وب نوشت های من

آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشان

آرشیو برای مارس, 2008

فیلم فتنه – Fitna

 

به تازگی فیلمی منتشر شده است به اسم “فتنه” که ساخته ی یک فعال سیاسی در هلند است و تا به حال سر و صدای زیادی داشته است. دیروز این فیلم 15 دقیقه ای را دیدم.

اگر بخواهم از دراز نویسی پرهیز کنم کافی است که بگویم راه های معقولانه ای وجود دارد تا انسان ها بتوانند عقاید خود را مطرح کنند و یا موضوعاتی را به چالش بکشند. برای اثبات یک حق/ناحق نباید حقی ضایع شود و یا ناحقی اتفاق بیافتد.

من به سهم خودم به این فیلم اعتراض دارم.

دلایلم شاید در حال حاضر مهم نباشد.

 

امیر

دیروز تلفن باز زنگ خورد. پسری 21 ساله بود به اسم امیر از تورنتو. کلافه و پریشان از رد درخواست پناهندگی اش در کانادا. از قاضی خود که زنی 70 ساله ی مسلمان هندی بوده است شاکی بود. شماره تلفن من را از یکی از دوستانش گرفته بود. دیروز به دیدنش رفتم. تصمیم دارم پرونده اش را پیگیری کنم و از دیروز تا به حال درگیر جمع بندی اطلاعات و بررسی مدارکش هستم. باید باز به دیدنش بروم و به زودی برایتان خواهم نوشت که بر او چه گذشته است.

جشن نوروز 87

امشب تعدادی از دوستانم را برای جشن نوروز 87 دعوت کرده ام. دگرباش و غیردگرباش. تعداد زیادی خواهند آمد و همه می دانند که این مهمانی دگرباش و غیردگرباش درهم هستند. کسی اعتراضی نداشته است. از گتوی دگرباشان خسته شدم. باید پاره کنیم و همه چیز را مخلوط و درهم کنیم تا دیگر نتوانند شناسایی و منزوی کنند.
جای شما خالی

احمد

در ترکیه بودم که احمد با صدایی کاملا آشفته و نگران در یک مکالمه ی کوتاه تلفنی گفت که باید از کشور خارج شود. پس از مدت کوتاهی به کمک یکی از دوستانش رابطی پیدا کرده بود که او را از ایران به کانادا آورد. از آن زمان به بعد او در ارتباط با پرونده ی پناهجویی اش با ما در تماس بود و الفاروق خاکی نیز وکلات او را بر عهده گرفته بود.
دو سال از ورودش به کانادا می گذشت و هنوز هیچ جلسه ای برای رسیدگی به پرونده اش تشکیل نشده بود. در یکی از مکالمه های تلفنی احمد می گفت که نگران حال مادرش است. او به سختی بیمار است و احمد تصمیم دارد که او را به کانادا دعوت کند اما با توجه به موقعیت قانونی او این امکان وجود ندارد.
بالاخره پس از دو سال جلسه ی رسیدگی به پرونده ی احمد تعیین شد و او از من خواست که در روز دادگاه همراهی اش کنم. بسیار نگران و مضطرب بود. در یکی از کافی شاپ های محله همجنسگرایان در تورنتو – همان جایی که برای اولین بار قرار گذاشتیم و همدیگر را دیدیم – قرار گذاشتم تا همدیگر را ببینیم و با هم به دادگاه برویم.
قرار ما ساعت 9 صبح بود. به دلیل اینکه همان شب تا صبح باید سر کار می بودم ناچار مستقیم از سر کار به سر قرار رفتم. یک ربع به 9 آنجا بودم و همانطور به پله ها خیره شده بودم تا ببینم احمد را بعد از گذشت این دو سال می شناسم یا نه. حدود بیست دقیقه بعد جوانی از دور دستی تکان داد و زحمت شناسایی را از سرم کم کرد. با کت و شلواری سرمه ای رنگ و پیراهنی سفید و کراواتی قرمز و یک کیف مشکی در دست به جلو آمد و بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی گفت قیافه ام مناسب است؟ گفتم بله اما چشمات خیلی خواب آلوده و ورم کرده است. خنده ای کرد و گفت تا صبح نتوانستم بخوابم. روز خیلی مهمی است و سرنوشت من و زندگی فردای من امروز معین می شود. حرف هایش را وقتی که تشکر می کرد قطع کردم و گفتم من علاوه بر تمام کمک های حقوقی و سازمانی ای که از دستم بر بیاد امروز با تو به دادگاه می آیم تا فقط و فقط تو آرام باشی و نگرانی و اضطراب را از خودت دور کنی. دوست دارم وقتی به سوالات قاضی جواب می دهی مطمئن باشی که من پشت سر تو نشستم و هر جا که بخواهند حقی از تو ضایع کنند دستم را بالا می برم و اعتراض می کنم. قول داد که نگران نباشد اما قولش باورکردنی نبود چون دست هایش می لرزید. از دوست پسرش هم خواسته بود که به ما ملحق شود.
حدود نیم ساعت از محل قرار ما تا دادگاه فاصله داشتیم و تصمیم گرفتیم پیاده روی کنیم و در راه چند مورد را به او متذکر شدم که در دادگاه بگوید و یکی از آنها این بود که در آخر صحبت هایش بگوید که “من امروز فقط حق و حقوقم را به عنوان یک انسان که آزاد به دنیا آمده است مطالبه می کنم انسانی که حق دارد از حقوق متذکر شده در منشور حقوق بشر سازمان ملل بهره مند باشد. دادن این حق امروز به تصمیم شما بستگی دارد. اگر آن را به من بدهید به یک انسان حق آزاد زندگی کردن را داده اید اگر هم ندهید من ناراحت نمی شوم چون عادت کرده ام حقم توسط دیگران پایمال شود، شما هم می توانید یکی از آنها باشید.”
دادگاه با تمام اضطرابش حتی برای من شروع شد الفاروق خاکی حاضران در دادگاه را برای قاضی معرفی کرد و قاضی چند سوالی از ما پرسید و با اعلام اینکه تمام جلسه به صورت تصویری و صوتی ضبط می شود، شروع کرد.
احمد به انتخاب خودش تک تک سوالات را به کمک مترجم قارسی زبانی که از طرف دادگاه حاضر شده بود پاسخ می داد و الفاروق هم با مهارتی خاص صحبت ها و سئوالات را به جایی م یکشید که باید کشیده می شد.
در نهایت بعد از حدود یک ساعت و نیم قاضی گفت با توجه به مستنداتی که وزارت امور خارجه کانادا درباره ی ایران در اختیار ما قرار داده است و همچنین با توجه به گزارش کاملی که سازمان ایرکیو ارسال کرده و همه ی مستندات و مدارکی که پناهجو و وکلی قانونی اش در بدو ورود به کانادا ارائه کرده اند تصمیمم را به صورت شفاهی اعلام می کنم و به صورت کتبی نیز برای شما ارسال خواهد شد. “من حرف های شما را باور می کنم. من باور کردم که شما همجنسگرا هستید و به دلایلی که عنوان کردید برای حفظ امنیت و جان خود از ایران خارج شدید. من می دانم که اگر شما به ایران بازپس فرستاده شوید ممکن است تحت شکنجه و آزار قرار گیرید. کانادا کسی را که احتمال آزار و شکنجه در کشورش وجود داشته باشد را بازپس نخواهد فرستاد. شما را به عنوان پناهنده شناخته شدید. به کانادا خوش آمدید.”
دیگر نیازی نیست که حال و هوای احمد را بگویم فقط اینکه تا دو روز بعد سردرد داشت و نمی توانست بخوابد. اتفاق بزرگی در زندگی اش بود. امیدوارم همیشه موفق باشد.آرشام پارسی

دوباره سلام

چرا مردم کنش همجنسگرايان را نمي پذيرند؟

چرا مردم براي اين افراد احترام قائل نمي شوند ؟

چرا مردم حاضر نمي شوند حقيقت هاي جامعه را قبول کنند ؟

شايد آن ها اشتباه فکر مي کنند. مطمئنا آن ها از روي عدم شناخت صحيح اين برداشت را دارند.

 ما بايد خود را باور کنيم و از اعتماد به نفس قوي برخوردار باشيم.

ما بايد دست به دست هم دهيم و آن طور که حقيقت دارد خود را معرفي کنيم.

بياييد به يک آرامش روحي و رواني دست يابيم.

پس بياييد با کمک يکديگر آزاد زندگي کنيم و خودمان را به دستان قدرتمند و طغيانگر اجتماع نسپاريم.

 

جملات بالا را دقیقا هفت سال پیش در اول فروردین 1380 بر روی وبسایت گروه رنگین کمان نوشتم و آغازی شد برای فعالیت هایم در راه حقوق دگرباشان جنسی ایرانی. در آن زمان 20 سال داشتم و ناچار بودم برای رسیدن به هدفم دست به کارهای زیادی بزنم اشتباهات زیادی هم داشتم. امروز اول فروردین 1387 است. خیلی چیزها در زندگی من تغییر کرده است. بعضی از تغییرات مثل سن و جوانی و اشتها و … دست من نبوده اما خیلی تغییرات مثل نگاه به زندگی، فعالیت های گروهی، تصمیمات کاری و … در دست خودم بوده و خوشحالم که تلاش می کنم هر روز اشتباهات گذشته را کنار بگذارم و جایی بایستم که باید ایستاده باشم.

 

مدتی وب نوشت هایی داشتم که هم خودم دوستشان داشتم و هم اینکه طرفداران زیادی داشت. روزانه بیش از 1200 نفر بازدید کننده داشت و علی رغم میل باطنی ام نوشتم که به خاطر آن هایی که از جانم بیشتر دوستشان دارم نمی نویسم. آن عزیزانی که از جانم بیشتر دوستشان می دارم همان خانواده ام هستند. پس از اتفاقاتی که در آن زمان افتاده بود و پس از فوت مادربزرگ عزیزم که رفتنش آزاردهنده ترین اتفاق در زندگی ام است خانواده ام با مشکلات زیادی مواجه شدند و برای حفظ امنیت و آرامش آنها ناچار شدم در آن وبلاگ دیگر ننویسم. امروز آن شرایط هم تغییر کرده و تصمیم دارم از این به بعد باز بنویسم.

 

امروز سالروز تاسیس سازمان دگرباشان جنسی ایرانی (1383) و نشریه چراغ (1384) هم است.

 

سال نو بر همه ی شما فرخنده باد