا
واشنگتن دی سی
کارهای فیلادلفیا هم تمام شد. شلوغی ها تا چند روزی کم خواهد بود و رصت بیشتری دارم که بر روی کتابم کار کنم اما امروز و فردا باید تمام وقت روی چراغ کار کرد. امروز تا ساعت 11:45 خواب بودم وخستگی چند روز را تلافی کردم. اما باید ساعت 12 هتل را تحویل می دادم و سریع مشغول جمع کردن وسائل شدم. باید به واشنگتن می رفتم. ایستگاه اتوبوس نزدیک بود. ارزان تر هم بود. یک ساعت در ترمینال معطل شدم و سه ساعت در اتوبوس. جاده ها قشنگ و سرسبز بودند اما فکر می کنم جاده های کانادا با صفا تر باشند. بالاخره رسیدم واشنگتن و به محض ورود یادم به مشهد افتاد. هر وقت به مشهد می رفتم از دور که وارد شهر می شدی گنبد حرم امام رضا پیدا بود. اینجا هم به محض ورود گنبد ساختمان مجلس سنا پیدا بود.
قرار بود میهمان اهورا باشم. اهورا یکی از همکاران ما در سازمان است که اکثر مطالب ما را ترجمه می کند. اهورا و اندی دوست پسرش به ترمینال آمدند و من را ب خانه شان آوردند. خانه ی خیلی زیبایی دارند. باید کمی استحرات کنم تا برای فردا آماده شوم.
هفتمین روز در امریکا
پنسیلوانیا – فیلادلفیا
چندین روز سخت و شلوغ کاری تمام شد. امروز ارشاد منجی سخنرانی دارد و فکر می کنم در آن مراسم شرکت نکنم چون مقداری از نظر سیاسی با مواضعش مشکل پیدا کرده ام و دوست ندارم که در آنجا دیده شوم. مشکل منارتباط نزدیک او با اسرائیل است. مدتی پیش ارشاد – که البته یکی از دوستان خوب من و دوست دختر سابق یکی از دوستان و همکاران خیلی خوب من در گروه ریل رنگین کمانی بود – به فلسطین می رود و مثل همیشه چندین سرباز اسرائیلی او را اسکورت می کنند. او می خواهد وارد مسجد شود اما اجازه ی ورد به او نمی دهند و او هم شلوغ م یکند که شما اجازه نمی دهید وارد خانه ی خدا شوم من مسلمان هستم و در خانه ی خدا باید بر روی همه باز باشد و برای اثبات اینکه مسلمان است ناچار می شود که حمد و سوره را بخواند. این موضوع باعث می شود که سر و صدای زیاید به راه بیافتد. خوب دختر خوب اگر اسکورت نداشته باشی و سرباز های اسلحه به دست در کنار تو راه نروند نه تنها مشکلی برای ورود به مسجد نداری بلکه جاهای دیگر هم با مسئله ای مواجه نخواهی شد. اگر با این سربازها به کلاب هم بخواهی بروی اجازه ات نمی دهند.
…
به هر حال برای این مراسم نرفتم. و امروز به همراه روشن با سهیلا و دوست دخترش ملاقات کردیم و در رابطه با همکاری های سازمان ایرکیو و گرو.ه دوستان همراه صحبت های زیادی داشتیم. سهیلا پیشنهاد های خیلی خوبی داشت و در ضمن هر دوی آنها مشتاقانه حاضر به همکاری با ما بودند و خوشبختانه سهیلا پیشنهاد کرد که در کارهای وب سایت به ما کمک می کند و کمی از دردسرهای من کم می شود.
روشن باید به تورنتو بر می گشت. Paul هم در همان موقع زنگ زد و گفت که در فیلادلفیا است و می توانیم هم دیگر را برای چند ساعت ببینیم. خیلی خوشحال بودم چون Paul اولین دوست خارجی من بود که خیلی به یادگیری انگلیسی من کمک کرد و زمانی که در ترکیه بودم ماهانه حدود 50 دلار برایم پول می فرستاد تا بتوانم مخارجم را تامن کنم. حدود هشت سال از آشنایی ما گذشته بود و هیچ گاه فکر نمی کردیم که همدیگر را ببینیم اما امروز فهمیدم که دنیا خیلی کوچکتر از آن است که فکر می کردم. همه چیز امکان پذیر است فقط ممکن است زمان بگذرد.
با او در لابی هتل نشسته بودیم که گزارش گر تلویزیون لوگو در CBS تماس گرفت و واست که مصاحبه کند. مصاحبه کردن و پاسخ دادن به سوالات تکراری آنها جزئی از زندگی روزمره ی من شده است. گفتم تنها به شرطی مصاحبه م یکنم که سوالات تکراری نپرسید. خنده ای کرد و گفت همه ی سوالات من جدید است و واقعا هم همینطور بود.
از Paul عذرخواهی کردم و قرار شد که گزارش گر ها به هتل بیایند. دو دختر، یکی سفید و زشت و دیگری سیاه و به شدت خوشکل آمدند و پس از حدود ده دقیقه که وسائلشان را مرتب کردند سوالات جدید و به اصطلاح شیکی پرسیدند. از نظراتم راجع به زندگی از امیدها از هدف ها و … پرسیدند. از Paul گفتم و اینکه چطور با او آشنا شدم و امروز فهمیده ام که همه چیز امکان پذیر است و همان یک درصد شکی که به آزادی و حل شدن تمامی مشکلات دگرباشان در ایران داشتم هم برطرف شده و امروز باور دارم که زمان همه چیز را درست خواهد کرد و فقط باید ادامه داد و دست از کار نکشید. آنها از Paul هم سوال کردند و با تعجب دیدم که جلو دوربین حرف زد چون او آشکارسازی نکرده و مشکلات زیادی هم با خانواده اش دارد. از آشنایی ما و احساسش نسبت به کارهایی که من در طول این هشت سال یعنی حتی قبل از اینکه هیچ فعالیتی داشته باشم حرف زد. گفت وقتی با آرشام آشنا شدم او در یک دفتر کوچک در یک شرکت الکترونیکی کار م یکرد و هیچ وقت تصور نمی کردم روزی او را ببینم که زندگی اش این همه تغییر کرده و الان جلو دوربین شما ایستاده. بعد که از او پرسیدم چطور شد که جلو دوربین حرف زدی و اگر خانواده ات بینند چطور؟ گفت وقتی به حرف هایت گوش می دادم و یادم می آمد که در چه شرایطی شما فعالیت می کنید و چه خطراتی را شما به جان می خرید تا بگویید که هستید به خودم فکر کردم که از چه چیزی می ترسم. چرا نگرانم. ه همین خاطر ترجیح دادم که من هم حرف هایم را بزنم. این حرف ها برای من خیلی اهمیت داشت. من او و شرایطش را کاملا می دانم و توصیه نمی کردم که آشکارسای کند چون ممکن است چیزهایی رات از دست دهد که سال هاست برایش دوندگی کرده است.
به هر حال با Paul خداحاظی کردم. او می بایست به شهرشان برگردد. تا صبح به این فکر می کردم که واقعا دنیا چقدر کوچک است و ما تصور غلطی از آن داریم.
ششمین روز در امریکا
پنسیلوانیا – فیلادلفیا
صبح به همراه روشن کمی وقت پیدا کردیم که به دیدن شهر فیلادلفیا برویم. از محل زنگ آزادی Liberty Bell دیدن کردیم. زنگ آزادی یکی از سمبل های امریکا است. وقتی که این زنگ نواخته شد و مردم امریکا خواستند که استقلال پیدا کنند و آن زنگ که مظهر استقلال خواهی امریکا بود در شهرهای مختلف به حرکت در آمد و تاریخی شد. بعد از آن هم به دیدن خانه ی استقلال رفتیم. همان محلی که چند نماینده از مکردم مجلسی تشکیل دادند و قانون اساسی امریکا را نوشتند و امضا کردند و خود را از زیر سلطه ی انگلستان خارج کردند. آن روز روز استقلال امریکا، روز دوم جولای بود.
بعد از ظهر هم آماده شدیم تا در برنامه ی نمایش فیلم جهاد برای عشق شرکت کنیم. تصمیم گرفتم که غیر رسمی در آن برنامه شرکت کنم و خوشحالم که تصمیمم عوض نشد. سالن پر شده بود و تقریبا 170 نفر برای تماشای فیلم آمده بودند. فیلم جهاد برای عشق مستندی است از وضعیت دگرباشان مسلمان در افریقای جنوبی، مصر، ایران، ترکیه، هندوستان، پاکستان و … من، پیام، امیر و مجتبی در قسمت ایران این فیلم بودیم و آن زمانی بود که در ترکیه رندگی می کردیم و خاطرات تلخش را همیشه به همراه داریم. نقدهای زیادی به فیلم دارم اما چیزی که خیلی مهم بود این است که همه ی کشورها به قران، حدیث و پیغمبر استناد می کنند اما ما از ادبیات غنایی و همجنسگرایی، از ازدواج های همجنسگرایان در ایران حرف می زنیم و این باعث شده بود که قسمت ایران آن به گفته پرویز منحصر به فرد شود.
بعد از فیلم پرویز و اندی روی سن رفتند و از من هم دعوت کردند که در کنار آنها باشم. برای مردم خیلی جالب بود که کسی را که در آن شرایط بد دیده اند را امروز از نزدیک ببینند. حس مثبتی می دادند. قسمتی از فیلم که پرواز من از ترکیه به کانادا و روزهای اول زندگی ام در کانادا را نشان می داد خیلی احساساتی بود. من وقتی از فرودگاه اتاوا سوار ماشین شده بودم گریه ام گرفت و گفتم که خیلی سخت است که من اینجا باشم و دوستانم هنوز در ترکیه با آن شرایط سخت. واقعا برایم سخت بود و پرویز هم از این صحنه استفاده کرده بود. صحنه ی دیگری هم که استفاده شده بود همان روزی بود که از ترکیه به کانادا می رفتم و امیر ابروهایم را بند می انداخت. یکی از مردم پرسید که این چه کاری بود که انجام می دادی؟ درد داشت. خندیدم و گفتم این یک روش سنتی برا یتمیز کردن ابرو در ایران است که خیلی هم در دارد توصیه می کنم از همان موم استفاده کتید. از وضعیت مهدی کاظمی و بقیه پناهندگان پرسیده شد و سعی کردم در مدت کوتاهی شرایط زندگی آنها در ترکیه را توضیح دهم. یک بار هم از خودم خیلی خوشم آمد. یک نفر از پرویز سوال کرد که آیا تصمیم دارید در کشورهای عربی هم این فیلم را به نمایش بگذارید و پرویز داشت در رابطه با امکانات موجود در آن منطقه می گفت که من پرسیدم در ایران هم نمایش می دهید؟ پرویز گفت نمی دانم. امکاناتش نیست. آرشام واقعا چطور میشه ما در تهران جهاد برای عشق را به نمایش بگذاریم؟ به استناد به حاضر جوابی ام گفتم، خیلی راحت با کمک گرفتن از Youtube و مجانی کردن فیلم. همه ی مردم خندیدند و تقریبا نصف سالن هم دست زدند. واقعا عصبانی می شوم که یک کاری انجام داده اند و مدام از آن پول می سازند و همه جا به نمایش م یگذارند و حداقل نفری 5 دلار بلیت می فروشند.
پنجمین روز در امریکا
کارهایمان در نیویورک تقریبا تمام شد و باید به فیلادلفیا می رفتیم. برای اینکه هزینه هایمان زیاد نشود از قطارهای محلی استفاده کردیم که در نتیجه می بایست در چندین ایستگاه قطارهایمان را عوض می کردیم. حسین و دوست پسرش تمام مسیر راه را بر روی نقشه مشخص کردند و به اتفاق روشن حرکت کردیم. ساعت 8 صبح بود و سوار اولین قطار شدیم. خسته و بی حال بعد از چهار روز کار مداوم شروع کردیم بر روی ترجمه ی فارسی سخنرانی. بعد از مدتی به ایستگاهی رسیدیم که باید قطار را عوض می کردیم. باید قطار ساعت 9:19 دقیقه را می گرفتیم. قطار آمد و سوار شدیم. به محض اینکه چمدان های سنگین و دست و پاگیرمان را حا دادیم مامور قطار آمد تا بلیت هایمان را چک کند. اما متاسفانه گفت که قطار را اشتباه سوار شدید این قطار 9:18 دقیقه است. من و روشن دهنمان باز مانده بود که چطور اشتباه کردیم. راهی نداشتیم. باید ایستگاه بعد پیاده می شدیم و برمی گشتیم اما نگران بودیم که قطار فیلادلفیا را از دست بدهیم. یک سات در آن شهر بی در و پیکر که ایستگاه قطارش نه پله برقی داشت و نه آسانسور و مجبور بودیم همه ی این چمدان ها را کوله کنیم، معطل شدیم. خلاصه به محل قبلی برگشتیم و این بار شانس با ما بود چون چند دقیقه به حرکت قطار نمانده بود و بالاخره بعد از چند ساعت به فیلادلفیا رسیدیم.
شهر فیلادلفیا خیلی زیبا است و هتل ما در مرکز شهر است. هلی بسیار زیبا و فکر میکنم خیلی گران باشد. خوشبختانه ما هزینه ای برای هتل در فیلادلفیا پرداخت نمی کنیم چون از یک ماه پیش تا به حال آنقدر تماس گرفتیم تا بالاخره هزینه های اقامت ما را متقبل شدند. باید سریع برای برنامه آماده می شدیم. من متن سخنرانی ام را چند بار برای روشن خواندم تا مطمئن شوم همه چیز درست است. سریع نهار خوردیم و برای مراسم آماده شدیم. اول با صدای امریکا مصاحبه داشتیم و پس از آن با یک روزنامه ی فیلادلفیا.
مراسم شروع شد. مایکل شرکت کنندگان را معرفی کرد و توضیحی راجع به نشست آن روز که یکی از مهمترین برنامه ها بود ارائه داد و از اولین سخنران که الفاروق خاکی بود دعوت کرد اما الفاروق، پرویز و بقیه گفتند چون آرشام برای بار اول است که به امریا آمده او اول از همه شروع کند. این باعث شد که ناخواسته مضطرب شوم و تا آخر صحبتم به شدت تپش قلب داشتم و در نتیجه یکی چند غلط تلفظی هم پیدا کردم. بالاخره تمام شد و بقیه صحبت کردند و در قسمت پرسش و پاسخ روشن برهان هم حضور داشت و به سوالات به خوبی جواب می داد و باعث شد که بعد از سخنرانی تعدادی از لزبین ها و فعالان حقوق زنان را جذب کند چون دعوت شدگان در نشست همه مرد بودند و کسی از زنان برای سخنرانی دعوت نشده بود. سوالات زیادی در رابطه با اسلام و همجنسگرایی می شد و در مورد ایران ما سعی می کردیم اینطور توضیح دهیم که مردم مسلمان هستند اما نمی توان اسلامی که دولت ایران آن را معرفی می کند و از آن برای کشتن همجنسگرایان سود می برد را با اسلامی که پدر و مادرهایمان قبول دارند و با اسلامی که یک دین در 1400 سال پیش است را در یک جا مقایسه کرد و به کررار گفتیم که بعضی از فعالان غربی با انتشار مطالبی نابخردانه باعث بروز مشکلات زیادی برای ما می شوند.
برنامه هم تمام شد. سهیلا و دوست دخترش به همراه چندین نفر از دوستانشان از جمله یک گی ایرانی و پارتنرش به اتفاق الفاروق، پرویز، مایکل، روشن برای شام به رستوران رفتیم. سهیلا و دوست دخترش بر روی یک پروژه ای کار می کنند که در حقیقت یک سازمان خواهد شد. با هم خیلی صحبت کردیم و قرار شد که از وبلاگ های دگرباشان داخل ایران استفاده کنند و متن های نشته شده توسط آنها که بیشتر زندگی روزمره شان و اتفاقاتی که برایشان افتاده است را جمع آوری و به انگلیسی ترجمه کنند. اما باید از نویسندگان وبلاگ ها اجازه داشته باشند. که ما سعی می کنیم در این پروسه بیشتر کمکشان کنیم.
بعد از شام هم من با City TV تورنتو مصاحبه داشتیم و Bill که به فیلادلفیا آمده بود را در اتاق هتلش دیدم و مصاحبه ی خیلی خوبی بود. پر ز سوالات جدید و جالب که باید برای پاسخ دادن به آنها فکر می کردم دیگر از سوالات تکراری که یک جواب مشابه دارند خسته شده ام. Bill پسری جوان و خوش هیکل بود و قبل از من با الفاروق ئ پرویز هم مصاحبه کرده بود و این باعث شد که مدام بخندند که الان نوبت آرشام شده که به اتاق شخصی Bill رود و دیگه بله. قرار بود بعد از مصاحبه همه با هم به کلاب برویم. مصاحبه که تمام شد با هم پائین آمدیم و من ریع لباس هایم را عوض کردم و از شر کت و شلوار فارق شدم و با هم رفتیم شب گردی در فیلادلفیا. به هر کلابی که می رفتیم خلوت بود و این باعث شد که تا 2 شب چندین کلاب را عوض کنیم و واقعا خوش گذشت. قسمت خنده دار موضوع این بود که همه از Bill خوششان آمده بود و به عبارت معروف یک تیکه گوشت بود و ده گربه. و در آخر گفت که خیال همه راحت که Bill ازدواج کرده و دوست پسر دارد و بعد از چند دقیقه پرویز و الفاروق خداحافظی کردند و رفتند. اما من و روشن و Bill تا ساعت 3 آنجا ماندیم و وقتی برگشتیم تازه فمیدیم که چقدر مست شدیم. و فکر می کنم تا صبح از سر درد بمیریم.
خبر خیلی خوبی که امروز گرفتم این بود که Paul اولین دوست غیر ایرانی کن که بیش از 5 سال از آشنایی ما می گذرد را روز یکشنبه صبح در فیلادلفیا ملاقات می کنم. واقعا خوشحال هستم. Paul یکی از معدود آدم هایی است که من می شناسم. از خیلی جهات مختلف. برایتان باز می نویسم.
چهارمین روز در امریکا
امروز با سازمان دیده بان حقوق بشر جلسه داشتیم. تا ساعت 12 بیکار بودیم و با روشن تصمیم گرفتیم کمی نیویورک گردی کنیم. رفتیم به دیدن مجسمه ی آزادی. مجسمه ی آزادی از شهر نیویورک دور است و در واقع در آب های ایالت نیوجرسی قرار دارد. باید قایق سوار می شدیم تا از کنار آن رد شویم اما صف سوار شدن به قایق شاید نزدیک به دو کیلومتر بود. به هر حال منصرف شدیم. تفریح کردن به ما نمی آمد. در یکی از کافی شاپ ها نشستیم و بر روی متن سخنرانی فیلادلفیا کار کردیم. این سخنرانی برای ما اهمیت زیادی دارد چون موضع سازمان ما در قبال اسلام هم خواهد بود.
دفتر سازمان دیده بان حقوق بشر در ساختمان ایمایراستیت بود که بعد از خراب شدن برج های دوقلو بلندترین ساختمان نیویورک است. سازمان دیده بان حقوق بشر کل یک طبقه را در اختیار داشت و خیلی بزرگ بود. شاید هزاران نفر در آنحا کار م یکردند و صدها دفتر در آنجا وجود داشت. اسکات لانگ و همکارانش را دیدم و با هم ناهار خوردیم. یکی از مزخرفترین ناهار های زندگی ام بود. ساندویج آوگادو با جوانه ی گندم. البته ظاهرا من بدشانس ترین افراد بودم چون ساندویج روشن مرغ بود و بقیه هم فکر کنم چیزهای دیگر می خوردند.
جلسه ی بسیار خوبی بود و در ارتباط با چند پروژه با هم صحبت کردیم و یکی از مهمترین آن طبق معمول همیشه مسئله ی پناهندگان بود. اسکات از تجربیاتش و دیدار از کایسری و وان می گفت و مشکلاتی که می بایست مرتفع شود. در آخر قرار شد نامه نگاری های مشترکی با سازمان ملل شروع کنیم تا پروسه ی پناهندگی را تسریع بخشد.
چندین سازمان را هم به ما معرفی کردند تا بتوانیم با همکاری آنها مشکلات موجود در پروسه ی پناهندگی و وضعیت دگرباشانی که به کشورهای پناهنده پذیر می آیند را مرتفع کنیم.
بعد از آن هم جلسه ی عمومی بود که مدیران بخش های مختلف سازمان دیده بان حقوق بشر در آن شرکت کردند و حدود دو ساعت طول کشید.
ناهار را با حسین و دوست پسرش خوردیم و به خانه ی آنها رفتیم. و تا ساعت 1 شب بر روی متن سخنرانی فیلادلفیا کار می کردیم.






